داستان‌های مثنوی

#71 - عارفی که بر مرگ فرزند نمی‌گریست


Listen Later

بود شیخی رهنمایی پیش ازین
***
آسمانی شمع بر روی زمین
|
چون پیمبر درمیان امتان
***
در گشای روضهٔ دار الجنان
|
گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش
***
چون نبی باشد میان قوم خویش
|
یک صباحی گفتش اهل بیت او
***
سخت‌دل چونی بگو ای نیک‌خو
|
ما ز مرگ و هجر فرزندان تو
***
نوحه می‌داریم با پشت دوتو
|
تو نمی‌گریی نمی‌زاری چرا
***
یا که رحمت نیست در دل ای کیا
|
چون ترا رحمی نباشد در درون
***
پس چه اومیدست‌مان از تو کنون
|
ما باومید تویم ای پیش‌وا
***
که بنگذاری تو ما را در فنا
|
چون بیارایند روز حشر تخت
***
خود شفیع ما توی آن روز سخت
|
در چنان روز و شب بی‌زینهار
***
ما به اکرام تویم اومیدوار
|
دست ما و دامن تست آن زمان
***
که نماند هیچ مجرم را امان
|
گفت پیغامبر که روز رستخیز
***
کی گذارم مجرمان را اشک‌ریز
|
من شفیع عاصیان باشم بجان
***
تا رهانمشان ز اشکنجهٔ گران
|
عاصیان واهل کبایر را بجهد
***
وا رهانم از عتاب نقض عهد
|
صالحان امتم خود فارغ‌اند
***
از شفاعتهای من روز گزند
|
بلک ایشان را شفاعتها بود
***
گفتشان چون حکم نافذ می‌رود
|
هیچ وازر وزر غیری بر نداشت
***
من نیم وازر خدایم بر فراشت
***
این برنامه‌ای است از رادیو بامداد
تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
www.RadioBamdad.com
...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستان‌های مثنویBy فخری قمیشی

  • 4.7
  • 4.7
  • 4.7
  • 4.7
  • 4.7

4.7

18 ratings