باید برایت بگویم چگونه عطش در جانم میجوشد از تصور تن تو. یا بگویم برایت چه هولناک است سکوتی که میان ماست، وقتی صدای تو تنها نور دنیاست. باید برایت بگویم اما حرفها، کلمهها از من گریخته اند و هرچه مانده دست تهی و زبانِ بسته و رنج دوری است، دوری تو، ای مروارید سیاه اقیانوس شراب.
اگر لال نبودم، هرشب تمام بچههای بی پدر دنیا را با لالایی قشنگی درباره تو میخواباندم: یکی بود، یکی نبود، زنی بود که معجون احترام و شور و امنیت و تشنگی بود، حتی وقتی نبود، حتی وقتی سهم من نبود.
حالا دیگر باید خیالهای تنت را، و فکرهای صدایت را، و شوق نوازشت را یکجا بسپارم به آغوش سرد سکوت، که با دستهای زبر تن "کنارم باش" را دفن کند و نماز میت بخواند. اما من به فصل سرد ایمان نخواهم آورد، و شعله کوچک خواستن را گوشه دلم زنده نگه میدارم، حتی اگر بودن تو خواب کوتاهی بودهباشد که هرگز ندیدهام.
دوستداشتن کسی، خوشبختانه ربطی به داشتن او ندارد.
همین.
#حمیدسلیمی