
Sign up to save your podcasts
Or


دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
برای دیدن یک چیز معمولاً به نور نیاز داریم، اما برای فهمیدن اینکه جرم داره، فقط نور کافی نیست؛ گرانش هم میتونه حضورش رو آشکار کنه. اخترشناسها وقتی حرکت ستارهها و کهکشانها و همینطور خمشدن نور رو بررسی کردن، متوجه شدن مقدار جرم واقعی جهان خیلی بیشتر از چیزیه که میبینیم. اسم این بخش نادیدنی رو مادهٔ تاریک گذاشتن.
برآوردهای امروزی میگن مادهٔ معمولی حدود ۵ درصد، مادهٔ تاریک حدود ۲۷ درصد و انرژی تاریک حدود ۶۸ درصد از محتوای جرمـانرژی جهان رو تشکیل میدن. پس مادهٔ تاریک بهتنهایی ۹۵ درصد جهان نیست؛ مادهٔ تاریک و انرژی تاریک رویهم حدود ۹۵ درصد میشن. این دو هم یک چیز نیستن: مادهٔ تاریک با گرانش و شکلگیری ساختارهای کیهانی ارتباط داره، اما انرژی تاریک به شتابگرفتن انبساط جهان مربوطه.
برای فهمیدن مادهٔ تاریک، بهتره از مادهٔ معمولی شروع کنیم. ما خورشید رو میبینیم چون نور تولید میکنه. ماه رو میبینیم چون نور خورشید رو بازتاب میده. بدن ما، سیارهها، غبار میانستارهای و ستارهها همگی از مادهٔ معمولی ساخته شدهان؛ یعنی از اتمهایی که هسته و الکترون دارن.
پس دیدن یک جسم به رفتارش با نور بستگی داره. اگر نور تولید یا بازتاب نکنه، ممکنه با چشم یا تلسکوپ معمولی دیده نشه. اما دیدهنشدن به این معنی نیست که اون جسم وجود نداره. یک جسم نامرئی هم اگر جرم داشته باشه، گرانش ایجاد میکنه و میتونه حرکت چیزهای اطرافش رو تغییر بده.
همین تفاوت، کلید ماجراست: نور به ما میگه چه چیزی روشنه، ولی گرانش میگه چه مقدار جرم وجود داره. اگر جرم محاسبهشده از روی گرانش بیشتر از جرم دیدهشده با نور باشه، باید دنبال بخشی از ماده بگردیم که روشن نیست.
حالا باید ببینیم اخترشناسها چطور بدون دیدن مستقیم یک جرم، اثر گرانش اون رو اندازه میگیرن. سادهترین راه، نگاهکردن به حرکته.
گرانش روی حرکت اثر میذاره. مثلاً سرعت گردش یک سیاره فقط یک عدد تصادفی نیست؛ این سرعت به جرم خورشید و فاصلهٔ سیاره از اون بستگی داره. با اندازهگیری حرکت سیارهها میشه جرم خورشید رو محاسبه کرد، حتی اگر نتونیم خورشید رو روی یک ترازو بذاریم.
اخترشناسها همین منطق رو در مقیاس بزرگتر به کار میبرن. نور ستارهها و کهکشانها به اونها اجازه میده سرعت حرکت رو اندازه بگیرن. بعد حساب میکنن چه مقدار جرم و گرانش برای ایجاد چنین حرکتی لازمه. در مرحلهٔ بعد، این جرم رو با مقدار مادهٔ روشنی که در تصویر دیده میشه مقایسه میکنن.
اگر دو عدد نزدیک باشن، مادهٔ قابلدیدن میتونه حرکت رو توضیح بده. اما اگر حرکت خیلی سریعتر از انتظار باشه، جرم مرئی کافی نیست. در این حالت، حرکت اجرام مثل ردّ پایی میشه که حضور جرم نادیدنی رو آشکار میکنه.
این روش اول در مقیاس خوشههای کهکشانی توجه زیادی جلب کرد و بعد در خود کهکشانها به یکی از مهمترین شواهد مادهٔ تاریک تبدیل شد.
در دههٔ ۱۹۳۰، یان اورت حرکت ستارههای نزدیک خورشید رو نسبت به صفحهٔ راه شیری بررسی کرد. نتیجههای اولیه بحث «جرم گمشده» رو پیش کشیدن، هرچند اندازهگیریهای بعدی نشون دادن این نتیجه بهتنهایی مدرک محکمی برای مادهٔ تاریک نبوده. اهمیت کار اورت بیشتر در مطرحکردن همون پرسش بنیادی بود: آیا جرمی که میبینیم برای توضیح حرکتها کافیه؟
فریتس زوئیکی این پرسش رو در مقیاسی بسیار بزرگتر دنبال کرد. اون سرعت کهکشانهای داخل خوشهٔ کُما رو اندازه گرفت. خوشهٔ کهکشانی مجموعهای از کهکشانهاست که گرانش اونها رو کنار هم نگه میداره. زوئیکی دید که کهکشانهای کُما با سرعت زیادی حرکت میکنن.
وقتی جرم کهکشانهای روشن رو جمع میکرد، گرانش حاصل برای نگهداشتن چنین مجموعهای کافی نبود. اگر فقط مادهٔ دیدهشده وجود داشت، کهکشانها باید از خوشه فرار میکردن. اما خوشه پابرجا بود. پس یا محاسبههای گرانش مشکل داشتن، یا مقدار زیادی جرم نادیدنی داخل خوشه وجود داشت.
این نتیجه یک سرنخ مهم بود، ولی هنوز میشد پرسید آیا خوشهٔ کُما یک مورد خاصه. برای قویترشدن فرضیه، باید همین ناسازگاری در سامانههای دیگه هم دیده میشد. بررسی چرخش کهکشانهای مارپیچی دقیقاً همین شواهد مستقل رو فراهم کرد.
یک کهکشان مارپیچی رو تصور کنین. بخش مرکزی اون پرنورتره و بیشتر ستارههای قابلدیدن در همون ناحیه جمع شدهان. اگر بیشتر جرم کهکشان هم در بخش درخشان مرکزی باشه، انتظار داریم هرچه از مرکز دورتر میشیم، سرعت گردش ستارهها کم بشه؛ تقریباً شبیه سیارههای دورتر منظومهٔ شمسی که آهستهتر دور خورشید میگردن.
اما اندازهگیریهای ورا روبین، کنت فورد و اخترشناسهای دیگه نتیجهٔ متفاوتی نشون داد. ستارههای نواحی بیرونی کهکشانها خیلی آهستهتر نمیشدن؛ سرعت گردش اونها در فاصلههای زیاد تقریباً ثابت میموند. به نموداری که این سرعت رو در فاصلههای مختلف نشون میده منحنی چرخش میگن، و وقتی سرعت بیرون کهکشان کم نمیشه، بهش میگیم «منحنی چرخش تخت».
حالا همون منطق بخش قبل رو به کار ببریم. اگر ستارهها سریعتر از چیزی حرکت میکنن که جرم مرئی اجازه میده، پس گرانش بیشتری لازم داریم. یکی از بهترین توضیحها اینه که کهکشان داخل یک هالهٔ مادهٔ تاریک قرار گرفته؛ یعنی ناحیهای بزرگ و تقریباً نامرئی که خیلی فراتر از قرص روشن کهکشان ادامه داره.
این هاله گرانش اضافی لازم رو فراهم میکنه. بنابراین ستارههای یک کهکشان فقط به خاطر سیاهچالهٔ مرکزی نمیچرخن و قرار نیست در پایان داخل اون سقوط کنن. سیاهچالهٔ مرکزی فقط در نزدیکی خودش اثر غالب داره؛ حرکت بیشتر ستارهها به جرم کل کهکشان، از جمله هالهٔ مادهٔ تاریک، بستگی داره.
تا اینجا مادهٔ تاریک رو از روی حرکت اجرام نتیجه گرفتیم. اما علم وقتی مطمئنتر میشه که چند روش مستقل به یک نتیجه برسن. روش بعدی بهجای حرکت ستارهها، مسیر خود نور رو بررسی میکنه.
طبق نسبیت عام، جرم و انرژی شکل فضاـزمان رو تغییر میدن. نور هم وقتی از این فضای خمیده عبور میکنه، مسیرش عوض میشه. برای تصورش، نور یک کهکشان خیلی دور رو در نظر بگیرین که در راه رسیدن به ما از کنار یک خوشهٔ کهکشانی میگذره. گرانش خوشه مسیر نور رو خم میکنه و مثل یک عدسی طبیعی عمل میکنه.
به این پدیده عدسی گرانشی میگن. بسته به موقعیت اجرام، تصویر کهکشان دور ممکنه کشیده بشه، چند بار دیده بشه یا به شکل یک کمان و حتی حلقه دربیاد. اخترشناسها مقدار این تغییرشکل رو اندازه میگیرن و از روی اون نقشهٔ جرم خوشه رو میسازن.
مزیت این روش اینه که به روشن یا تاریکبودن ماده کاری نداره. هر جرمی که فضا رو خم کنه، روی مسیر نور اثر میذاره. نقشههای عدسی گرانشی بارها نشون دادهان که جرم کل خوشهها خیلی بیشتر از جرم ستارهها و گازهای قابلدیدنه.
حالا دو مسیر مستقل داریم: حرکت سریع اجرام به گرانش بیشتر اشاره میکنه و خمشدن نور هم همون جرم اضافی رو نشون میده. وقتی دو روش متفاوت به نتیجهای مشابه میرسن، احتمال اینکه فقط با یک خطای ساده روبهرو باشیم کمتر میشه. اما هنوز یک سؤال اساسی باقی میمونه: این جرم نادیدنی از چه چیزی ساخته شده؟
اولین حدس میتونه این باشه که مادهٔ تاریک چیز عجیبی نیست؛ شاید فقط مجموعهای از اجرام معمولی باشه که نور کمی دارن. سیارههای سرگردان، کوتولههای قهوهای، کوتولههای سفید و سیاهچالهها نمونههایی از اجرام واقعی و کمنور یا تاریکان.
کوتولهٔ قهوهای از فشردهشدن ابر گاز شکل میگیره، اما جرمش برای ادامهٔ همجوشی هیدروژن کافی نیست؛ بنابراین مثل یک ستارهٔ معمولی نمیدرخشه. کوتولهٔ سفید هم هستهٔ داغ و فشردهایه که پس از پایان زندگی ستارهای شبیه خورشید باقی میمونه. چگالی کوتولهٔ سفید اونقدر زیاده که یک قاشق چایخوری از مادهاش روی زمین میتونه چند تُن وزن داشته باشه.
برای پیداکردن اجرام خاموش میشه دوباره از خمشدن نور استفاده کرد. اگر یک جرم تاریک از جلوی ستارهای دور عبور کنه، گرانشش برای مدت کوتاهی نور ستاره رو تقویت میکنه. به این پدیده ریزعدسی گرانشی میگن. پژوهشگران رویدادهای ریزعدسی زیادی پیدا کردهان، پس چنین اجرامی واقعاً وجود دارن؛ اما تعداد و جرم مجموع اونها برای توضیح همهٔ مادهٔ تاریک کافی نیست.
یک محدودیت دیگه هم از جهان آغازین میاد. مادهٔ معمولی از اتمها ساخته شده و در فیزیک بهش مادهٔ باریونی هم میگن. مقدار عناصر سبک ساختهشده پس از مهبانگ و الگوی تابش زمینهٔ کیهانی به ما میگن کل مادهٔ باریونی جهان چقدر میتونه باشه. این مقدار خیلی کمتر از کل مادهایه که اثر گرانشش رو میبینیم.
پس اجرام خاموش میتونن بخشی از جرم نادیدنی رو تشکیل بدن، اما نمیتونن پاسخ کامل باشن. این نتیجه ما رو از مادهٔ معمولی فراتر میبره و به احتمال وجود ذراتی میرسونه که هنوز ماهیتشون رو نمیشناسیم.
پاسخ صادقانه اینه که هنوز نمیدونیم مادهٔ تاریک دقیقاً از چی ساخته شده. فیزیکدانها چند نوع ذرهٔ ناشناخته رو پیشنهاد کردهان. آزمایشهای بسیار حساس در اعماق زمین، شتابدهندههای ذرات و رصدخانههای فضایی دنبال نشونهٔ مستقیم این ذرات میگردن، اما تا امروز هیچ نامزدی بهطور قطعی تأیید نشده.
بااینحال، ناشناختهبودن جنس مادهٔ تاریک به معنی ضعیفبودن شواهد وجودش نیست. حرکت کهکشانها در خوشهها، منحنی چرخش کهکشانها، عدسی گرانشی، تابش زمینهٔ کیهانی و شکلگیری ساختارهای بزرگ، همگی از مسیرهای متفاوت به جرم نادیدنی اشاره میکنن. ما هنوز نمیدونیم این ماده چیه، اما میتونیم مقدار و اثر گرانشش رو اندازه بگیریم.
در تصویر کلی جهان، سهم مادهٔ معمولی حدود ۵ درصده. مادهٔ تاریک حدود ۲۷ درصد رو تشکیل میده و در شکلگیری و نگهداشتن کهکشانها نقش داره. حدود ۶۸ درصد باقیمونده انرژی تاریکه؛ نامی که برای عامل ناشناختهٔ مرتبط با شتاب انبساط جهان به کار میبریم.
پس مادهٔ تاریک و انرژی تاریک رو نباید با هم یکی دونست. شباهتشون بیشتر در اینه که هر دو هنوز کاملاً شناخته نشدهان و با نور معمولی دیده نمیشن. اما اثر و نقششون فرق داره. این دو رویهم حدود ۹۵ درصد محتوای جرمـانرژی جهان رو تشکیل میدن، نه اینکه مادهٔ تاریک بهتنهایی ۹۵ درصد باشه.
