یک عده در کوره راه نزدیک به ته دره بودند. آن پایینها، آرام آرام پیش میرفتند. گاه در باریکههای راه در شیب دره مجبور میشدند به ستون یک و در حالی که دست یکدیگر را میگرفتند عبور کنند. باریکه راه در بعضی نقاط گلآلود بود و احتمال لیز خوردن زیاد میشد. گاه هم از روی تنه صخره بسیار بزرگی می گذشت و عبور از آن با گرفتن طناب و چسبیدن به صخره امکانپذیر می شد. در یکی از این نقاط باریک و خطرناک بالاخره گروه متوقف شد. افراد تک به تک پشت سرهم ایستاده بودند. یک نفر به آرامی انگشتهای خود را به شکافها و برجستگیهای سنگ گیر می انداخت و با احتیاط روی صخره قدم برمیداشت. در همین لحظه بود که پای آنکه از روی صخره می گذشت لیز خورد و به پایین لغزید. اما کوهنورد قبل از او خود را پشت صخره نگهداشت و طنابی که به کمرش بسته شده بود مانع افتادن دوستش به دره شد.
به این ترتیب گروه پشت صخره گیر کرد. یکی گفت:
اصلا آنطرف صخره را دیدهاید؟
دیگری گفت:
پس قلهای در کار نیست. اینو بگو دیگه!
بگومگو ادامه داشت......