داستانهای مقاومت

داستانهای مقاومت- داستان هفته- پشت سر انسان


Listen Later

سرانجام وقتی انسانها در شهر سرشان شلوغ شد، عناصر طبیعت خلوتی دور از چشم انسان گیر آوردند و با هم درباره انسان صحبت کردند.
روح طبیعت گفت: این مدت که در خدمت انسان کار کردید، نظرتان راجع به او چیست؟
شب گفت: من فکر می‌کنم بسیاری از انسانها به من نیاز ندارند. چون شب که من فرامی‌رسم، می‌بینم که آنها در طول روز هم تاریک بوده‌اند. بنابراین حضور من را حس نمی‌کنند.
طبیعت گفت: شما چه می‌گویید. آیا این‌طور است؟
روز گفت: متأسفانه بله! برخی انسانها هستند که وقتی من هم هنگام صبح فرا می‌رسم، اصلاً متوجه نمی‌شوند. انگار نه انگار که آفتاب درآمده. بعضی‌شان از تکه‌های شب هم سیاه‌ترند.
ستاره گفت: همان بهتر که برخی انسانها در خواب باشند و چشم باز نکنند!
سنگ گفت: من می‌فهمم که وجود آنها از من خیلی کاملتر است. اما با وجود این، بعضی‌شان خیلی از ما بیشتر با یکدیگر غریبه‌اند. با این‌که همسایهٔ هم‌اند، اما آن‌قدر که ما سنگها حتی به هم نگاه می‌کنیم، به همدیگر نگاه هم نمی‌کنند!
باد گفت:.... ..
...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستانهای مقاومتBy Radio Mojahed - رادیو مجاهد