برای رسیدن به مفهوم مادهٔ تاریک، از یک تفاوت ساده شروع کردیم: نور چیزهای روشن رو نشون میده، اما گرانش وجود همهٔ جرمها رو آشکار میکنه. بعد دیدیم که میشه از روی حرکت ستارهها و کهکشانها مقدار جرم لازم رو محاسبه کرد. این محاسبهها بارها جرمی بیشتر از مادهٔ قابلدیدن نشون دادن.
منحنی چرخش کهکشانها همون جرم اضافی رو در اطراف کهکشانها آشکار کرد و عدسی گرانشی از راهی مستقل حضورش رو تأیید کرد. در قدم بعد، اجرام معمولی و خاموش رو بررسی کردیم و دیدیم تعدادشون برای توضیح همهٔ اثر گرانشی کافی نیست. به همین دلیل، بخش بزرگی از مادهٔ تاریک احتمالاً از چیزی ساخته شده که هنوز در فیزیک ذرات بهطور قطعی شناسایی نشده.
پس داستان مادهٔ تاریک از یک اسم اسرارآمیز شروع نمیشه؛ از اندازهگیریهایی شروع میشه که با مادهٔ مرئی جور درنمیان. هر مرحله از شواهد، سؤال مرحلهٔ بعد رو میسازه: حرکت، ما رو به جرم نادیدنی میرسونه؛ خمشدن نور اون نتیجه رو مستقل بررسی میکنه؛ و ناکافیبودن اجرام خاموش، جستوجو برای ماهیت واقعی مادهٔ تاریک رو آغاز میکنه. چیزی که هنوز نمیدونیم جنس این ماده است، نه اثر عمیقی که روی ساختار جهان گذاشته.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
وقتی به آسمون نگاه میکنیم، فقط فضا رو نمیبینیم؛ گذشته رو هم میبینیم. چون نور برای رسیدن به ما زمان لازم داره، هرچه یک جرم آسمونی دورتر باشه، تصویر قدیمیتری از اون به چشم ما میرسه. اگر این مسیر رو تا دورترین گذشتهٔ قابلدیدن ادامه بدیم، به نوری میرسیم که حدود ۳۸۰ هزار سال بعد از مهبانگ آزاد شده: تابش زمینهٔ ریزموج کیهانی یا CMB.
این نور زمانی از ماده جدا شد و تونست در جهانی بسیار داغ آزادانه حرکت کنه، اما انبساط جهان طول موجش رو کشید و دماش رو به حدود ۲٫۷۲۵ کلوین، یعنی تقریباً منفی ۲۷۰٫۴ درجهٔ سانتیگراد، رسوند. تغییرهای خیلی کوچیک دمای این تابش هم مهمان، چون ردّ اولین تفاوتهای چگالی رو در خودشون نگه داشتهان؛ تفاوتهایی که بعداً با کمک گرانش رشد کردن و به ستارهها، کهکشانها و ساختار بزرگ امروزی جهان تبدیل شدن.
برای رسیدن به تابش زمینهٔ کیهانی، بهتره اول از خود نور شروع کنیم. نور با سرعت خیلی زیادی حرکت میکنه، اما سرعتش بینهایت نیست. مثلاً نور خورشید حدود هشت دقیقه در راهه تا به زمین برسه. پس خورشیدی که همین حالا میبینیم، در واقع خورشید هشت دقیقهٔ پیشه.
همین قاعده برای اجرام دورتر هم برقرار میمونه. اگر یک کهکشان دو میلیارد سال نوری از ما فاصله داشته باشه، نوری که امروز از اون دریافت میکنیم دو میلیارد سال پیش راه افتاده. ما اون کهکشان رو در زمان حالش نمیبینیم؛ داریم گذشتهاش رو تماشا میکنیم.
پس تلسکوپ فقط وسیلهای برای دیدن جاهای دور نیست؛ یک جور ماشین زمانه. هرچه دورتر رو نگاه کنیم، به دورهٔ قدیمیتری از تاریخ جهان میرسیم. علاوه بر این، نور فقط تصویر نمیآره. وقتی نور رو به طول موجهای مختلفش تقسیم میکنیم—چیزی که بهش طیف نور میگن—میتونیم دربارهٔ دما، حرکت و مواد سازندهٔ ستارهها و کهکشانها هم اطلاعات به دست بیاریم.
حالا یک سؤال طبیعی پیش میاد: اگر مرتب دورتر و دورتر رو ببینیم، آیا میتونیم تا خود لحظهٔ مهبانگ عقب بریم؟ پاسخ کوتاه اینه که نه. در یک نقطه، با دیواری روبهرو میشیم که نور قدیمیتر نمیتونه از پشت اون به ما برسه. برای فهمیدن دلیلش باید ببینیم جهان خیلی جوان چه وضعی داشته.
برای فهمیدن کدر بودن جهان آغازین، اول یک اتم ساده رو در نظر بگیرین. اتم یک هسته داره و الکترونها اطراف اون قرار میگیرن. اما اگر محیط بیش از حد داغ باشه، الکترونها نمیتونن کنار هستهها بمونن. در نتیجه، بهجای اتمهای خنثی، مخلوطی از هستهها و الکترونهای آزاد داریم. به این حالت ماده پلاسما میگن.
جهان در چندصدهزار سال اول همین وضعیت رو داشت. همهجا بسیار داغ و پر از پلاسما بود. فوتونها—یعنی ذرات نور—در این محیط مدام به الکترونهای آزاد برخورد میکردن و جهت حرکتشون عوض میشد. نور وجود داشت، اما نمیتونست یک مسیر مستقیم و طولانی رو طی کنه.
میشه این وضعیت رو به نور چراغ در مه غلیظ تشبیه کرد. در مه، نور خاموش نشده؛ قطرههای آب مرتب اون رو پخش میکنن و اجازه نمیدن منظرهٔ دور رو ببینیم. در جهان آغازین هم الکترونهای آزاد همین نقش رو برای نور داشتن. بنابراین جهان جوان روشن و پرانرژی بود، اما شفاف نبود.
این کدری توضیح میده چرا با نور معمولی نمیتونیم دورههای قدیمیتر رو ببینیم. اما جهان برای همیشه در این وضعیت نموند. انبساط جهان باعث شد دما پایین بیاد و همین سردشدن، راه نور رو باز کرد.
با بزرگترشدن جهان، ماده و تابش در فضای بیشتری پخش شدن و دما کمکم پایین اومد. حدود ۳۸۰ هزار سال بعد از مهبانگ، دما به نزدیکی ۳۰۰۰ کلوین رسید. در این دما، الکترونها بالاخره تونستن به هستهها وصل بشن و اتمهای خنثی بسازن.
وقتی تعداد الکترونهای آزاد کم شد، فوتونها هم کمتر به مانع برخورد کردن. نوری که تا اون زمان بارها پراکنده شده بود، حالا میتونست آزادانه در جهان حرکت کنه. به این مرحله بازترکیب میگن؛ یعنی دورهای که هستهها و الکترونها کنار هم قرار گرفتن و اتمهای خنثی شکل گرفتن.
تابش زمینهٔ ریزموج کیهانی همون نوریه که در این مرحله آزاد شد و بعد از میلیاردها سال به ما رسیده. بنابراین CMB تصویر خود لحظهٔ مهبانگ نیست. این تابش تصویر قدیمیترین زمانیه که جهان برای نور شفاف شده بود؛ درست مثل اولین منظرهای که بعد از کناررفتن مه ظاهر میشه.
تا اینجا فهمیدیم این نور کِی و چرا آزاد شده. اما یک مسئله باقی میمونه: جهانی که نور رو آزاد کرد حدود ۳۰۰۰ کلوین دما داشت، در حالی که دمای CMB امروز فقط ۲٫۷۲۵ کلوینه. برای فهمیدن این تفاوت باید اثر انبساط جهان رو روی خود نور بررسی کنیم.
وقتی فضا منبسط میشه، فاصلهٔ میان کهکشانها بیشتر میشه. اما اثر انبساط فقط به فاصلهها محدود نیست؛ طول موج نوری که در فضا حرکت میکنه هم کشیده میشه. هرچه طول موج بلندتر بشه، انرژی نور کمتر میشه. به این فرایند انتقال به سرخ کیهانی میگن.
پس فوتونهای CMB در آغاز انرژی خیلی بیشتری داشتن، ولی همزمان با انبساط جهان، طول موجشون کشیده و انرژیشون کمتر شد. به همین دلیل، این نور امروز در محدودهٔ ریزموج دیده میشه و دمای اون حدود ۲٫۷۲۵ کلوینه.
اینجا مقیاس کلوین ممکنه کمی گیجکننده باشه. صفر کلوین، یا صفر مطلق، برابر با منفی ۲۷۳٫۱۵ درجهٔ سانتیگراده. بنابراین ۲٫۷۲۵ کلوین به معنی دو سه درجه بالای صفر سانتیگراد نیست؛ تقریباً برابر با منفی ۲۷۰٫۴ درجهٔ سانتیگراده.
این تابش خیلی سرد همهجای فضا حضور داره. بهطور میانگین، در هر سانتیمتر مکعب از فضا حدود ۴۰۰ فوتون CMB وجود داره. اسم «ریزموج» ممکنه ما رو یاد اجاق مایکروویو بندازه، اما شباهت فقط در محدودهٔ طول موجه. CMB فوقالعاده ضعیف و سرده و هیچ شباهتی به گرمای داخل اجاق نداره.
حالا که میدونیم دنبال چه نوری هستیم و چرا این نور سرد شده، میتونیم به سؤال بعدی برسیم: دانشمندها چطور چنین تابش ضعیفی رو پیدا کردن؟
سالها پیش از کشف CMB، فیزیکدانها به این نتیجه رسیده بودن که اگر جهان در گذشته بسیار داغ بوده، باید بخشی از نور اون دوران هنوز باقی مونده باشه. رالف آلفر و رابرت هرمن در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ وجود یک پستاب سرد رو پیشبینی کردن، اما در اون زمان ابزار مناسبی برای پیداکردنش وجود نداشت.
در دههٔ ۱۹۶۰، آرنو پنزیاس و رابرت ویلسون با یک آنتن رادیویی بسیار حساس کار میکردن. اونها میخواستن سیگنالهای ضعیف آسمون رو دریافت کنن، اما یک نویز یکنواخت از همهٔ جهتها به دستگاه میرسید. هر منبع شناختهشدهای رو بررسی کردن، آشکارساز رو سرد کردن و حتی آلودگی کبوترهای داخل آنتن رو پاک کردن؛ ولی نویز از بین نرفت.
همزمان، گروهی به سرپرستی رابرت دیکی در دانشگاه پرینستون برای جستوجوی همون پستاب کیهانی آماده میشدن. وقتی دو گروه نتیجههاشون رو با هم مقایسه کردن، مشخص شد نویز از دستگاه نیست؛ آنتن پنزیاس و ویلسون داشت تابشی واقعی رو از سراسر آسمون دریافت میکرد. اونها بدون اینکه از ابتدا قصدش رو داشته باشن، CMB رو پیدا کرده بودن. این کشف بعدها بخشی از جایزهٔ نوبل فیزیک سال ۱۹۷۸ رو برای اون دو به همراه آورد.
پیداکردن این تابش ثابت کرد پستاب جهان آغازین واقعاً وجود داره. قدم بعدی این بود که دانشمندها بهجای فقط شنیدن یک نویز یکنواخت، جزئیات بسیار ظریف اون رو اندازه بگیرن.
ماهوارههای COBE، WMAP و Planck CMB رو با دقتی بسیار بیشتر از آنتنهای زمینی اندازه گرفتن. اولین نتیجه این بود که طیف این تابش با چیزی که از یک جهان داغ و در حال انبساط انتظار داریم، سازگاری خیلی خوبی داره. اما نقشههای دقیقتر یک نکتهٔ مهم دیگه رو هم نشون دادن: دمای CMB در همهٔ جهتها کاملاً یکسان نیست.
این تفاوتهای دما بسیار کوچیکان، اما بیاهمیت نیستن. اختلاف دما نشون میده چگالی ماده در جهان نوزاد هم در همهجا دقیقاً برابر نبوده. بعضی ناحیهها فقط کمی چگالتر از اطرافشون بودن. همین تفاوت خیلی کوچک کافی بود تا گرانش در طول میلیاردها سال مادهٔ بیشتری رو به اون ناحیهها بکشه.
اینجا زنجیرهٔ شکلگیری ساختار روشن میشه: تفاوت خیلی کوچک در چگالی، گرانش کمی قویتر ایجاد کرد؛ گرانش قویتر مادهٔ بیشتری جمع کرد؛ و انباشتهشدن ماده به پیدایش ستارهها، کهکشانها و خوشههای کهکشانی رسید. به همین دلیل، لکههای ریز نقشهٔ CMB رو میشه بذر ساختارهای بزرگ امروزی جهان دونست.
اندازه و الگوی همین لکهها اطلاعات بیشتری هم به ما میده. وقتی دادههای CMB رو در کنار مشاهدههای دیگه میذاریم، میفهمیم مادهٔ معمولی—یعنی سازندهٔ ستارهها، سیارهها و بدن ما—فقط حدود ۵ درصد از محتوای جرمـانرژی جهانه. مادهٔ تاریک حدود ۲۷ درصد و انرژی تاریک حدود ۶۸ درصد رو تشکیل میدن.
مادهٔ تاریک و انرژی تاریک یک چیز نیستن. مادهٔ تاریک با گرانشش به شکلگیری و کنارهمماندن ساختارها کمک میکنه. انرژی تاریک نامی برای پدیدهٔ ناشناختهایه که با شتابگرفتن انبساط جهان ارتباط داره. بنابراین CMB فقط یک عکس قدیمی نیست؛ نوعی پروندهٔ اطلاعاتیه که از روی اون میتونیم دربارهٔ سن، هندسه، ترکیب و روند رشد جهان تحقیق کنیم.
