سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
این داستان چهرهٔ غمگین من
که در آن میشنویم:
تا به خودم آمدم، دست چپم در دستبند بود و از نگاهش فهمیدم که من از دست رفتم. برای آخرین بار رو به سمتی کردم که مرغان آبی در پرواز بودند. نظری به آسمان زیبای خاکستری افکندم و سعی کردم خود و پلیس را به میان آب بیاندازم، چه با او در این آب غرقشدن هزاران بار زیباتر از لجنزاریست که او مرا بدانجا رهنمون است. از حیاطی گذشتن و سپس در اتاقی تنها زندانیشدن سخت جانکاه است. لیکن مامور پلیس با حرکتی مرا چنان به طرف خودش کشید که نقشههایم نقش بر آب شد… فرار از چنگالش غبرممکن بود. یک بار دیگر پرسیدم....
«برای چه؟»
با ما همراه باشید.