وقتی یه سکه رو می ندازید بالا 50 درصد احتمال داره شیر بیاد ، 50 درصد احتمال داره خط بیاد ، حالا اگه 99 بار سکه رو انداختید بالا و شیر اومد، برای بار صد ام چه مقدار شانس رو برای شیر یا خط قائلید ؟
بوکسورِ لت و پار شده، دیگه مطمئن بود از پس حریفش بر نمیاد، طرف کلی ازش قویتر بود، هنوز سر پا بود و داشت رقص پا می کرد انگار تازه مسابقه شروع شده، اما بوکسور قصه ی ما بس که مشت خورده بود، دیگه صورتش قابل تشخیص نبود ، جلوی چشمهاش از شدت ورم بسته شده بود و بجز تصاویری محو، هیچی نمی دید، مزه ی خون زیر دندونش بود و روی پاهاش بند نبود، تلو تلو می خورد و رمقی برای ادامه نداشت، حتی برای زدن یک مشت، ... شواهد به وضوح می گفتند که هیچ امکانی برای برنده شدن وجود نداره، در همین بین یک ضربه ی غافلگیر کننده خورد و همون چیزهای ماتی که می دید هم دیگه جلوی چشمهاش تاریک شدند و صداها از گوشش رفتند، انگار که صدها متر به زیر تاریکی دریا فرو رفته باشه، به پایین کشیده شد و بعد صدای برخورد خودش رو با کف رینگ شنید ، کم کم ، همهمه ها دوباره برگشتند و شنید که داور داره بلند بلند می شماره ییییییییییییک --- دوووووووو --- سهههههههه ،،، بوکسور لت و پار می فهمید که بازی رو باخته و دیگه همه چیز تموم شده ست، اگه پاشه، با ضربه بعدی جوری بیهوش می شه که ایندفعه حتی صدای شمارش داور رو هم نتونه بشنوه ... حالا باید چیکار کنه ؟ مثل یک قهرمان پاشه و خسارت بیشتری بخوره و یا مثل یه ترسو همینجور به دراز کشیدنش ادامه بده و خسارات رو در حد کنترل شده ای نگه داره؟ ... چهاااااااار --- پپپپپپپپپپنج .... شششششششششش ---
.
.
.
بچه لاکپشت پوسته ی سفید و نازک تخمش رو شکست و به کناری زد ، نور خورشید به چشمش خورد ، هنوز چشماش تار میدید و صحنه ی جلوی چشمش واضح نبود، بلند گفت سلام دنیا، سلام زندگی، سلام آسمان، سلام زمین، سلام گلها، سلام پرنده ها ... مممم پرنده ها !!! ... پرنده ها ؟؟؟ ... و خیلی زود متوجه شد که پرنده ها برای خوش آمد گویی بهش نیومدند،... اومدند بخورنش ، پس حرفهایی رو تاحالا زده بود پس گرفت و به جاش گفت: اه گندت بزنن زندگی ....و بعد پا گذاشت به فرار و پشت سرش سنفونی ای به راه افتاد . از یه طرف صدای چیریک چیریک قدمهای لاکپشت کوچولو روی شنهای ساحل برای نجات جون تازه به دست آورده اش و از یه طرف صدای تق تق برخورد نوک پرنده ها به جای پای لاکپشت روی شنهای ساحل، این موسیقی انقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره بچه لاکپشت که دیگه رمقی براش باقی نمونده بود، خودش رو توی آب انداخت و از شر پرنده ها راحت شد، نفس راحتی کشید و گفت سلام اقیانوس، سلام آب عزیز، سلام آزادی، سلام کوسه، مممم کوسه !!! کوسه ؟؟؟ و خب البته کوسه هم برای استقبالش نیومده بود ، پس لاکپشت دوباره اون جمله رو استفاده کرد : اه گندت بزنن زندگی ... و دوباره سنفونی به راه افتاد، صدای چالاپ چولوپ شنا کردن لاکپشت از یه طرف و دردیده شدن آب توسط کوسه از پشت سرش، یکم جلوتر کوسه دست از تعقیب لاکپشت کوچولو کشید چون به یه قایق ماهیگیری رسیدند، اما لاکپشت دیگه به قایق سلام نداد، حالا دیگه همه ی شواهد حاکی از این بودند که قرار نیست بهش خوش بگذره و قایق هم قطعا برای خوش آمد گویی بهش نیومده ، پس فقط غرغر کنان اون جمله ی معروفش رو زیر لب تکرار کرد: اه گندت بزنن زندگی ، و صدها متر به زیر تاریکی دریا فرو رفت و سنفونی ادامه پیدا کرد ... حادثه پشت حادثه اومدند و رفتند و جمله ی معروف لاکپشت انقدر تکرار و تکرار شد تا از دهنش به چشماش کوچ کرد و سنفونی ای که پشت سرش نواخت می شد، تبدیل به آهنگ زندگیش شد ، بالاخره یه زمانی ، لاکپشت بالغ به ساحلی که یه روزی ازش جون به در برده بود برگشت، ماسه ها رو کنار زد و شروع به تخم گذاری کرد، همونجور که مشغول زور زدن بود دید دو سه تا پرنده اومدن و یکم اونطرفتر نشستند، یه سری تکون داد و نگاهشون کرد و به زور زدنش ادامه داد
.
.
.
یه روز توی خیابون یه خانمی از روبروم رد شد که تا حالا به این زیبایی، کسی رو ندیده بودم ، شاید تا 100 متر که ازش گذشته بودم ، هنوز توی دلم داشتم می گفتم: وای چه زیبایی تو! وای که چه زیبایی تو!
به خودم گفتم : فرض کن توی دنیای فانتزی هستی و هر چی بخوای ، همون می شه ، خب ، ... اون لحظه دوباره تکرار می شه و اون خانم جلوت ایستاده، بهش می گی وای چه زیبایی تو! و اونم می گه ممنون از تعریفتون ... بعدش چی می گی؟ چی می خوای؟
نگاه می کنم به خودم، ... می بینم هیچی نمی خوام، نه میلی به داشتن و به تملک کشیدن اون آدم دارم ، نه میلی به معاشرت با کسی که تنها شناسه اش توی ذهنم، زیباییش ه، نه هیچ خواسته ی دیگه ای ... اون موقعیت، فقط یک لحظه ی کوتاه و سست بود که از دیدن یک چیز زیبا ، به هیجان اومده بودم ، مث...