داستان تابش زمینهٔ کیهانی یک مسیر پیوسته داره. اول فهمیدیم نور برای رسیدن به ما زمان لازم داره و به همین دلیل دیدن فاصلههای دور، دیدن گذشته است. بعد به دورهای رسیدیم که جهان به خاطر وجود الکترونهای آزاد کدر بود. با سردشدن جهان، اتمهای خنثی شکل گرفتن، راه نور باز شد و CMB سفر خودش رو آغاز کرد.
انبساط جهان این نور رو کشید و سرد کرد. دانشمندها ابتدا اون رو به شکل یک نویز سمج پیدا کردن و بعد با ماهوارهها جزئیاتش رو به نقشه تبدیل کردن. در نهایت، همون لکههای بسیار کوچک نشون دادن ساختار عظیم امروز جهان چطور از تفاوتهای کوچیک جهان نوزاد رشد کرده.
پس CMB فقط قدیمیترین نور قابلدیدن نیست. این تابش پلیه میان جهان ساده و تقریباً یکنواخت آغازین و جهانی که امروز پر از ستاره، کهکشان و ساختارهای پیچیده است.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
آب، استخوان، هوا و سنگ از اتمها ساخته شدهاند، اما این اتمها همگی یک زمان و یک جا به وجود نیومدن. هیدروژنِ بدن ما عمدتاً میراث جهان آغازینه؛ بسیاری از عنصرهای سنگینتر در ستارهها و رویدادهای بعدی ساخته و در فضا پخش شدهاند.
برای فهم این مسیر، اول ساختار اتم و تفاوت عنصرها رو میشناسیم. بعد میبینیم ساختن یک مولکول چه فرقی با ساختن یک هستهٔ تازه داره. از اونجا به جهان داغ آغازین، همجوشی در ستارهها و سرانجام مواد سازندهٔ زمین و بدن خودمون میرسیم. «غبار ستارگان» در پایان این راه، معنایی فراتر از یک تعبیر شاعرانه پیدا میکنه.
یک لیوان آب رو در نظر بگیرین. اگر ساختارش رو در مقیاس بسیار کوچک بررسی کنیم، به مولکولهای آب میرسیم. هر مولکول آب از دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن ساخته شده. پس در همین مادهٔ معمولی، دو نوع اتم کنار هم قرار گرفتهاند.
اتم، هستهای کوچک با بار مثبت و الکترونهایی با بار منفی داره. هسته از پروتون و معمولاً نوترون ساخته شده؛ پروتون بار مثبت داره و نوترون از نظر الکتریکی خنثی است. تعداد پروتونها مشخص میکنه با کدام عنصر روبهرو هستیم. هیدروژن یک پروتون داره، هلیوم دو تا و اکسیژن هشت تا.
به همین دلیل، برای تبدیل هیدروژن به هلیوم، فقط جابهجاکردن اتمها یا گرمکردن یک ظرف کافی نیست. باید خود هسته تغییر کنه. این تفاوت، پایهٔ تمایز واکنش شیمیایی و واکنش هستهایه. وزارت انرژی آمریکا: هستهٔ اتم
تصویر منظومهایِ اتم آشنا و ساده است، اما اگر اون رو کاملاً واقعی بگیریم گمراه میشیم. در توصیف کوانتومی، الکترون یک مسیر دایرهایِ معلوم مثل مدار سیاره نداره. با حالتهایی سروکار داریم که احتمال پیداکردن الکترون در ناحیههای مختلف رو توصیف میکنن.
ابر الکترونی نام تصویری از همین توزیع احتماله؛ قرار نیست یک تکه مادهٔ معمولی به شکل ابر در همهجا پخش شده باشه. برای این بحث لازم نیست ریاضیات کوانتوم رو بلد باشیم. کافی است بدونیم حالتهای الکترون و انرژیهای مجاز، روی رفتار شیمیایی اتم اثر میذارن.
وقتی اتمها به هم پیوند میخورن، آرایش الکترونی مهمه. همهٔ پیوندها هم یک نوع سادهٔ اشتراک الکترون نیستن. هلیوم در شرایط عادی معمولاً تکاتمی میمونه و مثل هیدروژن، گازِ مولکولهای دواتمیِ معمول نمیسازه. پس حتی آجرهای بسیار کوچک هم رفتار یکسانی ندارن. NIST: حالتها و آرایشهای اتمی
تعداد پروتون نام عنصر رو تعیین میکنه، اما تعداد نوترون ممکنه فرق کنه. اتمهای یک عنصر با تعداد نوترون متفاوت، ایزوتوپهای اون عنصرند. هیدروژن معمولیِ فراوان، یک پروتون و بدون نوترونه. دوتریم یک نوترون و تریتیوم دو نوترون داره؛ تریتیوم پرتوزاست.
این تفاوت برای فهم واکنشهای هستهای مهمه. نمیشه فقط تعداد پروتونهای دو هسته رو جمع کنیم و مطمئن باشیم یک محصول پایدار و یک مسیر آسان به دست میآد. تعداد نوترونها، انرژی و احتمال واکنش هم تعیینکنندهاند. جدول تناوبی فهرست عنصرهاست، نه دستور سادهٔ ساختن هر عنصر از هر ترکیب دلخواه.
پروتونها بار همنام دارن و از نظر الکتریکی همدیگه رو دفع میکنن. پس چرا هستههای چندپروتونی بلافاصله از هم نمیپاشن؟ در فاصلههای بسیار کوتاهِ هستهای، برهمکنش دیگری اهمیت پیدا میکنه: اثر باقیماندهٔ نیروی قوی میان پروتونها و نوترونها.
در یک لایهٔ بنیادیتر، نیروی قوی کوارکها رو درون پروتون و نوترون مقید میکنه. اثر باقیماندهٔ اون در مقیاس هسته، به کنار هم ماندن این ذرهها کمک میکنه. لازم نیست این دو سطح رو یکی بگیریم؛ همانطور که شناخت اجزای یک سلول با شناخت ارتباط میان سلولها یک بحث واحد نیست. وزارت انرژی آمریکا دربارهٔ کوارکها و نیروی قوی
این نیرو در فاصلهٔ هستهای مؤثره، در حالی که دفع الکتریکی مانع نزدیکشدن آسان دو هسته میشه. حالا مسئلهٔ همجوشی روشنتره: دو هسته باید به اندازهٔ کافی به هم نزدیک بشن تا امکان واکنش فراهم بشه.
در مرحلهٔ داغ آغازین، دما و چگالی با انبساط پایین میاومدن. در چند دقیقهٔ نخست، شرایط برای ساختن هستههای سبک فراهم شد. حاصل عمده، هیدروژن و هلیوم بود، همراه با مقدارهای اندکی از هستههای سبک دیگر. این مرحله، کارخانهٔ ساخت تمام عنصرهای جدول تناوبی نبود.
در اون زمان هنوز اتمهای خنثیِ معمول شکل نگرفته بودن؛ محیط برای ماندن پایدار الکترونها کنار هستهها بیش از حد داغ بود. حدود ۳۸۰ هزار سال بعد، با سردترشدن جهان، اتمهای خنثی به مقدار فراوان شکل گرفتن. پس ساختن هسته و تشکیل اتم کامل، دو مرحلهٔ جدا با فاصلهٔ زمانی بسیار زیادند. ناسا: هستههای نخستین و تشکیل اتمها
انبساط و سردشدن، فرصت واکنشهای آغازین رو محدود کردن. برای ساخت بسیاری از عنصرهای دیگر، باید محیطهایی فراهم میشد که دوباره ماده رو داغ و فشرده کنن و مدت بیشتری برای واکنش در اختیار بذارن. ستارهها چنین محیطهایی رو پدید آوردن.
گرانش میتونه بخشی از یک ابر گاز رو جمع کنه. با رمب، مرکز داغتر و چگالتر میشه. اگر شرایط مناسب باشه، همجوشی پایدار آغاز میشه و ستاره وارد مرحلهای میشه که انرژی هستهای نقش اصلی در درخشش اون داره.
در خورشید، مجموعهای از واکنشها در نهایت چهار پروتون رو به یک هستهٔ هلیوم تبدیل میکنه. این فرایند یک برخورد سادهٔ «دو اتم و تمام» نیست. چند مرحله، ذرات میانی و برهمکنشهای متفاوت در اون نقش دارن.
تونلزنی کوانتومی هم مهمه: هستهها احتمال محدودی برای عبور از سدی دارن که در تصویر کلاسیکی، انرژی کافی برای گذشتن از اون ندارن. تونلزنی به معنی بازشدن یک سوراخ واقعی در ماده نیست؛ نام یک رفتار کوانتومیه. همین احتمالهای کوچک، در جمعیت بسیار بزرگ ذرات و زمان طولانی، اهمیت پیدا میکنن. وزارت انرژی آمریکا: همجوشی پروتون–پروتون در خورشید
در همجوشی، هستههای سبکتر در مسیر واکنش به هستههای سنگینتر میرسن. در شکافت، یک هستهٔ سنگین به هستههای کوچکتر تقسیم میشه. هر دو میتونن در شرایط مناسب انرژی آزاد کنن، ولی سازوکار یکسانی ندارن.
بمبهای هیروشیما و ناگازاکی بر پایهٔ شکافت بودن، نه همجوشی خورشیدی. شکافت فقط یک اختراع انسانی هم نیست؛ فرایندهای طبیعیِ شکافت وجود دارن. این تفاوتها کمک میکنه واژهٔ کلی «هستهای» رو جای توضیح دقیق واکنش نذاریم. تاریخ پروژهٔ منهتن در وزارت انرژی آمریکا
ستارهها بسته به جرم و مرحلهٔ عمرشون، هستههای مختلفی میسازن. کربن و اکسیژنِ فراوان در بدن و زمین، بخشی از این تاریخ ستارهای رو همراه دارن. اما برای تمام عنصرهای سنگین، یک مسیر واحد وجود نداره؛ واکنش در ستارهها، انفجارهای ستارهای، گرفتن نوترون و ادغام ستارههای نوترونی، هر کدوم سهمی دارن.
بعضی عنصرهای سبک هم در برخورد پرتوهای کیهانی با هستههای دیگر ساخته میشن. پس جملهٔ «همهٔ عنصرها فقط در دل یک ستاره ساخته شدهاند» تصویر کامل نیست. هستهزایی نام کلی این فرایندهای ساخت هسته است و خانوادهای از مسیرها رو در بر میگیره. وزارت انرژی آمریکا: هستهزایی
برای مثال، ادغام ستارههای نوترونی میتونه محیطی غنی از نوترون فراهم کنه و به ساخت عنصرهای سنگین کمک کنه. این یکی از راههای پیوند میان رویدادهای بسیار دور و مواد آشنای زندگی ماست. پژوهش دربارهٔ ساخت عنصرهای سنگین در ادغام ستارههای نوترونی
ساختهشدن یک عنصر در ستاره کافی نیست؛ باید از محل تولیدش به محیط بینستارهای راه پیدا کنه. بادهای ستارهای و رویدادهای پایان عمر ستارهها، بخشی از مواد رو در فضا پخش میکنن. این مواد میتونن با ابرهای دیگر مخلوط بشن و در نسل بعدیِ ستارهها و سیارهها حضور پیدا کنن.
منظومهٔ شمسی از ابری شکل گرفت که پیشتر با مواد نسلهای قبلی غنی شده بود. روی زمین، همون اتمها وارد چرخههای زمینشناختی، شیمیایی و زیستی شدن. زندگی اتم تازهای از هیچ نساخت؛ آرایشها و فرایندهای تازهای با مواد موجود شکل داد.
به همین دلیل، «ما از غبار ستارگان ساخته شدهایم» برای بسیاری از عنصرهای بدن تعبیر پرمعناییه. اما هیدروژنِ فراوان ما داستان قدیمیتری داره و عمدتاً به جهان آغازین برمیگرده. بدن ما یک منشأ یگانه نداره؛ مجموعهای از تاریخهای کیهانی در یک موجود زنده کنار هم قرار گرفتهاند.
از یک مولکول آب به اتم و هسته رسیدیم و بعد فهمیدیم چرا تغییر شیمیایی با ساختن یک عنصر تازه فرق داره. جهان آغازین هستههای سبک رو فراهم کرد؛ ستارهها و رویدادهای بعدی، تنوع عنصرها رو گسترش دادن و مواد رو برای نسلهای بعد پخش کردن. بخشی از همین میراث امروز در بدن ماست. در قسمت بعد، به یادگار دیگری از جهان آغازین میرسیم: نوری که هنوز سراسر فضا رو پر کرده.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
سیاهچاله رو بهتره از زندگی یک ستاره بشناسیم، نه از تصویر یک حفرهٔ جادویی که همهچیز رو میبلعه. ستاره زمانی پایدار میمونه که فشار درونی با وزن لایههایش تعادل داشته باشه. اگر در بعضی ستارههای پرجرم، هسته دیگه نتونه در برابر رمب مقاومت کنه، ممکنه سیاهچاله شکل بگیره.
در این قسمت، از این تعادل شروع میکنیم و بعد افق رویداد، تجربهٔ سقوط و مفهوم تکینگی رو از هم جدا میکنیم. در ادامه میبینیم چرا بحث تکینگی به پرسش از گذشتهٔ جهان هم راه پیدا میکنه، و چرا شواهد مهبانگ رو نباید با اثبات آفرینش از هیچ یکی گرفت.
یک ستاره تودهای از گاز بسیار داغه که گرانش، اجزاش رو به سوی مرکز میکشه. لایههای درونی باید وزن لایههای بالاتر رو تحمل کنن. فشار گاز و تابش به این مقاومت کمک میکنه؛ هرچه به درون میریم، شرایط دما و فشار متفاوت میشه.
