سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
این داستان پیراهن مرد ناراضی
که در آن میشنویم:
پادشاهی تنها یک پسر داشت و بسیار زید فرزندش را دوست داشت،اما پسر پادشاه هر روزش را در کنار پنجره میگذراند و حال خوشی نداشت،پادشاه فکر کرد عاشق شده اما نه...
ازش خواست هرچه میخواهد بگوید
اما این هم نه...
پادشاه پزشکان و حکیمان و فیلسوفان را جمع کرد تا چاره ای بیابد،انها با کمی تامل به پادشاه گفتند باید لباس فردی راضی را به تن پسرش کند،اما آیا فرد راضی که از همه چیز راضی باشد پیدا میشود؟؟؟
برای دانستن این موضوع با ما هراه باشید