شب بیست و هفتم |چشم امید
داستان همه این ست که سلیمان که هیچ، سلطان عصر و زمان شمایید که بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَي وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْاَرْضُ وَ السَّمَاءُ ... می دانم کارمان خنده دار است و تمام تلاشمان را که بکنیم باز همان موریم که ران ملخی پیشکش آورده سلطان را ... اما آقا! ... ممکن است وقتی خواست و صدای ما را بشنوید لبخند به لبان مبارکتان بشکفد و بفرمایید و ما هم مشمول فرمایش تان باشیم که: رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ پس خندید سلیمان از گفتار مور و گفت بارخدایا! مرا توفیقِ شکرِ نعمتِ خود ،که مرا و پدر و مادرم عطا فرمودی؛ عنایت فرما و به عمل صالح خالصی که بپسندی موفقم بدار و به لطف و رحمت خود در صف بندگان خاصِ شایستهات داخل گردان
اینک پادکست هان! قصه ارباب معرفت
تهیه شده در گروه پادکستهای همیشهدرمیان
حمایت شده از سوی هایوب