وقتی توزیع فشار با وزن لایهها متعادل باشه، از تعادل هیدروستاتیکی حرف میزنیم. این اسم به معنی یک نبرد میان انفجارهای جداگانه و گرانش نیست. ستاره در بخش بزرگی از عمرش، ساختاری نسبتاً پایدار داره که انرژی در اون تولید و به بیرون منتقل میشه.
در خورشید، همجوشی هستهای منبع اصلی انرژیه. حاصل خالص زنجیرهٔ اصلی واکنشها، تبدیل چهار هستهٔ هیدروژن به یک هستهٔ هلیوم است؛ بخشی از اختلاف انرژی به شکل تابش و ذرات آزاد میشه. همین انرژی به حفظ شرایط داغ درونی کمک میکنه. ناسا دربارهٔ چرخهٔ زندگی ستاره
پایان هیدروژنِ مرکز به معنی خاموششدن فوری تمام واکنشها نیست. ساختار ستاره عوض میشه و بسته به جرمش، مراحل دیگری از تحول پیش میآد. بعضی واکنشها ممکنه در پوستهها ادامه پیدا کنن یا سوختهای دیگری در مرکز وارد کار بشن.
خورشید در پایان مسیرش قرار نیست سیاهچاله بشه. پس از مرحلهٔ غول سرخ و ازدستدادن لایههای بیرونی، بازماندهای به نام کوتولهٔ سفید خواهد داشت. در ستارههای پرجرمتر، رمب هسته میتونه به ستارهٔ نوترونی یا در بعضی شرایط به سیاهچاله برسد.
بنابراین «تمام ستارهها در نهایت سیاهچاله میشن» درست نیست. جرم اولیه مهمه، اما ازدستدادن جرم و ارتباط با یک ستارهٔ همراه هم میتونه مسیر رو تغییر بده. برای فهم سیاهچاله باید یک شاخهٔ خاص از این خانوادهٔ سرنوشتها رو دنبال کنیم. ناسا: انواع ستارهها و بازماندههایشان
در نسبیت عام، جرم و انرژی با هندسهٔ فضاـزمان مرتبطاند. اگر مقدار کافی جرم در ناحیهٔ بسیار کوچکی متمرکز بشه، ممکنه مرزی شکل بگیره که از درون اون هیچ پیامِ رو به آینده نتونه به ناظر دوردست برسه. این مرز، افق رویداد نام داره.
افق یک پوستهٔ جامد نیست. تعریفش دربارهٔ امکان ارتباطه. نور بیرون این مرز، بسته به جهت و مسیرش، ممکنه به دوردست برسه؛ نور درون اون چنین راهی نداره. پس عبارت «نور نزدیک سیاهچاله هرگز فرار نمیکنه» بیش از حد کلیه. باید بپرسیم نور از کجا و در چه جهتی فرستاده شده.
مادهٔ بیرون افق میتونه بسیار داغ و درخشان باشه. قرص برافزایشی نام مادهایه که در اطراف جسم جمع شده و پیش از فرورفتن حرکت میکنه. تابش این ناحیه از داخل سیاهچاله نیومده؛ برای همین، دیدن محیطی روشن در اطراف یک سیاهچاله تناقض نیست. ناسا: ساختار سیاهچاله
فرض کنین مسافری همراه با یک ساعت به سوی سیاهچاله سقوط میکنه. برای خودش، ساعت به کار ادامه میده و رویدادهای محلی روند عادی دارن. در مدل کلاسیک و شرایط مناسب، میتونه در مدت متناهیِ ساعت خودش از افق عبور کنه.
اما ناظر دوردست، پیامهای اون رو با تأخیر بیشتر و انتقالبهسرخ شدیدتر دریافت میکنه. تصویر مسافر کمنورتر و کندتر به نظر میرسه و عملاً از دید خارج میشه. این تجربهٔ دیداریِ ناظر دور، با توقف واقعی زمان برای مسافر یکی نیست.
خطر نیروهای کشندی هم به جرم سیاهچاله و مسیر سقوط بستگی داره. اختلاف اثر گرانش روی دو سوی بدن میتونه بسیار شدید باشه، ولی افقِ هر سیاهچاله الزاماً محل یک حادثهٔ محلیِ یکسان نیست. نباید تصویر ناظر بیرونی، تجربهٔ مسافر و اثر کشندی رو با یک جملهٔ «زمان میایسته» جایگزین کنیم. شبیهسازی ناسا از عبور از افق
حالا از مرز سیاهچاله به محدودیت نظریه میرسیم. در بعضی راهحلهای نسبیت عام، اگر مسیر سقوط رو ادامه بدیم، توصیف کلاسیک به جایی میرسه که دیگر نمیتونه مسیر رو به شکل معمول ادامه بده. بعضی کمیتهای هندسی هم ممکنه بینهایت بشن. اینجا بحث تکینگی مطرح میشه.
بیان دقیقترِ تکینگی در قضایای مهم نسبیت، ناتمامبودن بعضی مسیرهای نور یا سقوط آزاده. این تعریف با «یک گلولهٔ واقعی که چگالی بینهایتش اندازه گرفته شده» فرق داره. ما داخل افق رو مستقیم مشاهده نکردهایم و بینهایتهای یک مدل میتونن نشانهٔ نیاز به نظریهای کاملتر باشن.
پس سه واژه رو جدا نگه میداریم: سیاهچاله یک ناحیهٔ فضاـزمانه؛ افق، مرز ارتباطی اون ناحیه است؛ تکینگی به ناتمامشدن توصیف کلاسیک مربوط میشه. خود افق الزاماً جایی نیست که همهٔ قوانین محلی از کار بیفتن. اینشتین آنلاین: تکینگیهای فضاـزمان
یک نگرانی این بود که شاید رمب و تکینگی فقط نتیجهٔ مدلهایی با تقارن بسیار دقیق باشن. راجر پنروز نشان داد که تحت شرایط مشخص، ناتمامشدن مسیرهای فضاـزمان رو میشه بدون تکیه بر همون تقارنهای ساده نتیجه گرفت.
این دستاورد به معنی صدور حکم برای هر ستاره، تعیین شکل دقیق داخل سیاهچاله، یا حل کامل گرانش کوانتومی نبود. ارزش قضیه در این بود که نشان داد مسئلهٔ رمب، ویژگی تصادفیِ یک مثال خیلی ساده نیست. کارهای بعدی، از جمله قضیهٔ مشترک هاوکینگ و پنروز، دامنهٔ بحث رو به وضعیتهای کیهانشناختی هم پیوند دادن. پیشینهٔ علمی نوبل فیزیک ۲۰۲۰
وقتی مدل کلاسیک انبساط رو به عقب میبریم، به شرایط داغتر و چگالتر میرسیم و سرانجام با مرز اعتبار همین توصیف روبهرو میشیم. این شباهت، تکینگی و آغاز جهان رو در یک بحث قرار میده. اما رسیدن معادله به مرز، پاسخ کامل به «پیش از آن چه بود؟» نیست.
برای اون شرایط احتمالاً به توصیفی نیاز داریم که گرانش و فیزیک کوانتومی رو با هم سازگار کنه. چنین پاسخ نهایی و تأییدشدهای هنوز نداریم. پس قضایای کلاسیک، بهتنهایی آفرینش از هیچ یا ناممکنبودن هر مرحلهٔ پیشین رو اثبات نمیکنن.
تشبیه «شمالِ قطب شمال کجاست؟» میتونه برای بعضی مدلها توضیح بده که یک پرسش چرا از محدودهٔ تعریف خارج میشه. اما این تشبیه جای شواهد رو نمیگیره و پاسخ قطعی همهٔ مدلهای ممکن نیست. ناسا: مهبانگ و مرز پرسشهای کنونی
در سال ۱۹۴۸، مدل حالت پایا مطرح شد: جهانی که در مقیاس بزرگ، در زمانهای مختلف ظاهر آماری یکسانی داشته باشه. برای سازگاری این تصویر با انبساط، ایجاد پیوستهٔ ماده در اون فرض میشد. این ایده با مدل جهان داغ و در حال تحول رقابت داشت.
رصد تغییر جمعیت منابع دوردست و بهویژه تابش زمینهٔ کیهانی، از تاریخ داغ جهان پشتیبانی کرد و حالت پایای کلاسیک رو کنار زد. بنابراین داوری اصلی با دادهها بود، نه صرفاً با جذابیت فلسفیِ داشتن یا نداشتن آغاز. نوبل دربارهٔ کشف تابش زمینه
خلأ کوانتومی هم نباید میانبُری برای احیای هر مدل دلخواه بشه. خلأ در فیزیک، یک حالت مشخصِ میدانهاست؛ «هیچ» فلسفی نیست. از رفتار کوانتومیِ میدانها نمیشه بدون محاسبه و شاهد، ایجاد دائمی ماده در یک مدل کیهانی خاص رو نتیجه گرفت.
از تعادل فشار و گرانش در ستاره شروع کردیم و دیدیم چرا فقط بعضی مسیرهای تحول به سیاهچاله میرسن. بعد افق رویداد رو از تکینگی و تجربهٔ واقعی سقوط رو از تصویر ناظر دور جدا کردیم. همین دقت در تفکیک مفاهیم، برای بحث آغاز جهان هم ضروریه: شواهد جهان داغ آغازین قویاند، اما مرز معادلات کلاسیک هنوز پاسخ نهایی به منشأ همهچیز نیست.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
جهان در حال انبساطه، اما از این جمله بهتنهایی نمیفهمیم که آیندهاش چه خواهد شد. برای پیشبینی آینده، باید بدونیم چه چیزهایی در جهان وجود دارن و هر کدوم چطور روی انبساط اثر میذارن. نقش انرژی تاریک در این میان بسیار مهمه و ماهیت اون هنوز کاملاً روشن نیست.
در این قسمت، اول تفاوت سن جهان با فاصلهٔ ناحیههای دوردست رو باز میکنیم. بعد از هندسه و چگالی به تاریخ انبساط میرسیم و سه تصویر از آینده رو کنار هم میذاریم: انبساط ادامهدار، انقباض احتمالی، و سناریوهای وابسته به رفتار انرژی تاریک. نتیجه یک پیشگویی قطعی نیست؛ نقشهای از دانستهها و فرضهای ماست.
نور برای رسیدن به ما زمان لازم داره. وقتی خورشید رو میبینیم، تصویر چند دقیقه پیش اون رو دریافت میکنیم؛ وقتی به یک کهکشان دور نگاه میکنیم، ممکنه خبر میلیاردها سال پیشش رو ببینیم. تلسکوپ فقط ابزار دیدن فاصلههای زیاد نیست، پنجرهای به تاریخ هم هست.
اما حالا نکتهای اضافه میشه: در طول سفر نور، جهان ثابت نمونده. فاصلهٔ ما و ناحیهٔ گسیلکننده تغییر کرده. بنابراین «نور چند سال در راه بوده؟» و «فاصلهٔ آن ناحیه امروز چقدره؟» دو پرسش متفاوتن.
در مدل معیار، سن جهان حدود ۱۳٫۸ میلیارد ساله، ولی فاصلهٔ امروزی افق ذرهایِ ما در حدود ۴۶٫۵ میلیارد سال نوری برآورد میشه. افق ذرهای مرز ناحیهایه که از آغاز تاریخ مدل تا امروز امکان ارتباط با ما رو داشته. عدد دوم مسیر پیمودهشده در یک فضای ثابت نیست؛ به فاصلهٔ امروزی در فضایی در حال انبساط مربوطه. توضیح کیهانشناسی دربارهٔ افقها و فاصلهها
اگر تصویری قدیمی از یک کهکشان به ما رسیده، وسوسه میشیم بگیم نورِ تازهاش هم بالاخره خواهد رسید؛ فقط باید بیشتر صبر کنیم. این نتیجه در جهان ایستا طبیعی به نظر میرسه، ولی در جهانی با انبساط شتابدار، همیشه درست نیست.
ممکنه نوری که امروز از یک ناحیهٔ بسیار دور فرستاده میشه، هرگز به ما نرسه. مسیر آیندهٔ نور به کل تاریخ آیندهٔ انبساط وابستهست. مرز مربوط به این امکان ارتباط آینده، افق رویداد کیهانی نام داره و با افق ذرهای یکی نیست.
همین تفاوت نشان میده چرا تقسیم سادهٔ یک فاصلهٔ امروزی بر سرعت نور کافی نیست. فضا در مدتی که منتظر رسیدن پیام هستیم هم تغییر میکنه. برای ادامهٔ بحثِ آیندهٔ جهان، باید این تغییر رو موضوع اصلی قرار بدیم، نه یک جزئیات فرعی.
یکی از منابعی که در فاصلههای کیهانی دیده میشه، اختروشه. اسمش ممکنه ما رو یاد یک ستاره بندازه، اما اختروش در واقع هستهٔ بسیار درخشان یک کهکشان فعاله. مادهای که به سوی سیاهچالهٔ کلانجرم مرکزی میره، میتونه در اطراف اون قرصی داغ بسازه و انرژی زیادی آزاد کنه.
پس نور اختروش از داخل افق سیاهچاله بیرون نمیآد و منبعش هم یک ستارهٔ معمولی با همجوشی هستهای نیست. این تفکیک کمک میکنه وقتی دربارهٔ «دیدن گذشتهٔ دور» حرف میزنیم، نوع چراغی رو که بهش نگاه میکنیم درست بشناسیم. ناسا: کهکشانهای فعال
در قسمت قبل دیدیم که فاصلهها میتونن بدون نیاز به یک محیط بیرونی تغییر کنن. حالا میپرسیم خود هندسهٔ فضایی چه شکلیه. در مدلهای ساده و همگن، از خمیدگی مثبت، صفر یا منفی صحبت میکنیم. اینها دربارهٔ رابطهٔ فاصلهها و زاویهها هستن، نه شکل یک جسم درون یک اتاق.
