داستانهای مقدس

بت های میخا


Listen Later

17در کوهستان افرایم مردی به نام میخا زندگی می کرد. 2روزی او به مادرش گفت: «آن هزار و صد مثقال نقره ای را که فکر می کردی از تو دزیده اند و من شنیدم که دزدش را نفرین می کردی، نزد من است، من آن را برداشته ام».

مادرش گفت: «چون تو اعتراف کردی، خداوند تو را برکت خواهد داد».3 پس وی آن مقدار نقره ای را که دزیده بود، به مادرش پس داد. مادرش گفت: «من این نقره را وقف خداوند می نمایم و از آن یک بت نقره ای برای تو تهیه می کنم تا این لعنت از تو دور شود».

4و5 پس مادرش دویست مثقال از آن نقره را گرفته، پیش زرگر برد و دستور داد با آن بتی بسازد. بت ساخته شد و در خانۀ میخا گذاشته شد. میخا در خانه اش علاوه بر بتهای متعدد، ایفود نیز داشت. او یکی از پسرانش را به کاهنی بتخانۀ خود تعیین نمود. 6 در آن زمان بنی اسرائیل پادشاهی نداشت و هر کس هر کاری را که دلش می خواست انجام می داد.


منبع این اپیزود: کتاب داوران باب 17 و 18

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستانهای مقدسBy dastanhaye moghadas