
Sign up to save your podcasts
Or


#برگ_سبز
برنامه شماره 48
#روشنک
#جلیل_شهناز
#فخر_الدین_عراقی
#حسین_قوامی
#حسن_کسایی
#مجذوب_تبریزی
#مشرفی_تبریزی
#عطار
#نظام_وفا_کاشانی
چشم بگشا كه جلوهٔ دلدار
به تجلی است از در و دیوار
این تماشا چو بنگری گویی
لیس فیالدار غیرهُ دیار
چنان سرمست و حیرانم من امشب
كه خود را هم نمیدانم من امشب
ز ذوق قول مطرب در سماعم
تو پنداری كه رقصانم من امشب
دلا زینسان كه مییابی خرابم
یقین میدان كه زینسانم من امشب
گهی شمع و گهی پروانهام من
گهی جان گاه جانانم من امشب
گهی با ظلمت كفرم من امروز
گهی با نور ایمانم من امشب
همان آتش كه در حلاج افتاد
همان افتاده در جانم من امشب
زمن چشم ادب امشب مدارید
که بس مجنون و حیرانم من امشب
به نور شمس بر اوج فلكها
بسان مه فروزانم من امشب
در سینهام هنوز دل مضطری بجاست
برقی هنوز در دل خاكستری بجاست
خشك ای درخت عشق نگردی به روزگار
تا قلب خون فشانی و چشم تری بجاست
یك شبی آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی كه بر جانی فتاد
شعله تا مشغول كار خویش شد
هر نئی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت كاین آشوب چیست
مر تو را زین سوختم مطلوب چیست
گفت آتش بیسبب نفروختم
دعوی بیمعنیات را سوختم
چون كه میگفت هی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی كه بود
با چنین دعوی چرا ای كم عیار
برگ خود میساختی هر نو بهار
زیبد كه ز درگاهت نومید نگردد باز
آن كس كه به امیدی بر خاك درت افتد
By حسین#برگ_سبز
برنامه شماره 48
#روشنک
#جلیل_شهناز
#فخر_الدین_عراقی
#حسین_قوامی
#حسن_کسایی
#مجذوب_تبریزی
#مشرفی_تبریزی
#عطار
#نظام_وفا_کاشانی
چشم بگشا كه جلوهٔ دلدار
به تجلی است از در و دیوار
این تماشا چو بنگری گویی
لیس فیالدار غیرهُ دیار
چنان سرمست و حیرانم من امشب
كه خود را هم نمیدانم من امشب
ز ذوق قول مطرب در سماعم
تو پنداری كه رقصانم من امشب
دلا زینسان كه مییابی خرابم
یقین میدان كه زینسانم من امشب
گهی شمع و گهی پروانهام من
گهی جان گاه جانانم من امشب
گهی با ظلمت كفرم من امروز
گهی با نور ایمانم من امشب
همان آتش كه در حلاج افتاد
همان افتاده در جانم من امشب
زمن چشم ادب امشب مدارید
که بس مجنون و حیرانم من امشب
به نور شمس بر اوج فلكها
بسان مه فروزانم من امشب
در سینهام هنوز دل مضطری بجاست
برقی هنوز در دل خاكستری بجاست
خشك ای درخت عشق نگردی به روزگار
تا قلب خون فشانی و چشم تری بجاست
یك شبی آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی كه بر جانی فتاد
شعله تا مشغول كار خویش شد
هر نئی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت كاین آشوب چیست
مر تو را زین سوختم مطلوب چیست
گفت آتش بیسبب نفروختم
دعوی بیمعنیات را سوختم
چون كه میگفت هی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی كه بود
با چنین دعوی چرا ای كم عیار
برگ خود میساختی هر نو بهار
زیبد كه ز درگاهت نومید نگردد باز
آن كس كه به امیدی بر خاك درت افتد