صبح هنگام صبحانه که مریم را دیدم فهمیدم کاملا در جریان واقعه است.
معلوم بود دلش پراز درد است ولی از اینکه همسرش به آنها تسلیم نشده و تا آخر مقاومت کرده به او افتخار میکند.
بچه ها به او تبریک و تسلیت گفتند و آن روز هم گذشت .
روزهای زندان همراه با بازجویی ، بازپرسی و فشارهای جسمی و روحی توسط پاسداران میگذشت.
وضعیت غذا خیلی وقتها آنقدر نامناسب و بد است.
که ترجیح می دهیم فقط نان خالی بخوریم.
سوسن خیلی سریع و آهسته به من گفت فروغ در اولین فرصت به مهری اسد آبادی خبر بده که فروغ آمده.
آنقدر سریع گفت و رفت که در لحظه متوجه قضایا نشدم.