دو روز از بازپرسي نگذشته بود كه از ديدن صحنه يي غرق تعجب شدم. طبق معمول موقع نهار و شام از زيرِ در، زندانيان را كه براي گرفتن غذا ميآمدند چك ميكرديم
آنروز وقتي كه بيرون را چك كردم، ناگهان در بين زندانيها همان پاسداري را ديدم كه مرا براي بازپرسي برده بود.
باور نميكردم دوباره دقت كردم.
يعني چي؟ مگر او پاسدار نيست؟ پس اينجا چه كار ميكند؟
به سهيلا گفتم بدو بيا نگاه كن! اين همان پاسداري است كه مرا براي بازپرسي برد .
ـ مطمئني؟
ـ صددرصد، چون در رفت و برگشت با من بود. مدتي هم كه بازپرس صحبت ميكرد، حواسم به او بود و چهره اش كاملاً يادم است.
صبح روز بعد كه پاسبخش بيرون رفت.
بچه هاي سلولهاي مختلف با هم صحبت ميكردند.