شب دوازدهم | سنگ دل و سنگ صبور
تو مرا سنگ دیدی اما من مامور خدا بودم در دست داوود. خدا خواست جالوت مستکبر به دست سنگی از پا بیفتد و ما رمیت اذا رمیت ولکن الله رمی
تو مرا سنگ دیدی اما من مامور خدا بودم زیر پای ابراهیم خلیل و اسماعیل تا بیت الله را بنا کند
تو مرا سنگ دیدی اما من مامور خدا بودم تا محمدش با آن نازنین عبا مرا در آغوش بکشد و سکهی شرفِ نصب و جاگذاریم در دل کعبه به نام او بخورد.
اینک پادکست هان! قصه ارباب معرفت
تهیه شده در گروه پادکستهای همیشه درمیان
حمایت شده از سوی هایوب