مثال سطح کره برای خمیدگی مثبت کمک میکنه، اما جهان سهبعدیه و قرار نیست واقعاً روی پوستهٔ یک توپ نشسته باشیم. از طرف دیگر، خمیدگی تمام اطلاعاتِ شکل سراسری رو نمیده؛ نحوهٔ اتصال فضا هم مهمه. به همین دلیل، تختبودن بهتنهایی ثابت نمیکنه که کل جهان نامتناهیه.
اندازهگیریهای کیهانی با فضایی بسیار نزدیک به تخت سازگارن، در محدودهٔ دقت و فرضهای مدل. این جمله از «با قطعیت همهٔ شکل جهان رو میدونیم» بسیار محدودتر و دقیقتره. آژانس فضایی اروپا دربارهٔ هندسه و اندازهٔ جهان
برای ربطدادن هندسه به انبساط، کمیتی به نام چگالی بحرانی تعریف میکنیم. این چگالی با نرخ انبساط در همان زمان حساب میشه و در معادلات مدل همگن، مرجع مقایسهٔ چگالی کل با حالت تخت است. یک عدد ثابت برای تمام عمر جهان نیست.
وقتی از چگالی کل حرف میزنیم، فقط ستارهها و گاز قابل مشاهده رو جمع نمیزنیم؛ مادهٔ تاریک، تابش و مؤلفههای دیگر انرژی هم در حساب حضور دارن. مقدارها از ترکیب رصدهایی مثل تابش زمینه، فاصلهها و ساختار بزرگمقیاس استنباط میشن. کسی جرم تمام جهان و حجم کامل اون رو مستقیم روی ترازو و خطکش نذاشته.
در مدلهای سادهٔ قدیمی که انرژی تاریک در اونها نبود، میان چگالی، خمیدگی و آیندهٔ انبساط ارتباط سرراستتری دیده میشد. اما اضافهشدن مؤلفهای با رفتار متفاوت، این نتیجهگیری ساده رو تغییر میده. مرور فنی ناسا/IPAC دربارهٔ چگالی بحرانی
با انبساط، ماده در حجم بیشتری پخش میشه و چگالی متوسطش پایین میآد. تابش علاوه بر این رقیقشدن، بهعلت کشیدهشدن طول موج هم انرژی از دست میده. ثابت کیهانی، اگر توصیف درست انرژی تاریک باشه، رفتار متفاوتی داره: چگالی انرژیِ متناظر با اون با انبساط ثابت میمونه.
در نتیجه، اهمیت نسبی اجزای جهان با گذشت زمان عوض میشه. برای محاسبهٔ تحول، فشار هم کنار چگالی انرژی وارد معادلات میشه؛ در گرانش نسبیتی، فقط تصویر نیوتونیِ جرمهایی که همدیگه رو میکشن کافی نیست.
به همین دلیل، نمیشه گفت «جهان بسته حتماً جمع میشه» یا «جهان تخت حتماً انبساطش متوقف میشه» و بحث رو تمام کرد. حتی در مدل تختِ فقطماده، انبساط میتونه برای همیشه ادامه پیدا کنه و صرفاً کندتر بشه. با انرژی تاریک، سرنوشت به رفتار اون مؤلفه هم وابسته میشه. مرور علمی ارتباط هندسه و سرنوشت جهان
اگر انرژی تاریک همان ثابت کیهانیِ مثبت باشه، انبساط ادامه پیدا میکنه. در زمانهای بسیار دور، تشکیل ستارههای تازه کاهش مییابه و منابع قابل استفادهٔ انرژی بهتدریج محدودتر میشن. به این تصویر، سرمای بزرگ یا مرگ گرمایی گفته میشه. مرگ گرمایی یعنی کاهش امکان انجام کار از اختلافهای قابل استفادهٔ انرژی؛ نه اینکه جهان ناگهان در یک روز مشخص خاموش و ناپدید بشه.
در بعضی مدلهای دیگر، ممکنه انبساط در آینده جای خودش رو به انقباض بده؛ این سناریو مِهرُمب نامیده میشه. اما حتی اگر چنین انقباضی رخ بده، یک جهش و مهبانگ تازه نتیجهٔ تضمینشدهاش نیست. گذر از شرایط بسیار شدید به نظریهای فراتر از توصیف کلاسیک نیاز داره.
در سناریوی دیگری، اگر انرژی تاریک رفتار خاصی داشته باشه و اثرش به اندازهٔ کافی افزایش پیدا کنه، گسست ساختارهای مقید مطرح میشه؛ این تصویر رو گسست بزرگ مینامن. اون هم پیشبینی قطعیِ مدل معیار نیست. هر تصویر روی فرضهای مشخصی دربارهٔ آینده بنا شده و باید این فرضها رو همراه نتیجه بیان کنیم. ناسا: سرنوشتهای ممکن جهان
فاصلهٔ امروز، زمان سفر نور و امکان دریافت پیام در آینده، سه موضوع جدا بودن. با روشنشدن این تفاوتها، دیدیم که آیندهٔ جهان رو هم نمیشه فقط از شکل فضا حدس زد. در مدل معیار با ثابت کیهانی، انبساط ادامهدار و سردشدن تدریجی انتظار میره؛ اما نتیجهٔ نهایی به رفتار انرژی تاریک وابسته است. علم در اینجا هم پیشبینی میکنه و هم مرز اطمینان خودش رو نشان میده.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
وقتی میشنویم جهان در حال بزرگشدنه، طبیعی است بپرسیم: «داره وارد چه فضایی میشه؟ بیرونش چیه؟» این پرسش از تجربهٔ روزمرهٔ ما میآد؛ هر چیزی که رشد میکنه، انگار در یک محیط بزرگتر جا میگیره. اما در کیهانشناسی، خود فاصلههای فضایی تغییر میکنن و مدل برای توضیح این تغییر به یک اتاق بیرونی نیاز نداره.
در این قسمت، اول معنی انبساط رو با فاصلهها روشن میکنیم. بعد میبینیم مثال بادکنک کجا مفیده و کجا گمراهکننده میشه. از اونجا به تفاوت جهان مشاهدهپذیر و کل جهان میرسیم و در پایان، معنی مهبانگ و سن جهان رو با همین پایهها مرور میکنیم.
وقتی بادکنکی رو باد میکنیم، میتونیم با خطکشی بیرون از اون اندازهاش رو بسنجیم. برای یک جسم داخل جهان، هم جسم رو داریم و هم محیط اطرافش رو. به همین دلیل، ذهن ما دوست داره برای کل جهان هم همین تصویر رو تکرار کنه: یک توپ بزرگ در محیطی بزرگتر.
اما مدل کیهانی از چنین تصویری شروع نمیکنه. پرسش اولیه سادهتره: فاصلهٔ میان ناحیههای دوردست، در زمانهای مختلف چطور تغییر میکنه؟ برای توصیف این تغییر، عددی به نام عامل مقیاس تعریف میکنیم؛ عددی که نشان میده فاصلههای بزرگمقیاس نسبت به یک زمان مرجع چه نسبتی پیدا کردن.
برای مثال، اگر عامل مقیاس دو برابر بشه، فاصلهٔ دو ناظر همراه با جریان کلی انبساط هم دو برابر میشه. در همین جمله، بدون گفتن اینکه «جهان وارد کجا شد»، یک تغییر قابل تعریف داریم. ناظر همرو یعنی ناظری که حرکت محلیِ اضافهای نسبت به این جریان متوسط براش در نظر نگرفتیم.
روی سطح یک بادکنک چند نقطه بکشین. با بادشدن، فاصلهٔ نقطهها از هم بیشتر میشه. از دید هر نقطه، نقطههای دورتر معمولاً افزایش فاصلهٔ بیشتری دارن. هیچ نقطهای روی خود سطح، مرکز ویژهٔ این دورشدن نیست.
این دو نکته برای تصور انبساط مفیدن: بیشترشدن فاصلهها و نبود یک نقطهٔ ممتاز روی سطح. اما مرکز بادکنک، هوای داخلش، ضخامت لاستیک و اتاق اطرافش، اجزای واقعی مدل کیهانی نیستن. اگر برای پاسخ به «بیرون جهان چیست؟» به اتاقِ دور بادکنک اشاره کنیم، داریم بخش اضافیِ تشبیه رو با خود موضوع اشتباه میگیریم.
این محدودیت به معنی بیفایدهبودن مثال نیست. هر مثال پنجرهای به یک رابطهست، نه نسخهٔ کوچکشدهٔ همهٔ واقعیت. در اینجا کافی است رابطهٔ فاصلههای روی سطح رو نگه داریم و ادعای وجود یک فضای بیرونی رو کنار بذاریم. ناسا: پرسشهایی دربارهٔ مهبانگ و انبساط
از اینکه یک مدل به محیط بیرونی نیاز نداره، نمیشه نتیجه گرفت که «هیچِ مطلق» رو کشف کردهایم. اگر جهان رو همهٔ فضاـزمان تعریف کنیم، واژهٔ بیرون در همون مدل نشانی مشخصی نداره. این یک نکته دربارهٔ تعریف و محدودهٔ مدل است، نه گزارش سفر به آن سوی یک دیوار.
ایدههایی دربارهٔ جهانهای دیگر یا چارچوبهای بزرگتر مطرح شدهاند، اما نباید اونها رو همردیف شواهد رصدیِ جهان داغ آغازین قرار بدیم. پرسش باز رو میشه باز نگه داشت. پاسخ علمی همیشه یک تصویر قطعی نیست؛ گاهی روشنکردن اینه که کدام بخش پرسش هنوز تعریف آزمونپذیر و شواهد کافی نداره.
برای دیدن یک جسم، باید پیامش فرصت رسیدن به ما رو داشته باشه. سرعت نور محدوده و جهان هم تاریخ محدودی از مرحلهٔ داغ آغازین تا امروز داشته. در نتیجه، ناحیهای وجود داره که تا امروز امکان دریافت اطلاعات از اون رو داشتهایم: جهان مشاهدهپذیر.
افق این ناحیه مثل لبهٔ یک میز نیست. اگر از جای دیگری نگاه کنیم، ناحیهٔ مشاهدهپذیر حول اون ناظر تعریف میشه. چیزی در مرز افق، نور رو مثل دیوار متوقف نکرده؛ محدودیت از تاریخ انتشار پیام و انبساط فضا میآد.
بنابراین جملهٔ «بیرون جهان مشاهدهپذیر» با «بیرون همهٔ فضاـزمان» یک معنی نداره. اولی میتونه به ناحیههایی از همین جهان اشاره کنه که هنوز پیامی از اونها به ما نرسیده. دربارهٔ اندازهٔ کل جهان، دانستههای ما محدودتره. ناسا: فضا چقدر بزرگ است؟
دوباره سطح کره رو در نظر بگیرین. مساحتش محدوده، اما روی خود سطح به دیواری نمیرسیم که بگه اینجا سطح تمام شد. این مثال نشان میده «محدودبودن» لزوماً به معنی «داشتن لبه» نیست.
برای فضای سهبعدی هم هندسهها و اتصالهای سراسری متفاوتی قابل تصورند. توپولوژی نام بخش مربوط به همین اتصال و شکل سراسریه. خمیدگی محلی بهتنهایی همهٔ این اطلاعات رو تعیین نمیکنه؛ حتی فضای تخت هم لزوماً به معنی یک فضای نامتناهی با سادهترین اتصال ممکن نیست.
پس نمیتونیم با اطمینان بگیم اگر خیلی جلو بریم حتماً از پشت سر خودمون برمیگردیم. چنین رفتاری در بعضی مدلها ممکنه، ولی شکل سراسری جهان هنوز معلوم نیست. آژانس فضایی اروپا: جهان محدود است یا نامحدود؟
عامل مقیاس توصیف مناسبی برای فاصلههای بسیار بزرگ و جریان متوسط کیهانیه. از اون نمیشه نتیجه گرفت که بدن ما، یک اتم یا مدار زمین هم همون نسبت کش میآد. این سامانهها با برهمکنشهای محلی مقید شدهاند؛ یعنی اجزاشون یک ساختار مرتبط و پایدار ساختهاند.
در مادهٔ معمولی، نیروهای الکترومغناطیسی در پیوندها نقش دارن. در منظومهها و کهکشانها، گرانش حرکت و ساختار رو تعیین میکنه. انبساط کیهانی یک کشش مکانیکی یکنواخت نیست که بیتفاوت همهٔ این پیوندها رو با خودش بکشه. توضیح فنی ناسا دربارهٔ انبساط و سامانههای مقید
کهکشانها هم به فضا میخ نشدهاند. حرکت محلی دارن و میتونن به هم نزدیک بشن. نزدیکشدن آندرومدا نمونهای از همین نکتهست. قانون دورشدنِ بزرگمقیاس، قرار نیست هر جفت کهکشان نزدیک رو بدون توجه به محیط و گرانش اونها توصیف کنه. ناسا: کهکشانها و گروههای کهکشانی
در گذشته، فاصلههای بزرگمقیاس کمتر و جهان داغتر و چگالتر بوده. مدل مهبانگ این تحول رو توصیف میکنه. قرار نیست ماده از یک نقطهٔ خاص، مثل ترکش در فضای خالیِ از پیش موجود، به اطراف پرتاب شده باشه. مرحلهٔ داغ آغازین به همهٔ ناحیههایی مربوطه که امروز جهان ما رو تشکیل میدن.
