داستان با این جملات آغاز می شود :
"در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که یکی از آنها فقیر و تهیدست و دیگری مالدار و ثروتمند است . . . . . .. . "
به ادامه داستان با صدای فوق العاده عالی سرکار خانم سوری گوش دهید .