توی این اپیزود، نه قراره قهوهم رو بخورم، نه قراره انرژی مصنوعی بزنم به حرفهام. امروز تولدمه، اما نه از اون تولدا که پر از بادکنک و شیرینیه. این اپیزود یه جور اعترافنامهست، یه رکگویی محض از ذهن کسی که وسط بیحوصلگی، ناامیدی، و خستگی، هنوز داره تلاش میکنه حرف بزنه، حتی اگه ندونه کی میشنوه، یا اصلاً میشنوه یا نه.
از سردرد و قهوهنخوردن میگم، از حس پوچی، از جنگیدن با خودم، از آدمایی که رد شدن و ردی گذاشتن. این اپیزود برای خودمه، ولی شاید تو هم یهجاییشو لمس کنی.
بدون تدوین. بدون فیلتر. بدون نقش. فقط من، همینطوری که هستم.