ققنوس

سرزده


Listen Later

.
سرزده
.
.
پُر از خواهش، پُر از حسرت، پُر از میل بقا
آنچنان بودم، که هر شعله، درونم شد فنا
امید، همسنگ خواهش بود، شریک آرزو
من، آن‌گم‌کرده‌خویش‌را، در تب این کوچه‌ها
از مدعی تا مستدعی
دیده‌ام، آری، تمام خانه را
.
در امتداد زندگی، آنجا که دل مرگ آفرید
عاری شدم از آرزوها، وز هر امید
جاذبه‌، کم‌رنگ شد
حس آزادی درونم قد کشید
.
وَ، تو را، می‌بینم، تو را در تاریکی
دستت را می‌گیرم، نبضم را می‌گیری
وَ به من می‌گویی: حال قلبت آشناست
از کجا می‌آیی؟ آشنایی انگار!
هم صدایت وصل است، هم مرا می‌دانی!
من، به تو، می‌خندم. تو، به لبخند قناعت داری
بین ما جادویی‌‌ روی لب‌ها جاری‌ست
که به ما می‌گوید: ماندن‌ جایز نیست
تا نفس هست، گذشتن باید
بعد از آن، ممکن نیست!
جاده را می‌بینی؟ انتهایش مات است!
دل‌بُریدن باید، تا رسیدن‌ شاید . . . ؛
.
..................... وحید قاضی‌نور ...
Vahid GhaziNour
۱۵ اسفندماه ۱۴۰۰
https://www.instagram.com/p/CaxX8Vxqxpp/?utm_medium=share_sheet
...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

ققنوسBy vAHiD GhaziNour