آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ...
همیشه آذر که می شود، دلشوره ، قرارم را می برد، دلم از شاخه ای خشک آویزان می شود و مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، تاب می خورد ،سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی شروع زمستان بود که مادرم سه بار دست لای موهایم کرد.
خیلی سال پیش بود اما از یادم نرفته است که از صبح چندی می گذشت و زنی جوان و با طراوت در آشپزخانه مشغول خرد کردن چیزی و سرخ کردن چیز دیگر بود، آفتاب کم رمقِ آخر پاییز که سعی می کرد خودش را زمستانی بنمایاند ، از شیشه ی نورگیر آشپزخانه به رویش می تابید و انحنای گونه و گردن و شانه اش را درخشان می کرد، دستانش ظریف و استخوانی بود و جسمش آنجا بود و روحش جای دیگر، در خیالی دور دست ... این را از نگاه ماتش می شد فهمید
این مادر من است ، سی و شش هفت سال پیش و من پسر بچه ای 4-5 ساله ام که نصف صورتش را از آستانه در آشپزخانه، بیرون آورده تا مادرش را عاشقانه نگاه کند ، چند قدم جلو رفتم و گفتم : "مامان" ، متوجه من شد و از رویای دورش بیرون پرید، بدون آنکه سربرگرداند، خیره به ماهیتابه روی گاز و چیزی که داشت داخلش سرخ می شد گفت : "جونم مامان جان؟" گفتم: "وقتی من بزرگ بشم، عاشق هیشکی نمی شم ، میام تو رو می گیرم، با تو ازدواج می کنم، تا آخر عمرم باهات زندگی می کنم و همیشه پیشت می مونم، همه ی بهارا که عیدی می گیریم و گوجه سبزا ترشن ، همه ی تابستونا که می ریم شمال و ظهراش باید بخوابیم ، همه ی پاییزا که سرما می خوریم و آمپول می زنیم، حتی زمستونا که خیلی سرده ... همه ش رو فقط با تو می مونم " ، لبخند زد و همانطور که دستانش را با دامنش خشک می کرد جلو آمد، روبرویم زانو زد و مرا به آغوش کشید، گرم و مطمئن، اندکی بعد که از آغوشش بیرون آمدم به چشمانم نگاهی کرد، دستی لای موهای پرپشتم کرد و گفت: "باشه عزیزم، ... حالا برو بازیتو کن، وقتی غذات آماده شد، صدات می کنم" ، من رفتم و بیست سال بازی کردم.
اتوبانها را پای پیاده، گز کردم ، رفتم و رفتم ، ترانه خوان و شیدا ... و همانطور که چشمانم براق و براق تر می شد ، در خودم قلبی بلاجو را می پروراندم که آماده بود تا در آغوش هزاران حادثه، هرزه گردی کند ، پس تند و تندتر قدم بر می داشتم، به مانند کسی که وعده ی دیداری دارد، رفتم و رفتم تا او را ملاقات کردم که همه ی آن هزاران حادثه بود و فکر کردم همان است که باید باشد.
تولدش آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ، به نظرم رسید که منزلگاه آخر همین است و تمام جستجوها به پایان رسیده اند. پس کوله بارمان را با هم جمع کردیم و راهی سفر شدیم ، که مقصد بهانه بود، همه اش شوق مجاورت بود و اتوبانها را شادمان و سیری ناپذیر گز می کردیم و راههای تکراری را می رفتیم و بر می گشتیم و از هم قول می گرفتیم که تا ابد دوست بداریم ، بر سر عهد و پیمان بمانیم ... و هر پرسش را قاطعانه همین پاسخ بود "باشه عزیزم" ، "باشه عزیزم" ، و اصلا حواسمان نبود که آذر در راه است.
آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم
مادرم از آشپزخانه صدایم زد گفت "بیا عزیزم غذات حاضره" ... هنگام نمایش من فرا رسیده بود و نمی دانستم که برای اجرایش آماده ام یا نه ؟ ... مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، از شاخه ای خشک، مردد تاب می خوردم اما سرانجام قدم به صحنه گذاشتم و وارد میدان شدم، حلقه ها در انگشت شدند و اسم ها در شناسنامه و چندی نگذشت که دیدم دوباره آشوب آذر است ، برق از چشمانم می رود و روح یاغی ام حوصله ی هیچ کارزاری ندارد.
شده بودم موش خانگی ای که صبحها لای ساعت و کاغذ و روزمرگی گم بود و شبها یواشکی به داخل خانه می خزید تا گوشه ای ، کنجی ، سوراخی بجوید و پنهان شود.
هی آذر شد، هی آذر شد و نفهمیدم کی به هم انقدر زخم زدیم ؟ کی این همه خسارت به بار آوردیم ؟ کی انقدر کم حرف شدیم ، دیوار درون تختخوابمان کی انقدر بلند ساخته شد؟
فاصله های بینمان بیشتر و بیشتر شد ، تا یک شب به خودم آمدم و دیدم دوتایی در اتوبان قدم می زنیم ، او دور و من دورتر ، در یک اتوبان بودیم و با هم نه ...
مادرم بی آنکه بداند چه کرده ام ، چقدر از غذایم را خورده ام، حض برده یا نبرده ام ، صدا زد : "اگه غذات تموم شده، سفره رو جم و جور کن ، بیار" ، واقعن وقتش بود که سفره و سفرم را جمع و جور کنم، باید به خودم می آمدم اما چشمانم بی فروغ و غمگین بود و صورتم حسی نداشت، مثل بوکسوری در راند آخر که برد و باختش، به خستگی و دردش نمی چربید تا خوشحال یا غمگینش کند ، توی آشپزخانه رفتم و سرم پایین بود، بشقاب نیم خورده ام در دست ، مادرم لبخند زنان آنچه که حرام-حلال کرده بودم را از بشقابم زدود و قدری دیگر درونش ریخت ... گفتم "اینو حواسم هست که خ...