نیمهشب روز هالووین است و جن با نگرانی بیدار مانده تا پسر 18 سالهاش تاد، به خانه برگردد. اما وقتی از پنجره بیرون را نگاه میکند، پسر نوجوانِ سرزنده و ظاهراً شاد خود را میبیند که به مردِ کاملاً غریبهای چاقو میزند!
پس از آنکه پسرش بازداشت میشود، جن در یأس و ناامیدی به خواب میرود، اما وقتی از خواب بیدار میشود، درمییابد که به روز قبل برگشته است. قتل هنوز اتفاق نیفتاده است و شاید بتوان جلوی آن را گرفت. هر صبح که جن از خواب بیدار میشود، بیشتر در گذشته فرو میرود...