در شکلگیری این تصویر، فریدمان راهحلهای پویای معادلات رو بررسی کرد و لومتر انبساط رو به دادهها پیوند داد. دادههای رصدیِ فاصله و انتقالبهسرخ هم بهتدریج گستردهتر شدن. بنابراین مهبانگ نه صرفاً یک استعاره است و نه نتیجهٔ یک مشاهدهٔ تنها. تاریخ قانون هابل–لومتر
سن حدود ۱۳٫۸ میلیارد سال از کنار هم گذاشتن مدل و چند دسته رصد به دست میآد؛ فقط فاصلهٔ یک کهکشان رو بر سرعت امروزش تقسیم نمیکنیم. نرخ انبساط در طول تاریخ تغییر کرده و باید این تغییر هم وارد محاسبه بشه. با نزدیکشدن به نخستین لحظههای مدل کلاسیک، عدم قطعیت بیشتر میشه؛ مهبانگ بهتنهایی اثبات آفرینش از هیچ نیست. آژانس فضایی اروپا: نتایج مأموریت پلانک
انبساط رو از تغییر فاصلهها تعریف کردیم و دیدیم برای توضیحش به یک اتاق بیرونی نیاز نداریم. بعد، مرز دید خودمون رو از لبهٔ احتمالی کل جهان جدا کردیم و فهمیدیم ساختارهای مقید قرار نیست همراه انبساط کش بیان. با همین تفکیکها، مهبانگ هم روشنتر میشه: روایت تحول یک جهان داغ و چگال، نه انفجاری درون یک ظرف بزرگتر. پرسش بعدی اینه که این تحول در آینده به کجا میرسه.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
موج گرانشی رو با دیدن یک موج روشن در آسمون پیدا نمیکنیم؛ اثرش رو روی فاصلهها اندازه میگیریم. لایگو برای این کار از دو مسیر بلند و نور لیزر استفاده میکنه و تغییرهای بسیار کوچک رو با دادههای آشکارساز دیگر و الگوهای نظری مقایسه میکنه.
این قسمت از همین اندازهگیری شروع میشه. بعد، تفاوت موج گرانشی و نور رو روشن میکنیم و میبینیم نور دوردست چطور اطلاعاتی دربارهٔ انبساط جهان همراه خودش میآره. در ادامه به پرسشی میرسیم که زمانی خود اینشتین هم باهاش درگیر بود: آیا جهان در مقیاس بزرگ ثابت میمونه، یا تاریخ و تحول داره؟
چند ذرهٔ آزاد رو در نظر بگیرین که به شکل یک حلقه قرار گرفتن. آزاد یعنی نیروی تکیهگاه یا یک اتصال سخت، فاصلهشون رو ثابت نگه نمیداره. یک موج گرانشی میتونه جدایی نسبی این ذرهها رو در یک جهت بیشتر و در جهت عمود بر اون کمتر کنه؛ بعد جهت کشیدگی و فشردگی عوض بشه.
این تصویر ساده مربوط به صفحهٔ عمود بر مسیر انتشار موجه. قرار نیست موج همهچیز رو مثل باد به سمت جلو هل بده. به چنین تفاوتی در اثر روی نقطههای جدا، اثر کشندی میگیم. همین تفاوت نسبی، چیزی است که میخوایم اندازه بگیریم.
یک خانه یا جسم سخت دقیقاً مثل ذرههای آزاد پاسخ نمیده؛ پیوندهای درونی، شکل و بسامدهای طبیعی اون هم مهمن. بنابراین نمیشه گفت عبور یک موج، هر فاصلهٔ یکمتری رو همیشه به یک اندازه تغییر میده. باید هم ویژگی موج و هم پاسخ ابزار رو مشخص کنیم.
در هر رصدخانهٔ لایگو، دو بازوی بلند عمود بر هم وجود داره. نور لیزر تقسیم میشه، در مسیر این بازوها میان آینهها رفتوبرگشت میکنه و دوباره با هم ترکیب میشه. موجهای نور بسته به اختلاف مسیر، میتونن همدیگه رو تقویت یا تضعیف کنن؛ این پدیده تداخل نام داره.
اگر طول مؤثر دو مسیر نسبت به هم کمی تغییر کنه، وضعیت نور ترکیبشده هم تغییر میکنه. پس بهجای اینکه یک خطکش معمولی کنار آینهها بذاریم، از حساسیت تداخل نور به اختلاف مسیر استفاده میکنیم. طول بازوهای لایگو چهار کیلومتره و رفتوبرگشتهای متعدد نور حساسیت اندازهگیری رو بیشتر میکنن.
اندازهٔ نسبی تغییر طول رو کرنش مینامیم: مقدار تغییر تقسیم بر طول اولیه. برای رویداد نخست، این مقدار در مرتبهٔ ده به توان منفی ۲۱ بود. روی طول چهار کیلومتر، مقیاس تغییر حدود چهار در ده به توان منفی ۱۸ متر میشه؛ نه میلیمتر و نه مقداری که با چشم دیده بشه. لایگو دربارهٔ آشکارساز و حساسیت آن
حساسیت زیاد بهتنهایی کافی نیست. دستگاهی که تغییر کوچکی رو میسنجه، ممکنه از لرزش زمین، صدای محیط، تغییرات ابزار یا نویزهای دیگر هم اثر بگیره. برای همین، اندازهگیری محیط، عایقکردن ارتعاشی و بررسی رفتار آشکارساز بخش اصلی کاره.
دو رصدخانهٔ جدا، یکی در هانفورد و دیگری در لیوینگستون، امکان مقایسه رو فراهم میکنن. یک پیام کیهانی باید با اختلاف زمانِ سازگار با فاصله و جهت آسمانی، در دادهها دیده بشه. شکل پیام هم با مدلهای فیزیکی مقایسه میشه و احتمال تولید تصادفی چنین الگویی از نویز بررسی میشه.
پس «دو دستگاه همزمان تکان خوردن» پایان استدلال نیست. مجموعهای از آزمونها باید با هم سازگار باشن. این روش به ما یاد میده که یک کشف دقیق، فقط هیجان دیدن یک نمودار عجیب نیست؛ جداکردن توضیح موردنظر از توضیحهای جایگزین هم هست.
در ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۵، دو آشکارساز لایگو پیامی ثبت کردن که با نزدیکشدن و ادغام دو سیاهچاله سازگار بود. وقتی دو جسم به هم نزدیک میشن، گردش اونها سریعتر میشه و شکل موج هم تغییر میکنه. این روند، امضایی قابل محاسبه در داده به جا میذاره.
نتیجه پس از بررسی در فوریهٔ ۲۰۱۶ اعلام شد. ویرگو در ایتالیا در ثبت نخست حضور نداشت و در سال ۲۰۱۷ به رصد مشترک پیوست. تفکیک این تاریخها مهمه، چون «شبکهٔ امروزی آشکارسازها» همون مجموعهای نیست که رویداد نخست رو ثبت کرد. گزارش رسمی رویداد GW150914
تا پیش از این مسیر، بیشتر شناخت رصدی ما از جهان با امواج الکترومغناطیسی گره خورده بود: نور دیدنی، رادیویی، فروسرخ، فرابنفش، پرتو ایکس و گاما. اینها بخشهای مختلف یک طیفن و در خلأ با سرعت نور منتشر میشن. تفاوت طول موج، شیوهٔ آشکارسازی و برهمکنش اونها با ماده رو تغییر میده.
موج گرانشی از جنس نوسان میدان الکتریکی و مغناطیسی نیست؛ به تغییر هندسهٔ فضاـزمان مربوطه. داشتن هر دو راه، مثل داشتن دو گزارش متفاوت از یک رویداده. البته همهٔ رویدادها در هر دو کانال قابل مشاهده نیستن؛ ادغام دو سیاهچاله الزاماً یک فوران روشن نوری همراه نداره.
در توصیف فوتونیِ نور، فرکانس بالاتر یعنی انرژی بیشترِ هر فوتون. اما این با توان کل یک پرتو فرق داره. تعداد فوتونهایی که در هر ثانیه میرسن هم مهمه. یک پرتو با فوتونهای پرانرژی ولی تعداد کم، الزاماً توان بیشتری از یک پرتو پرجمعیتِ کمانرژی نداره. ناسا: طیف الکترومغناطیسی
اگر یک منبع در فضای ساده و شفاف در همهٔ جهتها نور بفرسته، انرژی روی سطح بزرگتری پخش میشه. در فاصلهٔ دو برابر، سطح کره چهار برابر شده و سهم هر واحد سطح کمتره. این کاهش روشنایی به معنی خستهشدن هر فوتون در اثر پیمودن راه نیست.
در مقیاس کیهانی، عامل دیگری هم اضافه میشه: انبساط جهان طول موج نور رو میکشه. نور رسیده نسبت به زمان گسیل، طول موج بلندتر و انرژی کمتری برای هر فوتون داره. این انتقالبهسرخ کیهانی، همراه با اندازهگیری فاصلهها، سرنخی از تاریخ انبساط به ما میده. جذب و پراکندگی در ماده هم باید جداگانه حساب بشن. ناسا: انتقالبهسرخ کیهانی
وقتی معادلات نسبیت عام برای کل جهان به کار رفتن، ثابتماندن اندازهٔ جهان یک نتیجهٔ خودکار نبود. اینشتین در مدل کیهانی سال ۱۹۱۷، جملهای به نام ثابت کیهانی وارد کرد تا مدل ایستایی بسازه. این جمله که با حرف لامبدا نشان داده میشه، بخش مجازی برای خاموشکردن سادهٔ گرانش نیست؛ یک جزء مشخص از معادلاته.
بعدتر، مدلهای پویای فریدمان و لومتر و دادههای فاصله و انتقالبهسرخ، تصویر جهان در حال تحول رو تقویت کردن. این تاریخ حاصل کار چند نفر بود، نه کشفی که یکباره و تنها به دست یک نفر انجام شده باشه. اتحادیهٔ بینالمللی اخترشناسی دربارهٔ قانون هابل–لومتر
اواخر قرن بیستم، رصد ابرنواخترهای دور نشون داد که انبساط در دورهٔ کنونی شتاب میگیره. ثابت کیهانیِ مثبت، سادهترین راه توصیف این رفتار در مدل معیار است. نام انرژی تاریک رو برای مؤلفهٔ مرتبط با این شتاب به کار میبریم، اما ماهیت فیزیکی اون هنوز روشن نیست. نوبل فیزیک ۲۰۱۱ و کشف انبساط شتابدار
یک تغییر فوقالعاده کوچک در فاصلهٔ آینهها میتونه خبری از ادغام سیاهچالهها باشه، به شرطی که با ابزار دقیق و آزمونهای مستقل بررسی بشه. نور هم از راه روشنایی و طول موجش، خبر دیگری از فاصله و انبساط میآره. کنار هم گذاشتن این پیامها، جهانی پویا رو نشان میده؛ جهانی که برای فهمیدنش باید هم خود رویدادها و هم تغییرات فضاـزمان رو دنبال کنیم.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
اگر گرانش میتونه مسیر نور رو عوض کنه، باید بشه این تغییر رو اندازه گرفت. یکی از راهها، عکسگرفتن از ستارههای نزدیکِ لبهٔ خورشید در زمان خورشیدگرفتگی بود. همین آزمایش، نسبیت عام رو از روی کاغذ به زیر آسمون برد.
در این قسمت، از معنی جابهجایی ظاهری یک ستاره شروع میکنیم، به سفرهای رصدی و خورشیدگرفتگی سال ۱۹۱۹ میرسیم و بعد میبینیم چرا اندازهگیری دقیق زمان برای مسیریابی ماهوارهای مهمه. در پایان هم با پیام متفاوتی از کیهان آشنا میشیم: موج گرانشی، که برای رسیدن به ما لازم نیست نور باشه.
وقتی به یک ستاره نگاه میکنیم، چشم ما جهت رسیدن نور رو دریافت میکنه. معمولاً فرض میکنیم نور در طول مسیر مستقیم اومده و ستاره رو در امتداد همون جهت قرار میدیم. حالا اگر مسیر نور در میانهٔ راه عوض شده باشه، جای ظاهری ستاره با جایی که بدون این تغییر میدیدیم فرق میکنه.
برای تصور این تفاوت، میتونیم به تصویری فکر کنیم که از پشت یک عدسی میبینیم. عدسی مسیر نور رو تغییر میده و تصویر رو جابهجا یا بزرگ میکنه. کنار خورشید عدسی شیشهای وجود نداره؛ هندسهٔ فضاـزمان در اطراف جرم خورشید باعث تغییر مسیر میشه. شباهت این دو مثال، تغییر جهت رسیدن نوره، نه یکسانبودن سازوکارشون.
بنابراین لازم نیست ستاره واقعاً در چند دقیقه جابهجا بشه. داریم تغییر کوچکی در موقعیت تصویرش رو میسنجیم. این دقیقاً همون نکتهایه که آزمایش رو ممکن میکنه: جای ستارهها رو در دو وضعیت مقایسه میکنیم. اینشتین آنلاین دربارهٔ انحراف نور
نور ستارههایی که در آسمون نزدیک خورشید دیده میشن، در مسیر رسیدن به ما از نزدیکی خورشید عبور میکنه. اینها گزینههای خوبی برای آزمایش هستن، اما روشنایی روز اجازه نمیده بهسادگی ازشون عکس بگیریم. هنگام خورشیدگرفتگی کامل، ماه قرص روشن خورشید رو میپوشونه و برای مدتی کوتاه، بعضی ستارههای اطراف آشکار میشن.
رصدگرها باید در همین فرصت محدود عکس بگیرن و جای ستارهها رو با عکس مرجع مقایسه کنن؛ عکسی که وقتی خورشید در اون بخش آسمون نیست تهیه شده. تغییر اندازهٔ تصویر، وضعیت ابزار، دما، ابر و کیفیت عکس هم باید بررسی بشن. یک لکهٔ کوچک روی صفحهٔ عکاسی، بهخودیخود اندازهگیری دقیق نیست.
