آدمی میرود سر قرار تا قرار بگیرد / پس این بیقراری قبل از قرار که این یک مشت خاک و استخوان و خون را چنان سیّال میکند که انگاری خیالی نوبرانه پیچده به آن بخشی که آتش است /چیست؟
آدمی میرود سر قرار تا قرار بگیرد / پس این بیقراری قبل از قرار که این یک مشت خاک و استخوان و خون را چنان سیّال میکند که انگاری خیالی نوبرانه پیچده به آن بخشی که آتش است /چیست؟