ققنوس

آلی


Listen Later

.
" آلی "
.
.
من وُ تو، خاطره‌ی مبهم یک‌حادثه‌ایم.
من وُ تو، دست اُمیدیم که در ساعتِ " ما" آمیختیم.
که به هم می‌آییم. که ز هم، می‌مانیم.
.
چه کسی می‌نگرد، به سخن‌گاه سکوت؟
چه کسی می‌داند "مسئله" چیست؟
.
دلم از "حسرتِ: ای‌کاش‌فردا..."،
دلم از زمزمه‌ی بی‌ثمر باغ، گرفت.
چه کسی گفته "کسی" می‌آید؟
"من وُ تو"، کافی نیست؟
.
پسِ این‌ لَقلَقه‌ها، همهمه‌ها، سایه‌ی کیست؟
.
دیده‌ام "شهوت" را،
که هزار شکل وُ اداست،
که سخاوت‌مند است،
داده خلخال طلا،
زده زنجیر، ز ابریشم ناب،
به تَنی‌چند، همی رخت عزا پوشانده.
وَ چکانده هورمون،
شده قلاده‌ی جان،
شده ارباب، شده بنده‌نواز.
.
دیده‌ام سایش را، که پُر از میل بقاست.
.
ما، به فرسایش خود، می‌بالیم.
دلهره، می‌زاییم،
می‌سپاریم به فردا، رَوَد نسل‌به‌نسل.
.
طَبَقی‌ست بر گردن، یادگار از اجداد.
.
درد ما، انکار است.
.
دیده‌ام رفتن‌را، که بشکلی، درجاست.
زیر پا را دیدی؟،
دره‌‌ایی‌ست از اِهمال.
.
دیده‌ام، با رفتن، جامه‌ایی می‌میرد،
گنجه‌ایی باز شده،
وَ قرار، می‌گیرد.
.
دیده‌ام، بد گفتند، هم‌تباران، از مرگ،
ولی او سبزه‌قباست، با غزل می‌آید.
.
آه، ولی گاه دلم می‌سوزد،
گاهی از کم بودن،
گاهی از بد رفتن.
.
شبی با ساحره‌ایی،
می‌توان از عشق گفت،
وَ کمی املت خورد،
وَ از آن کهنه‌شراب هم نوشید،
ولی از تشنگیِ ممتد یک‌احساس، مُرد.
.
می‌توان محصور شد،
در خیالی، حتی،
وَ به اندیشه‌ایی گفت: ساکت‌‌باش،
بیش مَیازار مرا.
.
راز تکرار شب یلدا چیست؟
وَ چرا قرمز را، کسی جدی نگرفت؟
.
می‌شود با قفس وُ آینه ساخت،
وَ پر از بلبل بود،
وَ در اندوهی ز نشکفتن آنها، جان‌داد.
.
دَمِ ما، در هوسِ کهنه‌شبی می‌سوزد.
ما، در اندیشه‌ی مرگ،
ولی این قصه دراز است، رفیق.
.
من وُ تو، سبزیِ یک‌باغچه‌ایم.
من، ز تو می‌ترسم،
تو، ز من می‌ترسی.
راز این وحشت موروثی چیست؟
.
دردِ ما، انکار است.
.
دیده‌ام وهمی را، که هزار انسان کُشت!
وَ هزاران سال است، بویِ خون‌ می‌آید.
.
اضطراب‌ها دیدم،
اضطرارها دیدم،
خستگی‌ها دیدم.
ازلیَت دیدم، بندگی‌ها وُ رکوع.
ابدیت هم هست،
‌که هوایش سرد است،
که پر است از تکرار،
آرزو می‌بافد،
وَ نَیَرزد به یک‌لحظه سجود.
.
هم‌رفیق، همسایه،
راحتِ جان، از چیست؟
در دل‌آزاده‌کسِ فارغ، کیست؟
.
دلم افروخته شد. می‌گوید:
گوش همسایه‌ی تو، خانه‌ی کیست؟
.
دیده‌ام با انسان، هم‌تَنی، همزادی، می‌آید،
همرهَش بُخل و حسد،
میلِ خطا می‌آید.
وَ تمیز، آسان نیست،
وقتی با ما به سخن می‌آید،
وقتی جای ما، سخن می‌گوید،
که تعصب دارد،
وَ در اندیشه‌ی ما پنهان است.
خیرِ او، جهل و نفهمیدن‌هاست.
اینهمه همهمه در هیمه‌‌ی اوست!
من، از او، می‌ترسم!
دشمنِ خانگیِ مرموز، کیست؟
سرزنش‌هاست از او بر جان‌ها،
بینِ ما، مصلوب کیست؟
چه سیاوش، چه سهراب وُ مسیح،
اینهمه فاجعه. مقصودش چیست؟
راز این هجمه‌ی هرروزه‌ی تکراریِ هرجایی چیست؟
--: (( کار آن، دغدغه‌ بر انسان است!
راز او، همهمه و اصرار است.
حاصلش، پختگی انسان‌هاست.
"مسئله"، رُستِ ابَر انسان است،
ولی در حیطه‌ی توست،
تو، ولایت داری!
چون سیاوش باشی، گذرت آسان است.
وَ نگنجد به کلام، پاسخَت، بیش از این!
که جهان، مأمن توست.
بازی با خصمِ خیال است که قَدَر می‌سازد از انسان.
باید هرروز، نو شد،
کهنگی، می‌بازد )).
.
زهره، زر بود،
هوا، گرگ وُ میش،
ماه، آمد وُ شب، کامل شد.
.
شعر هستی، هرروز، وَرقی نو دارد.
آدمیت زنده‌ست، تا هنوز عشقی هست.
هر فلق می‌گویند: راهِ رفته، بسته‌ست.
تو اگر از تپش وسوسه‌ها باز رَهاندی دل‌را،
جاده‌ایی خواهی ساخت،
به درازای نگاه، به بلندای تلاش.
آدمیت اینجاست.
.
............................. ... وحید قاضی‌نور ...
... Vahid GhaziNour ...
۵ آبان‌ماه ۱۴۰۰
...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

ققنوسBy vAHiD GhaziNour