پیشبینی نسبیت عام برای پرتویی که از کنار لبهٔ خورشید میگذره، حدود ۱٫۷۵ ثانیهٔ قوسیه. هر درجه ۳۶۰۰ ثانیهٔ قوسی داره؛ پس با زاویهای بسیار کوچک روبهرو هستیم. تصویر ستاره نسبت به موقعیت بدون انحراف، دورتر از مرکز قرص خورشید دیده میشه. همین اندازه و جهت، قابل مقایسه با پیشبینی نظریهست.
پیش از رصد مشهور ۱۹۱۹ هم تلاشهایی برای این آزمون انجام شده بود. در سال ۱۹۱۴، اروین فروندلیش برای رصد خورشیدگرفتگی به کریمه رفت، اما شروع جنگ جهانی اول برنامه رو به هم زد. این ماجرا مربوط به روسیهٔ تزاریه؛ اتحاد شوروی هنوز تشکیل نشده بود.
این بخش از داستان یادآوری میکنه که پیشرفت علم فقط به یک ایدهٔ خوب وابسته نیست. رسیدن ابزار به محل، امکان سفر، همکاری افراد و حتی وضعیت سیاسی میتونه تعیین کنه که یک پیشبینی چه زمانی آزمایش بشه. ضمن اینکه صورت نهایی نسبیت عام هم در سال ۱۹۱۵ ارائه شد؛ نباید مراحل مختلف نظریه و تلاشهای رصدی رو در یک لحظه ادغام کنیم. روایت تاریخی انجمن سلطنتی
برای خورشیدگرفتگی ۲۹ مه ۱۹۱۹، دو گروه به دو محل متفاوت رفتن. آرتور ادینگتون و ادوین کاتینگهام در جزیرهٔ پرنسیپ رصد کردن و اندرو کراملین و چارلز دیویدسن در سوبرال برزیل. داشتن دو محل، شانس ثبت داده در برابر بدی هوا و مشکلات ابزار رو بیشتر میکرد.
دادهها همگی کیفیت یکسانی نداشتن. بعضی عکسها تحت تأثیر ابر یا مشکلات فوکوس قرار گرفتن و تحلیل صفحهها به ارزیابی خطا نیاز داشت. نتیجهٔ اعلامشده از پیشبینی نسبیت عام پشتیبانی کرد و خبرش بسیار مشهور شد، اما روایت دقیقتر این نیست که یک عکس بینقص، برای همیشه هر تردیدی رو از بین برد.
اهمیت این آزمون در پیوند روشن میان پیشبینی و مشاهده بود. اعتبار امروز نسبیت عام هم فقط روی همون رصد تاریخی قرار نداره. اندازهگیریهای بعدیِ انحراف نور، از جمله با تلسکوپهای رادیویی، آزمون رو بسیار دقیقتر کردن. اندازهگیری انحراف نور با رصد رادیویی
تا اینجا اثر گرانش بر مسیر نور رو دیدیم. نسبیت عام پیشبینی دیگری هم داره: ساعتهایی که در وضعیت گرانشی متفاوت قرار دارن، هنگام مقایسه لزوماً با یک آهنگ پیش نمیرن. برای دو ساعت ساکن در نزدیکی زمین، ساعتِ بالاتر معمولاً نسبت به ساعتِ پایینتر کمی سریعتر کار میکنه.
این تفاوت فقط موضوع سفرهای خیالی کنار سیاهچاله نیست. سامانهٔ موقعیتیابی GPS فاصله رو از زمان رسیدن پیامهای رادیویی ماهوارهها به دست میآره. پیام میگه چه زمانی فرستاده شده؛ گیرنده با مقایسهٔ زمانها و دریافت پیام چند ماهواره، موقعیت خودش و خطای ساعتش رو محاسبه میکنه.
نور و امواج رادیویی خیلی سریع حرکت میکنن. بنابراین خطایی بسیار کوچک در زمان میتونه به اختلاف بزرگی در فاصله تبدیل بشه. حالا اهمیت ساعتهای دقیق و تصحیح اثرهای نسبیتی روشن میشه: این جزئیات بخشی از محاسبهٔ واقعی موقعیت ما هستن، نه تزئینات یک نظریه.
ماهوارهٔ GPS هم در ارتفاع بالاتریه و هم نسبت به چارچوب زمین حرکت میکنه. اثر مربوط به حرکت، طبق نسبیت خاص، ساعتش رو حدود ۷ میکروثانیه در روز عقب میاندازه. اثر گرانشیِ ارتفاع، حدود ۴۵ میکروثانیه در روز در جهت مخالف عمل میکنه. میکروثانیه یعنی یکمیلیونیم ثانیه.
برآیند این دو اثر، حدود ۳۸ میکروثانیه جلوافتادن روزانه نسبت به ساعت زمینیه. در سامانهٔ واقعی این اختلاف از قبل و در پردازش زمان در نظر گرفته میشه. بنابراین گوشی ما هر روز یک خطای اصلاحنشده جمع نمیکنه؛ موفقیت مسیریابی تا حدی حاصل همون اصلاحاتیه که معمولاً از چشم ما پنهان میمونن. توضیح مؤسسهٔ استاندارد و فناوری آمریکا دربارهٔ ساعتها و GPS
در مثال خورشید، دربارهٔ هندسهای تقریباً پایدار حرف زدیم. اما دو جسم بسیار فشرده که به دور هم میچرخن و به هم نزدیک میشن، وضعیت پویایی دارن. نسبیت عام پیشبینی میکنه که این سامانه میتونه موج گرانشی تولید کنه؛ اختلالی در هندسه که با سرعت نور منتشر میشه.
موج گرانشی، موج نور نیست. اثرش رو میشه از تغییر بسیار کوچک فاصلهٔ نسبی اجسام آزاد فهمید. برای آشکارکردن این تغییر، به ابزاری نیاز داریم که فاصلهها رو با دقت خارقالعاده بسنجه و لرزشهای معمول زمین رو از پیام کیهانی جدا کنه.
در سپتامبر ۲۰۱۵، دو آشکارساز لایگو نخستین ثبت مستقیم امواج گرانشیِ حاصل از ادغام دو سیاهچاله رو انجام دادن. اعلام نتیجه در فوریهٔ ۲۰۱۶ بود. این تفاوت میان زمان ثبت و زمان اعلام، فرصت بررسی دادهها رو نشان میده. در قسمت بعد میبینیم لایگو چطور چنین اثر کوچکی رو پیدا میکنه. گزارش لایگو دربارهٔ GW150914
از جهت رسیدن نور شروع کردیم و دیدیم چطور تغییر کوچک جای ظاهری ستارهها میتونه خمیدگی فضاـزمان رو به آزمون بکشه. بعد، همین چارچوب به اختلاف آهنگ ساعتها و مسیریابی ماهوارهای رسید. اکنون یک گام جلوتر میریم: گرانش فقط مسیر نور و گذر زمان رو تغییر نمیده؛ تغییرات پویای هندسه هم میتونن پیامی از یک رویداد دوردست به ما برسونن.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
گفتن اینکه «ماده فضاـزمان را خم میکند» شروع خوبیه، اما هنوز به ما نمیگه یک سیاره دقیقاً چه مداری خواهد داشت. برای رسیدن از تصویر ذهنی به پیشبینی، به معادلات میدان اینشتین نیاز داریم. این معادلات، هندسهٔ فضاـزمان رو به توزیع ماده، انرژی، فشار و جریان تکانه وصل میکنن.
در این قسمت، اول میبینیم هندسهٔ خمیده چه معنایی داره و چرا مثال پارچهٔ کشی فقط یک کمک محدود برای تصوره. بعد از حرکت آزاد در این هندسه به افق رویداد سیاهچاله میرسیم و در پایان سراغ عطارد میریم؛ سیارهای که یک اختلاف کوچک در حرکت مدارش، آزمون مهمی برای نظریهٔ تازه فراهم کرد.
فرض کنین بخوایم مسیر حرکت یک جسم رو پیشبینی کنیم. در مکانیک نیوتونی، جرمها و نیروها و وضعیت اولیه رو مشخص میکنیم و بعد حساب میکنیم جسم کجا خواهد رفت. در نسبیت عام، باید یک مرحلهٔ دیگر رو هم روشن کنیم: فاصله و زمان در ناحیهٔ موردنظر چه ساختاری دارن؟
این همون پرسش هندسیه. هندسه فقط رسم مثلث و دایره نیست؛ روشی برای تعریف فاصله، زاویه و ارتباط مسیرهاست. در فضای تخت، قواعد آشنایی داریم. روی یک سطح خمیده، بعضی از همون قواعد تغییر میکنن.
برای مثال، روی کره میشه مثلثی ساخت که مجموع زاویههاش بیشتر از ۱۸۰ درجه باشه. این اتفاق به معنی خرابشدن اندازهگیری نیست؛ داریم روی هندسهٔ متفاوتی کار میکنیم. در نسبیت عام هم باید ابزارهایی داشته باشیم که مجبور نباشن همیشه هندسهٔ تخت رو فرض کنن.
کار برنارد ریمان در گسترش هندسهٔ فضاهای چندبعدی و خمیده، بخشی از زمینهٔ لازم رو فراهم کرده بود. ابزارهای بعدیِ حساب تانسوری هم به کمک اومدن. تانسور در این بحث، ابزاری برای بیان کمیتهای چندجهتیه به شکلی که توصیف فیزیکی با عوضشدن دستگاه مختصات از بین نره.
مارسل گروسمن در آشناکردن اینشتین با این ابزارها نقش مهمی داشت. مسئله فقط پیداکردن یک فرمول پیچیده نبود. معادلات باید با اصلهای فیزیکی سازگار میبودن و در شرایط مناسب، موفقیتهای قانون گرانش نیوتون رو هم بازمیساختن.
این مسیر با تلاش چندین ریاضیدان و فیزیکدان شکل گرفت. رقابت و مکاتبهٔ اینشتین و هیلبرت هم بخشی از تاریخ سال ۱۹۱۵ بود، اما فروکاستن اون به یک روایت سادهٔ «برداشتن جواب دیگری» تصویر قابلاعتمادی نمیده. برای فهم نظریه، نتیجهٔ اصلی اینه که زبان هندسی به یک رابطهٔ فیزیکیِ قابلآزمون تبدیل شد. مؤسسهٔ ماکس پلانک دربارهٔ یافتن معادلات میدان
به زبان ساده، یک طرف معادلات میدان دربارهٔ هندسهست و طرف دیگر دربارهٔ ماده و انرژی. سمت مربوط به منبع، فقط مقدار جرم رو ثبت نمیکنه؛ چگالی انرژی، فشار و جریان تکانه هم در اون حضور دارن. این مجموعه گاهی با نام تنشـانرژی بیان میشه.
بعد از مشخصشدن هندسه، میپرسیم یک جسم آزاد با موقعیت و حرکت اولیهٔ معین چه مسیری طی میکنه. مسیر آزاد در فضاـزمان، ژئودزیک نام داره. این واژه یعنی تعمیم مسیر مستقیم به هندسهای که ممکنه تخت نباشه؛ قرار نیست جسم برای پیچیدن در هر نقطه یک موتور روشن کنه.
یک نکتهٔ ظریف هم هست: نبود ماده درست در یک نقطه به معنی تختبودن همهٔ هندسهٔ اونجا نیست. فضای تقریباً خالی بیرون خورشید میتونه خمیده باشه. امواج گرانشی هم میتونن از ناحیهٔ خلأ عبور کنن. معادله یک رابطهٔ سادهٔ «اینجا ماده نیست، پس هیچ اثر گرانشی نیست» نمیسازه. اینشتین آنلاین: معادلهٔ اینشتین
تصویر مشهوری داریم: یک توپ سنگین روی پارچهٔ کشی فرورفتگی ایجاد میکنه و توپ کوچیکتری اطراف اون حرکت میکنه. این تصویر کمک میکنه بفهمیم حضور یک جسم میتونه با تغییر هندسه و مسیر همراه باشه.
اما علت افتادن توپها روی پارچه، گرانش زمینه. اگر از همین گرانش برای توضیح خود گرانش استفاده کنیم، بخشی از پاسخ رو از قبل فرض کردهایم. ضمن اینکه پارچه دوبعدیه، زمان رو نشان نمیده و اصطکاک باعث میشه توپ کوچک انرژی از دست بده و به داخل بغلتد.
در مدار واقعیِ خلأ، چنین پارچه و اصطکاکی لازم نیست. یک جسم میتونه با حرکت اولیهٔ مناسب، مدار پایداری داشته باشه. پس از مثال پارچه فقط ایدهٔ ارتباط هندسه و مسیر رو میگیریم و بقیهٔ جزئیاتش رو به جهان واقعی تحمیل نمیکنیم. اینشتین آنلاین: گرانش هندسی
برای فهم سیاهچاله، فقط بزرگبودن جرم کافی نیست. مهمه این جرم در چه ناحیهای جا گرفته. جرمی که بسیار گسترده پخش شده، با همون جرم در حجمی بسیار فشرده، در نزدیکی خودش شرایط متفاوتی ایجاد میکنه.
البته اگر توزیع جرم کروی باشه و جرم کل ثابت بمونه، صرف فشردهکردن اون میدان رو در یک فاصلهٔ بیرونیِ ثابت بیشتر نمیکنه. اتفاق مهم اینه که میتونیم به مرکز نزدیکتر بشیم و به ناحیهای برسیم که پیشتر داخل خود جسم قرار داشت.
در مدل سادهٔ یک جسم کرویِ بدون چرخش و بار، اگر جرم درون شعاع کافی کوچیکی قرار بگیره، هندسه میتونه افق رویداد داشته باشه. بنابراین سیاهچاله با «حداقل یک میلیون برابر جرم خورشید» تعریف نمیشه. سیاهچالههای حاصل از تحول ستارهای هم وجود دارن و جرمشون بسیار کمتر از سیاهچالههای کلانجرم مرکز کهکشانهاست.
