داستان با این بخش آغاز می شود :
"روزی روزگاری پیرزنی که به چشم درد مبتلا شده بود،پیش چشم پزشکی رفت و از او خواست تا چشمانش را معالجه کند و هر وقت چشمهای او کاملاً درمان شدند،دستمزدش را بگیرد.چشم پزشک قبول کرد و هر روز به خانه ی پیرزن می رفت و دارویی در چشم او می ریخت و بعد با پارچه ای چشمهای او را می بست ......"
حالا ادامه داستان را بشنوید . . . . .