گمان نمیکنم تا وقتی همهچیز را برای خود حل کنم، روحم آرام بگیرد. نمیتوانم آنچه را احساس میکنم به زبان بیاورم. هر وقت میخواهم این کار را بکنم، بیشتر ناراحت و از خود خجل میشوم. اغلب به خودم میگویم: تو که هستی که بیهوده فکرت را در اندیشههای گوناگون خسته میکنی؟ پیش خود میاندیشم شاید همه اینها به خاطر آن است که آدم خودخواه و متکبری هستم. از خودم میپرسم: بهتر نبود من هم راهی را که دیگران رفتهاند، بروم و بگذارم هرچه بر سرم آمدنی است، بیاید؟ و آنوقت به یاد آن یارویی میافتم که یک ساعت پیش پر از شور زندگی بود و اکنون مرده افتاده است. چقدر ظالمانه و بیمعنی است! آدم بیاخیتار از خود میپرسد: این زندگی چیست؟ چه معنی دارد؟ آیا راستی از آن منظوری هست یا بودن آن، فقط معلول یک اشتباه کورکورانه تقدیر است؟