کتابخانه

راز شب - قسمت دوازدهم


Listen Later

نزديك پنج ماه از دستگيريمان ميگذشت.
نزديك ظهر گفته شد وسايلمان را جمع كنيم كه به زندان شهرباني برويم.
اما قبل از آن، چند روزي بايد در زندان دادگاه باشيم.
ابتدا فكر كرديم كه من و سهيلا ميرويم.
وسايلمان را جمع كرديم و بيرون آمديم كه ديديم خواهران ديگر هم هستند.
خيلي خوشحال شديم و همديگر را بوسيديم و در آغوش گرفتيم.
اولين بار بود كه همه با هم در يك محل ميتوانستيم باشیم.
به زيرزمين دادگاه كه رسيديم، فضاحتي بود آن سرش ناپيدا.
آنقدر كثيف بود و بو ميداد كه اصلاً نميتوانستيم تحمل كنيم.
ظهر روز بعد وقتي نهار خورديم و دور هم نشستيم، حكيمه گفت:
بچه ها الان كه با هم هستيم خوب است، هركدام نكته ای يا انتقادي داريد.
يا هرحرفي كه دوست داريد و لازمه بگوييد.
یا از هم مشورت بگيريم، الان بهترين موقعيت است. نميدانيم چند روز با هم خواهيم بود.
زري و بتول، انتقادي به فائزه داشتند كه مطرح كردند و فائزه انتقادش را پذيرفت.
به رغم پذيرش او زري گفت:
من همچنان از فائزه دلخور هستم. او نبايد هيچ لحظه ای مقاومتش را از دست می داد.
...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

کتابخانهBy Radio Mojahed - رادیو مجاهد