.
همراز
.
.
دامنهی شعر تا شعور
قافیهی عقل تا بلوغ
چون بیثمر ماند شود مدفون
همچون بوف کور
.
وجدان شب تاری، سلطانبُت نورانی
گَه شُرشُر باغستان، گاهی شن و توفانی
بیداری سهمگینی، دلگرم به سحرگاهان
جادوگر مردافکن، شهیاری و دانایی
هوشیاری برانگیزی، بُهلولی و مولانا
فتانهی شهرآشوب، چالشگر برهانی
هم رونق هر دِیری، هم سکهی هر بازار
گاهی سبدی خالی، گاهی برکتآری
فرماندهی شهرآورد، همسایهی هر وصلت
همکاسهی شبگردان، گاهی به سر داری
هم دایهی مهربانی، هم قاطع و کوبنده
شکر لب و خندانی، هم خون به جگر داری
زیبایی و چشمافروز، هم سنگ محکخوانی
با هسته در آمیزی، تا غنچه بِپَرواری
مریم شدی تا آیند، هم همنفس آخر
بسیاری و تنهایی، کندوی زمستانی
مستانه شرر ریزی، قلاب طمعخیزی
اغواگر مزدوران، شبهای دراز داری
شهرزاد دلآویزی، هم رخشی و شبدیزی
زنجیر نفسگیران، سرباز دل و شاهی
من در صددت بودم ایشوق جهانآرا
پرسیدمت از هر کس، گُمگشتم و هرجایی
هر نسخهایی الکن بود، هر کاتبی بیجوهر
تا گوش به هوش آمد، گفت: راز گل نمیدانی
از زِه زمان جَستی، همپا شدیم و همراز
ما بالهی پیکانیم، تو بر نوک پیکانی
با خوب و بدت همدم، از خیر و شرَت آگاه
ما آینهات هستیم، این تویی که میرانی
بر تار چو بنشستی، اَبروی زمان هِی داد
ما پود زمان هستیم، نقشمایهی این داری
هوشیار به کاویدن، هوشیار به بوییدن
خوشباش به روییدن، در خویش ترنج داری
.
....................... وحید قاضینور ...
Vahid GhaziNour
۸ مهرماه ۱۳۹۹