.
رفیق
.
.
زندگی را میچشیم و میبریم هرشب ز یاد
میشویم آخر پری در پیشگاه هرز باد
دلخوشیمآیندهرا، میکشیم امروز را
در حصار پیلهها، مشروطهها، وسواسها
میچکد اشک طبیعت، لاله میخواند به سوز
حیف وُ صدافسوس ز اتلاف طلاریز وجود
.
"من و تو"، مأمن صد دیوچهایم
"من و تو"، آبستن خوبترین حادثهایم
سَرِ ما، خانهی هست و نیستهاست
سَرِ ما، یاورِ محکوم به اِبقاء بقاء است و حیات
.
تا "بزم چلچلهها"، فرصتم "یکآواز"
خوشبهرنگ آبی، خوشبهطعم پرواز
بسکنم شهوت هرروزهی تکراری امیالم را
بگذرم از هیجانِ هوسآلودِ من وُ ایکاشها
امشب انگار، دری، باز شده، باز، از بودن
میپَرم از سرِ فصل، به بلندای وصال
صحبت از سیری ما آدمیان است و فراغ
پیش از اکراهِ جدایی و فِراق، پیش از آن آهِ فراخ
وَ سپاسیست، ازلناک، از این پنجرهها
وَ درودیست، به هر رود سلام
جنیان، ابر شدند، بارِ جنون از همهجا میبارد
دیوچهها، طبلزناننعرهکشان، جان مرا میپایند
"من" وُ "حیرانی"، دو همقصهی پُرغصهی این وادی پُرحادثهایم
"من" وُ "تو" بازیگر بازی این "بازی چند عروسکیم"
.
رسیدهایم به وجد مجد، از آن صدای شبشکن
از آن صدای بیصدا وَ زین حضور هیچکس
تبسمیست بر لبم
حکایتیست در دلم
سکوتکرده تا تنم
بهحرف آمده دلم
دویدهام، چشیدهام، به یار جان رسیدهام
رسیدهام به خوانِ "ما"، به این خیال جانفزا
ستارهمان که جفت شود، شاه دلم، به حکم یار
به رقص، طی شود زمین، بهیار، میشود بِهین
قلندرم میان سایههای من، که با رفیق، همدمم؛
.
... وحید قاضینور ...
... Vahid GhaziNour ...
۱۰ مهرماه ۱۴۰۰