.
مسلک هستی
.
.
افتان و خیزان آمدم در جذبههای جزر و مد
نوری کز این روزن وزید، شد همدم اندام من
آنی چنانی شد که من از خویشتن فارغ شدم
زو نو شدم در شهر نور، در آینه پیدا شدم
.
مهمان خداییم درین پهنهی هستی
انگور زمانیم که در خمره نشستیم
در مدرسهی عشق خوشا مشق سعادت
در مکتب هستی، خوشا یار پرستی
ما، کودک دنیا که وصلیم به دبیران
زین مَجمَعهی ناب خوشا بهره و کسبی
ما، همسفر تن، بدن، سایهایی از ماست
سلطان جوانیم که در شاهنشینیم
در دایرهی ما هزار دیوَک جانخوار
هستیم در این زاویه افسار بِبَندیم
خوشا شور و تمنا، خوشباد تماشا
خوش آن لحظهی رندانه که رَستیم
بسافسانهنوشتند، که شمعی بفروشند
زنهار از آن عاقبت نالهپرستی
خود قَیِم خویشیم، بلوغ مقصد انسان
زنهار ز هر جمعیت گُندهپرستی
ایوای به اصرار، ایوای به انکار
هیهات چو آزاده شود بندهی دستی
کین تشنگی ناب، به° از خوان اسارت
آب در قدح ماست چو از آب گذشتیم
گذرگاه زمانیم، ز دیروز به فردا
استاد خرد خواست که پوسیده بِبیزیم
در مسلک ما چلچلههاست شوق بهاران
مستانه، بیاییم، که جانانه برقصیم
خوش، نقطهی تکمیل بلوغ است، به آدم، به حوا
خوش، آن لحظهی معصوم گناهست که با یار چشیدیم
عشق، شور حیات است به آمیزش و توحید
با جرعهی هفت، چشمهایی از چشم زمینیم
زلالی، طعم آخر، ذکر هستیست
خوشباد اگر روزی به این نکته رسیدیم
ما قاصد عشقیم، از آن روز نخستین
خوش آن لحظهی دردانه که با یار نشستیم
به صلابت نگاهم، به کلام در نگاهش
در صبح غزلوارهی عشق همسرشتیم
.
.................. وحید قاضینور ...
Vahid GhaziNour
۱۲ فروردینماه ۱۴۰۰