.
طرفه
.
.
وَ هستی به ما هستهی عشق داد
همی فرصت و رخصت کشت داد
زمینه، هزاران هزاران هزاران هزار
زمین، بستر امن کشتَست و کار
مشو دست نیستی، مباش پای آز
برایت گزاف آید این خواب ناز
به عمدی چو آزردی روزی یکی زنده را
بگردد همین ظلم تو بر خودت استوار
زمانه بچرخد، تو محبوس در آن
وَ هرگز نبینی از آن بندگیها قرار
میان دل و عقل پلیزن بنام خرد
خرد شد عصایت، نبینی گزند
تو، ناموس خویشی نه آن دیگری
خودت را بپادار که خوش بگذری
چو چشمه بجوشآی به صحرای عشق
که تشنه نمانَد گل سرخ تو در بهشت
بهشتت همینجاست، تو خورشید آن
بتاب و بکار بذر شادی در آن
چه خوش فرصتیست تا مهیا شویم
خوش آن بهرهایی که به هم میدهیم
همین ساحت و لحظهها را مقدس بدان
که شد صرف خدمت که عشقَست در آن
میان "من و تو" همیشه به "ما" میرسم
چه خوش باشد این "ما" به فرجام رسد
به وقت هیاهو سکوت میکنیم
تماشاییَست تا به لبخند عبور میکنیم
.
...وحید قاضینور
Vahid GhaziNour
۲۱ بهمنماه ۱۳۹۹