.
داستان زندگی
.
.
عاقبت هم چشم و ابروی نگار
میبرندت تا بلندا پای دار
زندگی کن، عاشقی کن بر پل وارستگی
زنده بودن حاصل دلگرمی و سرزندگیست
تو به کشف خویشتن اینجا شدی
خط بزن بر یاوهها و نه بگو بر بندگی
که چوپانان تو را در گله میخواهند
نشان راه میگویند، به قربانگاه میراند
دریوزگان شبپرست بیهوده بر در میزنند
آزادگان را دیدهایی؟ آسودهاند از خیر و شَرّ
تو که در مکتب والایی جا داری
گدایی را فرو بگذار، که داریی
نگاه تو اگر از جنس بیداریست
چراغی هست برایت سوی دانایی
که ما ساحل دریای سکوتیم و خموشیم
بیواسطههاییم که در حال عبوریم
ما سایهگاه عالمیم، با پاسِبانان همدمیم
وز نام و ننگها بهدور، در شرق و غرب آدمیم
دردیماگر، درمانبجوی
بر موجمان پارو بکوب
ققنوسباش، فانوسنه
فانوس رَوَد در کام مرگ
نام تو بر ما حک شده
در آستین، قسمت شده
همسایهایی با سایهها
همبستر افکار و آز
دیروز را بهمروز دوز
وز تجربه آتش فروز
آئین تو: رقص و طلوع
لبریز شو از عشق و شکوه
معجزهی پیش تویی، ریش مکن حوصلهرا
پیشرو این فاصله را، گل بده بر شاخ زمان
آسمان هم طعم شهوت گر دهد، نافش بِبُر
بیمهابا همچو آوَش شو در آتش، تافته و بُرنا برو
.
............ وحید قاضینور ...
Vahid GhaziNour
۴ اسفندماه ۱۳۹۹