بِیتوته
.
.
(((هم برگم وُ هم بادم
هم بانیِ افکارم
هم راوی هر قصه
هر دم خبری دارم)))
.
بنام حادثه از صبح پیمان
بنام عشق و مستی، کوی انسان
بنام زندگی، مشق ترانه
بنام جرعهایی از آب حیوان
.
بچگیها تا بِسَر شد، ناگهان یلدا رسید
در پناه بال سیمرغ، وقت کوچیدن رسید.
آمدیم تا دل ببازیم، آمدیم تا آدمی
آمدیم گامی به پیشآییم به راه زندگی.
بشر گونه نازل شدیم. سواریم بر احساس
میان تضادها، هزار قطب منساز.
سَراییست مِهآلود، شروعیست دوباره
بدون گذشته، در این جسم تازه.
رسیدیم به اینجا، سحرگاه انسان
حمام رذالت، به این مهد جان.
جهان هیاهوست، پُر از شور و جادوست
هزارتوی شهوت، جوانان فرتوت.
نگاهیست به ایوان، به سرداب نمدار
به باغ تمنا، به گلهای تبدار.
سلامیست به کنکاش، سکوت وُ ترانه
هزار راه وُ بیراه، پلی در میانه.
که باید بجوییم، که باید ببینیم
در چراگاه افکار، خِرد را بچینیم.
زمانیست به رُستن، زمانیست به خاست
که این خواست دنیای ماست.
ما، ساکنان شهر شعوریم
در بیکرانه، آماج نوریم.
دنیا، چو ساغر، جلدی چو بر جان
شد خانهی ما، مهربان و خندان.
ما خالقان فردای خویشیم
ما راهیان این راه پیشیم.
سپاس از جهان، شهر نیلوفران.
گرامیست، عزیز است، مربی که در سایههاست.
.
...........................................وحید قاضینور
Vahid GhaziNour
۱۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۹