افق رویداد یک سطح جامد نیست که جسم بهش برخورد کنه. مرزی در امکان ارسال پیامه: از داخل اون، نور و هیچ پیامِ آیندهداری نمیتونه به بیرون و ناظر دوردست برسه. به همین دلیل، دیدن مستقیم داخل افق با دریافت نور ممکن نیست.
بیرون این مرز، وضعیت به مسیر و شرایط حرکت وابستهست. همهٔ اجسام نزدیک سیاهچاله فوراً سقوط نمیکنن. ستارهها میتونن بیرون اون مدار داشته باشن و گاز میتونه پیش از فرورفتن، یک قرص داغ بسازه. همین مادهٔ اطراف ممکنه تابش بسیار زیادی تولید کنه.
پس تاریکبودن خود سیاهچاله با درخشانبودن محیط اطراف تناقضی نداره. برای شناخت سیاهچالهها، اثرشون بر ستارهها، گاز و نور رو بررسی میکنیم. ناسا: ساختار سیاهچاله
برای آزمودن نظریه لازم نیست فقط دنبال شدیدترین گرانشها بریم. مدار عطارد هم یک سرنخ مهم داشت. عطارد در مدار بیضی حرکت میکنه و نزدیکترین نقطهٔ مدارش به خورشید، حضیض نام داره. جهت این بیضی در طول زمان کمی تغییر میکنه.
بخش بزرگی از این تغییر با اثر گرانشی سیارههای دیگر و محاسبات نیوتونی توضیح داده میشد. اما پس از حسابکردن اثرهای شناختهشده، مقدار کوچیکی باقی میموند: حدود ۴۳ ثانیهٔ قوسی در هر قرن. ثانیهٔ قوسی واحد زاویهست؛ هر درجه ۳۶۰۰ ثانیهٔ قوسی داره.
نسبیت عام تونست همین بخش باقیمونده رو توضیح بده. عدد ۴۳، کل چرخش جهت مدار عطارد نیست؛ اختلافِ توضیحدادهنشدهٔ قبلیه. این تمایز مهمه، چون ارزش آزمون در مقایسهٔ دقیق دو پیشبینی قرار داره، نه فقط در گفتن اینکه «مدار تغییر میکنه». ناسا: مدار عطارد و مقایسهٔ نیوتون و اینشتین
توافق با عطارد شاهد مهمی بود، اما یک نظریهٔ تجربی به آزمونهای متعدد نیاز داره. یکی از پیشبینیهای بعدی، تغییر مسیر نور کنار خورشید بود؛ موضوعی که در قسمت بعد، از راه یک خورشیدگرفتگی دنبال میکنیم.
هندسهٔ خمیده به ما اجازه داد رابطهٔ مسیرها رو فراتر از فضای تخت تصور کنیم. معادلات اینشتین این هندسه رو به ماده و انرژی وصل کردن و راه محاسبهٔ حرکت رو دادن. در حالتهای بسیار فشرده به افق رویداد میرسیم؛ در منظومهٔ شمسی، به اصلاح کوچکی در مدار عطارد. همین پیوند میان یک ایدهٔ بنیادی و یک عدد قابلسنجش، نظریه رو از تصویر ذهنی به ابزار شناخت طبیعت تبدیل میکنه.
دربارهٔ این نوشته: این نوشته، روایت بازنویسیشدهٔ همین قسمت پادکسته. برای اینکه خوندنش راحتتر باشه، تکرارهای گفتاری حذف شدهان و هرجا لازم بوده، توضیح بیشتر و اصلاح علمی رو بر پایهٔ منابع معتبر به متن اضافه کردهایم.
وقتی روی زمین ایستادهایم، سنگینی بدنمون رو حس میکنیم. اما فضانوردی که در مدار زمین قرار داره، با وجود حضور گرانش، بیوزنی رو تجربه میکنه. این تفاوت از کجا میاد؟ برای پاسخ، باید میان گرانش و نیرویی که کف زمین یا یک صندلی به بدن وارد میکنه، فرق بذاریم.
این قسمت از احساس وزن در آسانسور و موشک شروع میشه. بعد با اصل همارزی آشنا میشیم: در یک آزمایشگاه کوچک، اثرهای یک میدان گرانشی و شتاب مناسب میتونن بسیار شبیه باشن. دنبالکردن مسیر نور در چنین آزمایشگاهی، راهی به نگاه هندسیِ نسبیت عام باز میکنه؛ نگاهی که حرکت اجسام و نور رو با ساختار فضاـزمان توضیح میده.
وقتی روی ترازو میایستین، کف ترازو به پاهای شما نیرو وارد میکنه و نمیذاره آزادانه سقوط کنین. دستگاه همین نیروی تکیهگاه رو میسنجه و معمولاً اون رو به صورت عددی بر حسب کیلوگرم نمایش میده. کیلوگرم واحد جرمه؛ خود نیرو با نیوتون سنجیده میشه.
برای دیدن تفاوت، آسانسور مفیده. وقتی کابین رو به بالا شتاب میگیره، کف باید نیروی بیشتری به شما وارد کنه و برای لحظهای سنگینتر احساس میشین. وقتی شتاب رو به پایین باشه، نیروی کف کمتر میشه. اما اگر کابین با سرعت ثابت حرکت کنه، صرفِ سریعبودن باعث افزایش وزن نمیشه.
حالا یک حالت آرمانی رو تصور کنین که کابین و شما با هم آزادانه سقوط میکنین. کف دیگه مجبور نیست جلوی سقوط شما رو بگیره و نیروی تکیهگاه به نزدیک صفر میرسه. در این حالت بیوزنی حس میکنین، با اینکه گرانش هنوز وجود داره.
ایستگاه فضایی در جایی قرار نداره که گرانش زمین ناگهان تمام شده باشه. ایستگاه و فضانوردهای داخلش با هم در حال سقوط مداریان. حرکت جانبی باعث میشه این سقوط به برخورد با زمین ختم نشه؛ همون ارتباط سقوط و مدار که در قسمت چهارم دیدیم.
اگر فضانورد یک وسیله رو رها کنه، خودش و وسیله تقریباً یک مسیر سقوط رو دنبال میکنن. برای همین، وسیله نسبت به او شناور میمونه. اینجا بیوزنی به معنی نبود گرانش نیست؛ به معنی نبود نیروی تکیهگاهیِ معمولیه که روی زمین حس میکنیم.
این مشاهده یک پرسش تازه میسازه. اگر میتونیم در حضور گرانش احساس بیوزنی کنیم، آیا میتونیم دور از گرانش هم احساس وزن داشته باشیم؟
درون موشکی هستیم که از اجرام بزرگ بسیار دوره. اگر موتور خاموش باشه و موشک با سرعت ثابت حرکت کنه، جسم رهاشده نسبت به کابین شناور میمونه. حالا موتور رو روشن کنیم تا موشک در جهت سقف شتاب بگیره.
کف موشک به بدن فشار میآره و ما احساس میکنیم به کف فشرده شدهایم. اگر جسمی رو رها کنیم، کفِ شتابدار به سمت اون میاد؛ از دید داخل کابین، جسم به سمت کف میافته. با شتاب مناسب، این تجربه میتونه به ایستادن در یک میدان گرانشی شباهت زیادی داشته باشه.
پس یک شباهت دوطرفه داریم: سقوط آزاد میتونه اثر محلیِ وزن رو حذف کنه و شتاب میتونه احساس وزن ایجاد کنه. اصل همارزی این ارتباط رو به یکی از پایههای نسبیت عام تبدیل میکنه. اینشتین آنلاین: آسانسور، موشک و گرانش
اصل همارزی دربارهٔ ناحیهای بهاندازهٔ کافی کوچیکه. اگر آزمایشگاهمون بزرگ باشه، میتونیم متوجه تفاوت گرانش در دو نقطه بشیم. مثلاً دو جسمی که در دو طرف زمین آزادانه سقوط میکنن، دقیقاً در مسیرهای موازی حرکت نمیکنن؛ هر دو به سوی مرکز زمین میرن.
به اثر ناشی از تفاوت گرانش میان نقاط، اثر کشندی میگیم. چنین اثری میتونه فاصلهٔ میان اجسام آزاد رو تغییر بده، حتی وقتی هرکدوم جداگانه احساس بیوزنی دارن. پس نمیشه با انتخاب یک کابینِ در حال سقوط، همهٔ آثار گرانش رو در یک ناحیهٔ بزرگ حذف کرد.
این تفاوت، سرنخِ هندسهست. حرکت آزادِ نزدیک یک جرم، در مقیاس بزرگتر الگوی متفاوتی از حرکت آزاد در فضای تخت داره. برای توصیف این الگو، به مفهوم خمیدگی فضاـزمان میرسیم. اینشتین آنلاین: از بیوزنی تا خمیدگی
پرتویی رو از یک دیوارهٔ موشک به سمت دیوارهٔ مقابل بفرستیم، در جهتی عمود بر شتاب موشک. در چارچوب لَخت بیرونی، نور مسیر مستقیم خودش رو طی میکنه، اما کابین در همین مدت کمی به بالا جابهجا میشه.
در نتیجه، نور نسبت به دیوارهٔ روبهرو در نقطهای پایینتر از امتداد اولیهٔ دستگاه داخل کابین برخورد میکنه. ناظر داخل موشک مسیر نور رو خمیده توصیف میکنه. اگر اثرهای محلی شتاب و گرانش به هم مربوط باشن، باید انتظار داشته باشیم توصیف مسیر نور در یک میدان گرانشی هم تغییر کنه.
این استدلال راهنماست، نه محاسبهٔ کامل هر مقدار انحراف. برای عدد دقیقِ خمشدن نور کنار خورشید، باید هندسهٔ کامل نسبیت عام رو به کار ببریم. همچنین خمشدن نور به این معنی نیست که نور در هر میدان گرانشی گیر میافته؛ بسیاری از پرتوها از کنار جرم عبور میکنن و فقط جهتشون تغییر میکنه.
در یک صفحهٔ تخت، خطوط مستقیم و موازی رو میشناسیم. روی سطح خمیده، رابطهٔ مسیرها میتونه متفاوت باشه. مثلاً مسیرهای نصفالنهاری روی کره در استوا از هم جدا هستن و در قطب به هم میرسن. لازم نیست مسافر در طول مسیرش مدام به چپ یا راست بپیچه تا این اتفاق بیفته؛ خود هندسه فرق داره.
این مثال فقط برای آشنایی با نقش هندسهست. فضاـزمان سطح یک کره یا یک پارچهٔ واقعی نیست. در نسبیت عام، هم فاصلههای مکانی و هم اندازهگیری زمان در ساختار هندسی حضور دارن. ماده، انرژی، فشار و جریان تکانه با این ساختار ارتباط دارن.
جسم آزاد مستقیمترین مسیر مجاز در این هندسه رو دنبال میکنه؛ به چنین مسیری ژئودزیک میگیم. نور هم مسیر نوریِ متناظر با همین هندسه رو طی میکنه. چیزی که از یک دید به شکل شتاب گرانشی توصیف میکنیم، در این چارچوب با مسیرهای فضاـزمان مرتبط میشه.
حضور خورشید هندسهٔ اطرافش رو تغییر میده و زمین با حرکت اولیهٔ خودش در این هندسه مسیر میپیمایه. مدار، نتیجهٔ همین وضعیت و شرایط اولیهست؛ زمین در یک گودیِ مادی گیر نکرده و روی سطح شیبداری نمیغلتد.
تغییرهای فیزیکی در میدان گرانشی هم آنی منتقل نمیشن. در نسبیت عام، اختلالهای گرانشی با سرعت نور انتشار پیدا میکنن. مثال «اگر خورشید ناگهان ناپدید بشه» فقط یک آزمایش ذهنیه؛ حذف بیدلیل جرم و انرژی خورشید فرایند فیزیکی ممکنی نیست. نکتهٔ درستِ مثال اینه که خبر یک تغییر، بدون زمان سفر به زمین نمیرسه.
در میدانهای ضعیف و سرعتهای کم، این توصیف باید نتایج موفق نیوتون رو تقریباً بازتولید کنه و همین کار رو هم میکنه. ارزش نظریهٔ تازه فقط عجیببودن زبانش نیست؛ باید هم دانستههای قبلی رو حفظ کنه و هم پیشبینی دقیقتری بسازه.
تشبیه و آزمایش ذهنی، مسیر فهم رو باز میکنن، اما کافی نیستن. اینشتین با کمک ابزارهای هندسی و همکاریهایی از جمله نقش مارسل گروسمن، این ایدهها رو به معادلات تبدیل کرد. معادلات باید مشخص کنن چه هندسهای با یک توزیع ماده و انرژی سازگاره و حرکت در اون چه نتیجهای داره.
بعد میشه نتیجه رو با رصد سنجید: مدار سیارهها، انحراف نور و تفاوت کارکرد ساعتها. ریاضیات بهتنهایی یک نظریهٔ تجربی رو برای همیشه اثبات نمیکنه؛ راهی برای پیشبینی روشن و قابلمقایسه فراهم میکنه. این آزمونها موضوع ادامهٔ مسیر ما هستن.
از ترازو فهمیدیم احساس وزن با نیروی تکیهگاه ارتباط داره. سقوط آزاد این نیرو رو حذف میکنه و شتاب موشک میتونه دوباره اون رو بسازه. اصل همارزی این شباهت رو به گرانش وصل کرد و بررسی نور و اثرهای کشندی، ما رو به هندسهٔ فضاـزمان رسوند. حالا برای فهم مدارها و انحراف نور، فقط به یک نیروی نامرئی فکر نمیکنیم؛ رابطهٔ ماده و انرژی با ساختاری رو بررسی میکنیم که حرکت در اون رخ میده.
From the publisher's feed