
Sign up to save your podcasts
Or


تاریخنگاریِ فقدان رایجترین شیوۀ مواجهه با مظاهر فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و هنری در ایران معاصر است. مقصود از تاریخنگاریِ فقدان آن شکلی از فهم بسترهای زمانی و مکانیِ شکلبندیِ حیات اجتماعی است که دگرگونیها، مقاومتها، تغییرات و تحولات را همچون دوری تکراری، جامعۀ کلنگی، انحطاط، امتناع، تقلید و اقتباس صرف و ... میفهمد. این شکل از فهم تاریخ، زمین مطالعۀ خود را بدل به یک نیستی میکند و در تلاش برای فهم این زمین آشفته، بیقاعده، ویران، ایستا، استبدادزده و... خود را در مقام آگاهی بخش، فرهنگساز، دردمند و ... بازنمایی میکند. به نظر میرسد فهم هنر هم دچار این بن بست شده است. بن بست تفکر اجتماعی و انسانی در ایران معاصر با فروکاستنِ همه چیز به دوگانۀ سنت-مدرنیته فهم تحولات و نسبتها را از اساس ناممکن کرده است. حال اگر بخواهیم از منظری تبارشناسانه به امر هنری و نسبتش با حیاتِ اجتماعی-تاریخی بیاندیشیم چگونه باید هنر را مسئلهمند سازیم. آغازین قدم فهم درونماندگارِ امر هنری است. هنر نه چیزی بر فراز جامعه است، نه بازنمایِ صرف وقایع اجتماعی و نه امری در خود؛ امر هنری یک هستیِ تاریخی است که دارای بالقوگیها و فعلیتهایی است که در بطنِ حیات تاریخی واجد دگرگونی میشود. هنر در نسبتش با سایر ساحتهای حیاتِ اجتماعی در بستر تاریخیش دگرگون میشود، اثر میپذیرد و اثر میگذارد. آنچه مهم است چگونگی مواجه شدن با هنر همچون یک ساحت تاریخی است. تاریخنگاریِ رایج در بارۀ فهم هنر در ایران معاصر یا آن را به تقلید فروکاسته است، یا آن را مظهری دیگرگون از انحطاط و امتناع فرض کرده و یا چنان در فهم هنر همچون هنر غوطه خورده است که دلالتهای تاریخمند آن را در پرانتز گذاشته است. از این رو تاریخِ هنر یا به اسامی بزرگان فروکاسته شده است و یا در معرفیِ آثار درمانده است و یا در بهترین حالت وارد الگوی مقایسهای با هنر غرب شده است و به مسئلۀ «ما چه نیستیم» یا «ما چه نداریم» متوسل شده است. اگر بخواهیم فهمی ایجابی، تاریخمند و تبارشناسانه از امر هنری و میدانِ نیروهایش ارائه کنیم چگونه باید با هنر مواجه شویم؟
درسگفتار حاضر تلاش دارد چشماندازهایی تبارشناسانه در باب فهم هنر ارائه کند تا بتوان الگویی برای فهم هنر همچون نیرو و همچون دگرگونی ارائه کرد.
By siavashmehrتاریخنگاریِ فقدان رایجترین شیوۀ مواجهه با مظاهر فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و هنری در ایران معاصر است. مقصود از تاریخنگاریِ فقدان آن شکلی از فهم بسترهای زمانی و مکانیِ شکلبندیِ حیات اجتماعی است که دگرگونیها، مقاومتها، تغییرات و تحولات را همچون دوری تکراری، جامعۀ کلنگی، انحطاط، امتناع، تقلید و اقتباس صرف و ... میفهمد. این شکل از فهم تاریخ، زمین مطالعۀ خود را بدل به یک نیستی میکند و در تلاش برای فهم این زمین آشفته، بیقاعده، ویران، ایستا، استبدادزده و... خود را در مقام آگاهی بخش، فرهنگساز، دردمند و ... بازنمایی میکند. به نظر میرسد فهم هنر هم دچار این بن بست شده است. بن بست تفکر اجتماعی و انسانی در ایران معاصر با فروکاستنِ همه چیز به دوگانۀ سنت-مدرنیته فهم تحولات و نسبتها را از اساس ناممکن کرده است. حال اگر بخواهیم از منظری تبارشناسانه به امر هنری و نسبتش با حیاتِ اجتماعی-تاریخی بیاندیشیم چگونه باید هنر را مسئلهمند سازیم. آغازین قدم فهم درونماندگارِ امر هنری است. هنر نه چیزی بر فراز جامعه است، نه بازنمایِ صرف وقایع اجتماعی و نه امری در خود؛ امر هنری یک هستیِ تاریخی است که دارای بالقوگیها و فعلیتهایی است که در بطنِ حیات تاریخی واجد دگرگونی میشود. هنر در نسبتش با سایر ساحتهای حیاتِ اجتماعی در بستر تاریخیش دگرگون میشود، اثر میپذیرد و اثر میگذارد. آنچه مهم است چگونگی مواجه شدن با هنر همچون یک ساحت تاریخی است. تاریخنگاریِ رایج در بارۀ فهم هنر در ایران معاصر یا آن را به تقلید فروکاسته است، یا آن را مظهری دیگرگون از انحطاط و امتناع فرض کرده و یا چنان در فهم هنر همچون هنر غوطه خورده است که دلالتهای تاریخمند آن را در پرانتز گذاشته است. از این رو تاریخِ هنر یا به اسامی بزرگان فروکاسته شده است و یا در معرفیِ آثار درمانده است و یا در بهترین حالت وارد الگوی مقایسهای با هنر غرب شده است و به مسئلۀ «ما چه نیستیم» یا «ما چه نداریم» متوسل شده است. اگر بخواهیم فهمی ایجابی، تاریخمند و تبارشناسانه از امر هنری و میدانِ نیروهایش ارائه کنیم چگونه باید با هنر مواجه شویم؟
درسگفتار حاضر تلاش دارد چشماندازهایی تبارشناسانه در باب فهم هنر ارائه کند تا بتوان الگویی برای فهم هنر همچون نیرو و همچون دگرگونی ارائه کرد.