.
زیستن
.
.
زمان گِره خورد. زمین، مهیا
من و تو بر در، جهان رویاست
چو سَلسَبیلیم چو بر جَبینیم
رفیق وُ همراه، به مقصد "ما"
خرد بسازیم، به تکنوازی
مگو که عضوی ز گَلّهایم ما
درخت سرویم وُ سرفرازیم
به دِیر دیوهای اَبلقِ ماه
بتاب چو خورشید، کهخود، همانی
میانِ راهیم، روز مباداست،
وَ، ...
بخوان بنام آزادی، به حکم آنکه جان داری
بخوان ز ایمان، بخند بهگریه، برقص بهساز ایرانی
حضورِ سبزی، وجود گرمی، زلالِ نور
فراتر از هر هجومِ "نه"، رهاتر از هر زندانی
سیاهی و غم، تبارِ مرگند، نهاز تبار و نهاد ما
به کاغذیها، بگو نیایند به شهر ما بیکرانهها
بگوبگو نه! به ترس و ظلمت، که دوزخَست، نهطریق رُستن
نهزیستنیسبز، نهرفتنیحتم، زندهبهگورند جوانهها
شب است اگر، ما، زبانهایم، ز خانهایم و به خانهایم
در این هیاهو، به شهر جادو، هِجای عشق را بهانهایم
به مطلعِ یار، گل بِباید درین حماس چون خرد بزاید
میان منها، به شوق هم، حضرت دلداریم بهخودآییم؛
.
.................................... وحید قاضینور ...
Vahid GhaziNour
۲ بهمنماه ۱۴۰۰
https://www.instagram.com/p/CZBtJOkqTmR/?utm_medium=share_sheet