حرفهای زیادی برای پایان بخشیدن به یک گفتگو وجود دارد. خدانگهدار، سایه ات مستدام، ایام به کام ، به امید دیدار، به سلامت، فعلن، تا بعد ... آرزوهایی که برای مسافران محبوبمان می کنیم. به امید اینکه باز ببینیمشان و یا در حد فاصل هجران و دیدار، امیدوار باشیم در صحت و سلامت و آرامش ، روزگار به سر برند. بین تمام حرف های بدرقه، "شاد باشید" مزه ی دیگری می دهد. طعم آگاهی و پذیرش. آگاهی از اینکه ممکن است کسی را دوباره ملاقات نکنیم اما بپذیریم که می تواند شاد باشد و می توانیم شاد باشیم و زندگی همچنان جاری. آگاهی از اینکه خیلی چیزها ذاتا رو به زوالند و آرزو کردنشان برای دیگران، از روی خام بودن ماست ... تندرستی، همیشگی نیست و سرانجام از دست می رود ، عمر به پایان می رسد، سایه های آسودگی از سرمان دور می شوند، ایام دائما یکسان نمی ماند ولی در عین حال، نجات یافتگان و شاهدان عینی می گویند که با تمام این اوصاف، تا زندگی هست، شادی هم هست. آری، می شود به سفر و سفره ی زندگی نگاه کرد و از هجمه ی جبر و نقصان، خشمگینانه، افسوس خورد و حسرت کشید ، از نداشته هایمان، از بد اقبالیهایمان، از یاران ناموافقمان ، از عهدها و دلهای شکسته مان، یا می توان با قدردانی از هدیه و فرصتی که در اختیارمان است، تا عمر باقی و نمایش بر پرده، از لحظه لحظه ی منظره ی پیش روی لذت برد. زیرا عمری که می گذرانیم مجموعه ای از تک تکِ همین لحظه هاست و مفهوم فراگیر و یکپارچه ی زندگی رنجبار یا شادمان، واقعا وجود ندارد، اینها فقط پرورده ی دستچینِ گزینشیِ ذهنمان از خاطرات گذشته است. زندگی ما فقط پر از لحظاتی تلخ یا شیرین است. پر از لحظات رویارویی با پدیده هایی که جدا از مطلوب و نامطلوب بودنشان، ما را به چالش می کشند تا انتخابی انجام دهیم، بپذیریمشان یا دگرگونشان کنیم. زندگی ما پر از آدمهاییست که به هزار امید، بارها و بارها آزمودیمشان و هر بار سرشکسته، دلشکسته و ناامیدمان کرده اند. پر از باورها و دروغهایی که نوید دنیا و فردای بهتری را می دادند اما به سستی یک قصر شنی در برخورد با امواج واقعیت، فرو ریختند . پر از گناهکاران و قاضیانی که فارغ از هر چه در ظاهر می کردند، در حال اعتراف به کمبودها و رنجهایشان بودند.
چرا نفهمیدیم هر انتخابی باید در راستای تعهدمان به خود ، زندگی و شادی مان باشد وگرنه مسئولانه و موثر نخواهد بود؟
چرا نفهمیدیم هیچ کس ساعتش را با ما کوک نمی کند، هر آدمی، مسیر داستان خودش را پیش روی دارد، درگیر جنگها و کشش های خود است؟
چرا نفهمیدیم باورها و پیمانهایی که فرو می ریزند، همزمان، آوارِ ناامیدی بر دلهای ساده باور و فانوس حقیقت برای روحِ های جویا می شوند؟
دیری باید می گذشت تا کم کم آهن تفته در گرمای خویش بلوغ می یافت و سرد می شد ... آری ، دیری باید می گذشت ... باید از سَرِ اشتیاق و امیدورزی بیهوده می افتاد ... باید چای بی خیالی خورده می شد ... زمین بکر، شخم می خورد ... باید زمان می گذشت تا بفهمیم ایراد از آن آدمها نیست، از این امید واهیست که فرصتهای زندگی را به تباهی کشانده. ایراد به خاطر توقع زیادیست که از واقعیتها داریم ، واقعیتهایی که نمی خواهیم درست باورشان کنیم، همانگونه که هستند ... امید بیهوده و توقع بیجا، چیزیست که باعث می شود حسی اشتباه نسبت به خود، زندگی و سرانجاممان داشته باشیم. معیارهای غلط آرامش و رستگاری ... آرزوهای بعید و امید برای برآورده شدنشان، انسان را نابود می کند، یک جایی بالاخره آدم باید دست از بلاتکلیفی و بی مسئولیتی بردارد و جور خواسته هایش را بکشد. کاری را انجام دهد، راهی را برود، چیزی را بفهمد، حسی را درک کند، ... آدم به همین چیزها آدم است ، به داغی که با آن نشان شده ، غمی که معتبرش می کند، رویایی که واقعیتش را می سازد و احساسی که توشه اش از زندگیست ... آدم به همین چیزها آدم است ... انسانی که رنج را نفهمد، چه هم آغوشی ای با شادی دارد ؟ ... انسانی که فراز و فرودش را از سر نگذرانده باشد چه حسی به زندگی دارد ؟ ... انسانی که عمق یک زخم را نکاود چگونه از واقعی بودن ادراکش اطمینان حاصل کند ؟ ... حواس ما ناقصند و ذهنمان را فریب می دهند. بوها، طعم ها، رنگها، صداها، هر چیزی که دنیا را در ذهن ما می سازد، می تواند چیز دیگری غیر از تصور و دریافت ما باشد، خطا باشد، مجاز باشد. مثل تماشای فیلمی که می دانیم نمایش است، ساختگیست، حقیقت ندارد، واقعا اتفاق نیافتاده، اما درگیرش می شویم و با دیدن آن، غمگین، شاد، خشمگین، ترسان یا رها می گردیم. تنها اختیار ما در میان تمام اجبارها، از جسمی که در آن محصوریم گرفته تا زمان و مکانی که در آن به دنیا آمده ایم و حوادثی که سر راهمان قرار می گیرند، انتخاب حسمان به زندگیست و در میان تمام مَجازهایی که اجباراً به عنوان حقیقت یا تفسیری د...