اینطور که نمیشود! من یا باید تقویم را باور کنم یا این زمهریر زندگی را! هی چشم تنگ میکنم، هی حواسم را جمع میکنم، دورترها را نگاه میکنم خبری از بهار نیست! یا من یک مرگم شده یا هیچ چیز سر جای خودش نیست! آقای قاضی! من وقتی که رفتم مخفی بشوم فقط یک نفر را کشته بودم و حالا که برگشتم سه تا جنازه روی دوشم سنگینی میکند... شما مطمئنی بهار است؟
اینطور که نمیشود! من یا باید تقویم را باور کنم یا این زمهریر زندگی را! هی چشم تنگ میکنم، هی حواسم را جمع میکنم، دورترها را نگاه میکنم خبری از بهار نیست! یا من یک مرگم شده یا هیچ چیز سر جای خودش نیست! آقای قاضی! من وقتی که رفتم مخفی بشوم فقط یک نفر را کشته بودم و حالا که برگشتم سه تا جنازه روی دوشم سنگینی میکند... شما مطمئنی بهار است؟