دوران دانشجویی ، یک همخونه ی پریشون احوالی داشتیم که از بدِ حادثه، عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده بود ، یا حداقل، ما اینجوری تصور می کردیم، ... می اومد خونه و از یخچال، شیشه ی الکل گندمش رو بر می داشت و می رفت توی اتاق ، بعد از گذشت نیم ساعت، در حالی که تعادل درست و حسابی ای نداشت، از خونه می زد بیرون و راهی خوابگاه دخترها می شد، ... روبروی ساختمون که می رسید، شروع می کرد با صدای بلند گریه کردن و حرف زدن، مخاطب حرفهاش هم، دختری بود که ازش اسمی نمی آورد و ما هم هیچ وقت نفهمیدیم که طرف کی بود؟، اصلا بود؟، نبود؟ ... خلاصه، حراستی های اونجا یه چند باری از خجالتش در اومده بودند و با چشم و چال کبود، برش گردونده بودند، اما یه دفعه که فهمیدند مست ه ، سپردنش دست کمیته ی انظباطی و اونها هم در نهایت، اخراجش کردند ، اما همخونه ی پریشون حال ما از شهر نرفت و به شهر و دیار خودش بر نگشت، در عوض، بازم الکل گندم می خرید و بازم می رفت اونجا و بازم بلند بلند حرف می زد و بازم کتک خورده، بر می گشت ... ، من فکر کنم حراستی ها یه جورایی دلشون به حالش می سوخت که دست پلیس نمی دادنش و با چند تا چَک و لگد، مسیله رو حل می کردند.
.
.
.
جدول سودوکو و گرفتاریهاش برای حل کردن و سربلند بیرون آمدن ازش ، آدم رو مَچَلِ خودش می کنه، هی عدد می گذاری و هی بر می داری ، هی آزمون ، هی خطا ، وقت می گذره و می گذره تا یک جایی که به نظر می رسه اعداد انگار دارند توی خونه های خودشون می نشینند، تند و تند خونه ها یکی بعد از دیگری پر می شند و همه چیز منطقی به نظر می رسه ، آدم، شاد و سرحال، با یه اطمینانی که شک و شکستی توش راه نمی بره، سر به کارِ راست و ریست کردن جدولش داره تا جایی که تقریبا همه ی جدول پُر می شه ، فقط یک خونه باقی می مونه و یک عدد ، پس دیگه راهی وجود ندارد جز اینکه این عدد ، مال این خونه باشه. اما در کمال ناباوری، متوجه می شیم که این دو، تیکه های مفقود هم نیستند ، یه نگاهی سطحی و مستعصل به راهی که طی کردیم می ندازیم و با خودمون می گیم :"عه، چرا نشد؟" ، بعد ، اون خونه ی خالی را ول می کنیم و می گیم : "تقریبا درست شده" و پرونده اون جدول رو می بندیم.
.
.
.
چند ماه بعد از اخراج شدن اون هم خونه مون از دانشگاه، جای ساختمون خوابگاه دخترونه عوض شد و منتقلش کردند یه جای دیگه ، اما این بنده خدا همچنان پا می شد می رفت اونجا و روبروی ساختمون خالی ، همون کارها رو می کرد، ما دیگه اطمینان داشتیم که عقلش پاره سنگ بَر می داره و فقط خیلی نگران داستان مست بودنهاش بودیم که آخرش، یه جا کار دستش نده، ... یه بار در یخچال رو که باز کردیم، شیشه الکلش افتاد زمین و خالی شد، ما هم از روی شیطنت، توش آب ریختیم و گذاشتیم سر جاش ، سر شب اومد درِ یخچال رو باز کرد و شیشه رو برداشت و رفت توی اتاقش، همه ی بچه های توی خونه منتظر بودیم که تا چند لحظه ی آینده، شاهد عصبانی شدن و داد و بیداد کردنش باشیم که الکل من کو ؟ چرا توی شیشه پُرِ آب ه ؟ ... اما صدایی نیومد، پنج دقیقه گذشت، صدایی نیومد، ده دقیقه ، بیست دقیقه ، ... هیچی ... خلاصه نیم ساعت بعد، افتان و خیزان، با حالتی نامتعادل، کشون کشون رفت تا به کار همیشگیش برسه ... ما در کمال تعجب رفتیم توی اتاقش و داخل بطری رو چِک کردیم ، ... آب بود ، آب خالص ... وقتی دیدم طرف توهم داره و با خوردن آب هم مست می کنه ، یه فکری از سر هممون گذشت، از اون به بعد، به مجرد اینکه الکل می خرید و شیشه ش رو می گذاشت توی یخچال، ما هم می رفتیم و محتویاتش رو خالی می کردیم به جاش آب می ریختیم تا حداقل اگه پلیس گرفتش، به جرم شُرب خمر، شلاقش نزنند ... با ورود ترم جدیدی ها و سر زبون چرخیدن داستان همخونه ی ما، رفت و آمد به خونه مون زیاد شد، سوژه ی بچه های ترم پایینی شده بود و از سر کنجکاوی ، می اومدند که ببیننش، توی این رفت و آمدها ، یه بار یکی از ترم پایینی ها بهش گفت : "من هم می خوام برم در خونه ی دوست دخترم مست کنم و حرفهای نگفته ام رو بهش بگم، باهام میای ؟" ... بدون هیچ مکثی ، جواب مثبت بهش داد و فردا شبش رفتند و کار رو انجام دادند ، پسر ترم پایینیه یه بار دیگه هم اومد سراغش و رفتند به کارشون رسیدند، قضیه تو دانشگاه پیچید و مثل افسانه ها، دهن به دهن گشت و سیل ترم پایینی های عاشق پیشه رو به سمت خونه ی ما روونه کرد، جوری شده بود که هر کی می خواست خودشو به دوست دخترش ثابت کنه می اومد دنبال همخونه ی معلوم الحال ما و می بردش تا با هم مست بشن و روبروی خونه ی دلبر مربوطه، داد و بیداد کنند و حرفهای نگفته رو بزنند.
.
.
.
بحران میانسالی از جایی شروع می شه که ما ، زندگیمون رو به دو بخش "تا من" و "با من" تقسیم می کنیم ، قبول می کنیم که دیگه شکل گرفتیم و "من" شدیم "من" ی که دیگه ...