کافه بزرگسالی

24__کافه_بزرگسالی__اشتباهی


Listen Later

خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد
یک روزی از یک سالی، از همان سالها که رودخانه ی پرخروشتان، راهش به جلگه مسطح افتاده، آرام و نرم نرمک، طیِ طریق می کند، یک روزی از یک سالی، از همان سالها که عشق و جنگی، دیگر نمانده است، شور و دلشوره ای نیست، از همان سالها که آدمِ شوخ و شَنگ درونتان رفته و به جایَش، چایَش، شب تا سحر مانده، تلخ شده، کِدِر شده، ناخوردنی شده، در همان روزگاران نامعتبر، خیلی مُحتَمِل است که این اتفاق بیافتد ...
خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد، یک روزی از یک سالی، از همان سالها که یا سفر تنهاییتان با سفره ای خالی ،به دور از هر شریکی، یا توانی برای پذیرفتن کسی، به زندگی ای تک نفره بدل شده که دلایل و شرایط خودش را دارد، یا شریکی گُزیده اید ، به تیزیها و زُمُختیهایش خو کرده اید و دست از ماجراجویی و امیدورزی کشیده اید، سرتان گرم دخل و خرج است، سرتان گرم است به زمان اقساط، قیمت طلا ، دلار ، زمان خوردن قرص ها ، برای درمان بیماریهایی که مثل خودتان، خیلی زودتر از زمان موعد، رسیده اند، ... قند، چربی ، اوره ، کلسترل، درد کمر، بی خوابی، فشار ... آخ از این فشار!!! ، کِی فرصت کردیم این همه فشار را تاب بیاوریم؟، هنوز سنی نداریم که ...
.
.
.
خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد
یک روزی از یک سالی، از همان سالها که تا کسی می خواهد لب از لب وا کند، "سین" از چله ی "سلام" اش رها نشده، کلامش مُنعَقِد نشده، هدفش مشخص نشده ، نونِ والاظالین داستان را پیش پیش خورده اید و دانسته اید و آخرِ حرف را خوانده اید ! ، یکی از همان روزهایی که دیگر باران ، درسی برای گُرگ ندارد ! ، یکی از همان روزها، این اتفاق می افتد و خیلی هم مُحتَمِل است.
مُحتَمِل است جوانکی که تا یکی دو سال پیش، کودک حساب می شد و می توانست از دستتان عیدی بگیرد، می توانستید پنجه لای موهایش کنید و لُپَش را بکشید، با آن نی نی چشمانش، که گویا خواب، نمی بردش و نیشی که نمی تواند بند، بیاوردَش ، می آید در صفِ مدعیانتان، سِرتِق، سِمِج، می ایستد و حالیِتان می کند که خواهان شماست، جلوی چشمانتان قد می کشد، رعنا می شود، با طراوت می شود ، دلبری می کند و در نگاهش، برقِ کِشِش و شوق و شوری می درخشد، از همان نورها که دیگر سالهاست مانندش را در کسی ندیده اید، شالوده ی معصومیت و تمنا ...
بسیار مصمم است و گویی نمی توان نادیده اش گرفت ...
در هر جمع و بزمی که شما هستید ، خودَش را خِرکِش می کند و می آورد، حضور میابد که مبادا ثانیه ای، شما را از دست بدهد ، هر چه می گویید، بی عذر، تایید می کند، هر چه می خواهید، فی الفور، آماده می کند ، هر آهنگی گوش می کنید ، می رَود پیدا می کند ، گوش می کند، هر فیلمی که می بینید، می رَوَد می بیند، هر کتابی که می خوانید، جایی که می روید ، هر کاری می کنید، دوان دوان می رود آزمون می کند ، گویی که می خواهد دنیا را با چشم شما ببیند، با گوش شما بشنود و هنگامی که صحبت می کنید، با ناشی گری تمام، چشم در چشم شماست و نیشش بند نمی آید ...
.
.
.
با خود می گویید : آخ ماهی سیاهِ کوچولویِ اشتباهی ، عجب اشتباهی !!! توی این هاگیر واگیر، تو یکی را کجای دلم بگذارم ؟ این چه وقت پیدا شدنت بود آخَر ؟، بین این همه آدم، چرا من ؟ بین این همه وقت، چرا حالا ؟ ...
حالا که رمقی در این جان خسته نیست و در جای جایِ این گونه ی تَر، اثری از بچه ! حالا که امیدی به پایانی متفاوت، نمی رود و داستانی نو برای تعریف کردن نمانده، حالا چرا؟ حالا که دیگر نمی توانم خود را با امیدها بفریبم تا ماجرایی تازه را آغاز کنم، حالا چرا ؟
آخ ماهی سیاه کوچولوی اشتباهی، عجب اشتباهی !!! تو نمی دانی مسیر رودخانه ات را به سمت چه مردابی کج کرده ای، با آن تن نحیف و نازک، تُرد همچون ساقه ی سبزِ گندم ، رو به جاذبه ی چه زمینی خم می شوی؟ اصلا می دانی آیا از آن زمین، برخاستنی دیگر بار، متصور خواهد بود، یا خیر ؟
شوقِ روحت را کجا حراج می کنی طفلک ؟!
این باغِ بی برگی ، نارنجستان نیست، تاراجستان است، به یغما می روی آخر، هلاک می شوی، با خود اینگونه ستم نکن، این گردنه ی سالخورده ی بی رهگذر، چندان پُر رَهزَن است که کاروان نوپای تو را هیچ امیدی، به هیچ مقصدی نیست.
نه اینکه به کشف جسم و روح تو، در من کششی نباشد ،.. هست،... اما پایان راه ، چندان روشن است و تردیدی باقی نمی گذارد که : "این داستان، باید بی آغاز بماند" .
اینها را می گویید و نقابِ آن لبخند همیشگیِ بی تَزَلزُل را که چون مُهر بر صورتتان حک شده، سِپَرسا، بالا می برید و روبرویش می گیرید، مقابل هر نگاه و کلامش لبخند می گشایید، همانطور که برای همه می گسترانید، گویی آن لبخند، بخشی از چهره ی شماست و آنقدر پخته هستید که بدانید، روی گرفتن و تلخی...
...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

کافه بزرگسالیBy مسعود حیدریان

  • 4.7
  • 4.7
  • 4.7
  • 4.7
  • 4.7

4.7

6 ratings