در بیان آنچه زندگی بشر را متمایز و معنی دار می کند می توان به جمله ی معروف فروید اشاره کرد که سنگ بنای انسانیت و هدف زندگی بشر را عشق و کار دانست. عشق و کار است که ما را به حرکت وا می دارد و رو به جلو رفتن در زندگی را به ما هدیه می دهد. این دو مولفه، اهداف پایه در زندگی ما هستند که به معنادار کردن زندگیمان رنگ می پاشند.
زندگیتان را تصور کنید! زندگیمان حول روابطمان با یکدیگر می چرخد و روابطمان نیز با کارمان ساختار مییابد. بین روابطمان با کارمان و عشق و علاقه ارتباط وجود دارد و این تاریخچه ی زندگی ما را می سازد.
می توان بین عشق و کار تعادل برقرار کرد؟
برقراری تعادل بین عشق و کار در زندگی، اثر مستقیم بر تجربه ی ما از خودمان و احساس ما نسبت به خودمان دارد. زندگیمان راحتتر خواهد شد اگر چیزی را انتخاب کنیم که به آن علاقه مندیم تا وقتی به هر قیمتی در شغلمان بمانیم حتی اگر آن را دوست نداشته باشیم. البته همیشه این تعادل برقرار نخواهد شد ولی تلاش برای سنگین تر کردن کفه ی ترازوی علاقه به کار، نفس کشیدن را برایمان راحتتر خواهد کرد. دوست داشتن بیشتر خودمان در گرو برقراری نسبی این تعادل است. زندگی ما در رو به جلو رفتن ها خلاصه می شود و عشق و کار نیروی محرکه ی ماست.
تقابل این موضوعات در تجربه ی جدید
وقتی درگیر تجربه و کار جدیدی می شویم، با احساسات متعارض و وضعیت تعارض آمیزی دست و پنجه نرم می کنیم! تعارض داشتن بخش جدا نشدنی از درونیات ماست. از چه می ترسیم؟ امنیتمان از دست برود! اما، امنیت داشتن در گرو حل تعارض است. دانستن آینده ی ما در کار جدید، نقض کردن قانون و جریان زندگیست و محال است پیش بینی آن! باید تلاش کنیم تصمیمان را بگیریم و مسئولیت تصمیماتمان را در آغوش بکشیم و قد بکشیم از پس هر آنچه ما را از حرکت و رو به جلو رفتنها باز می دارد… همیشه اولین قدم، سخت ترین خواهد بود.
در این قسمت پادکست روانشناسی و قسمت بعد به موضوع کار و عشق خواهیم پرداخت.