.
کنکاش
.
.
در چراگاه زمان بود که دل رفت به بازی
.
سپردم خودم را سحرگه به دست صبا
نهاد او مرا در دل وُ بر بدن شهسوار
تپیدمتپیدم، رسیدم به این شبکده
به دورهای نزدیک و نزدیک پُرفاصله
زمان، بازیِ چرخِ خورشید و ماه
منِ شبزده همدم پنجرههای باز
سرآغازِ خواهش، جهانم به یلدا رسید
حیات میچشیدم، به نُشخوار رسید
چهلتکه شد وحدت این لحاف
من و سوزن و رخصت انتخاب
بدوزم چنانی که دلخواهمَست
که از سوز سرما نیابم گزند
سرای تحمل، گذرگاه جان
نشستم کنون در تماشای ذات
لحافم جهانبینی من شود
مرا حاصل و تحفهام میشود
جهان را سپاس دارم و احترام
من آن چشمهام کو ندارد قرار
بجوشم ببارم که شادیست درین
که پیمان ماست با جهانآفرین
وَ پیشانیَم بر شرافت نهَم
نکو آمدم، باد نِکوتر روَم .......................... وحید قاضینور ...
Vahid GhaziNour
۲۵ آذرماه ۱۳۹۹