
Sign up to save your podcasts
Or


بنیاسرائیل از کجا آمدند؟
قبل از اینکه به داستان خروج و شکافته شدن دریا برسیم، باید به عقب برگردیم؛ به ابراهیم، اسحاق، یعقوب و یوسف.
در این قسمت مسیر شکلگیری قوم بنیاسرائیل را از وعده خدا به ابراهیم تا ورود خانواده یعقوب به مصر و سپس برده شدن آنها دنبال میکنیم.
📖 منابع کتاب مقدس:
پیدایش ۱–۱۲ — آدم، نوح و ابراهیم
پیدایش ۱۵:۲–۵ — وعده خدا درباره نسل ابراهیم
پیدایش ۱۶:۱–۱۶؛ ۱۷:۱۵–۲۱؛ ۲۱:۱–۷ — هاجر، اسماعیل و اسحاق
پیدایش ۲۵:۱۹–۲۶ — تولد عیسو و یعقوب
پیدایش ۲۷:۱–۴۰ — برکت یعقوب
پیدایش ۳۲:۲۴–۳۰ — کشتی گرفتن یعقوب و نام اسرائیل
پیدایش ۳۵:۹–۱۲ — تکرار نام اسرائیل و وعده خدا
هوشع ۱۲:۳–۴ — اشاره به کشتی گرفتن یعقوب با خدا و فرشته
پیدایش ۲۹–۳۰ — لیه، راحیل و تولد فرزندان یعقوب
پیدایش ۳۵:۱۶–۲۰ — تولد بنیامین و مرگ راحیل
پیدایش ۳۷؛ ۳۹–۴۷ — یوسف و ورود خانواده یعقوب به مصر
خروج ۱:۶–۱۴ — زیاد شدن بنیاسرائیل و آغاز بردگی آنها
برای ادامه داستان خروج و نجات بنیاسرائیل از مصر:
خروج ۱–۱۵
این اپیزود فقط یک روایت کلی است؛ برای درک دقیقتر داستان، خود متن کتاب مقدس را بخوانید.
#بنی_اسرائیل #اسرائیل #کتاب_مقدس #داستانهای_مقدس
11سپس ییهو تمام بازماندگان خاندان اَخاب را که در یزرعیل بودند، کشت. همچنین تمام افسران ارشد، دوستان نزدیک و کاهنان او را از بین برد، به طوری که هیچیک از نزدیکان او باقی نماند. 12سپس ییهو عازم سامره شد و در بین راه در محلی به نام «اردوگاه شبانان» 13به خویشاوندان اخزیا، پادشاه یهودا برخورد. ییهو از آنها پرسید: «شما کیستید؟»
جواب دادند: «ما خویشاوندان اخزیای پادشاه هستیم و برای دیدن پسران اَخاب و ایزابل به سامره میرویم.»
14ییهو به افراد خود گفت: «آنها را زنده بگیرید!» پس آنها را زنده گرفتند و همه را که بر روی هم چهل و دو نفر بودند، کنار چاهِ بِیتعِقِد کشتند. او کسی را زنده نگذاشت.
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش
#کتاب_مقدس
30ایزابل وقتی شنید ییهو به یزرعیل آمده است، به چشمانش سرمه کشید و موهایش را آرایش کرد و کنار پنجره به تماشا نشست. 31وقتی ییهو از دروازه وارد شد، ایزابل او را صدا زده، گفت: «ای قاتل، ای زمری، چرا اربابت را کشتی؟»
32ییهو به سوی پنجره نگاه کرد و فریاد زد: «در آنجا چه کسی طرفدار من است؟» دو سه نفر از خدمتگزاران دربار از پنجره به او نگاه کردند. 33ییهو به آنها دستور داد که او را به پایین بیندازند.
آنها ایزابل را از پنجره پایین انداختند و خونش بر دیوار و پیکرهٔ اسبها پاشید و خود او زیر سم اسبها لگدمال شد.
34ییهو وارد کاخ شد و به خوردن و نوشیدن پرداخت. سپس گفت: «یکی برود و آن زن لعنتی را دفن کند، چون به هر حال او شاهزادهای بوده است.»
35ولی وقتی خدمتگزاران برای دفن ایزابل رفتند، فقط کاسهٔ سر و استخوانهای دستها و پاهای او را پیدا کردند. 36پس بازگشتند و به ییهو گزارش دادند. او گفت: «این درست همان چیزی است که خداوند به ایلیای نبی فرموده بود که سگها گوشت ایزابل را در مزرعهٔ یزرعیل میخورند 37و باقیماندهٔ بدنش مثل فضله پخش میشود تا کسی نتواند او را تشخیص دهد.»
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش
#کتاب_مقدس
اپیزود پنجاه و دوم: قحطی در سامره
26 یک روز که پادشاه اسرائیل بر حصار شهر قدم می زد، زنی فریادی برآورد: «ای سرورم پادشاه، به دادم برس!»
27 پادشاه جواب داد: «اگر خداوند به داد تو نرسد، از من چه
آن زن به زنی که در کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
30 پادشاه وقتی این را شنید از شدت ناراحتی لباس خود را
منبع اپیزود: دوم پادشاهان باب 6 و 7 و 8
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
#کتاب_مقدس #پادکست #داستان #داستانهای_مقدس #کتاب_صوتی #داستان_صوتی #دوم_پادشاهان
اپیزود پنجاه و یکم: معجزات الیشع
هنگامیکه الیشع وارد خانه شد، دید که کودک مرده روی تخت او خوابیده است. او در را بست و به درگاه خداوند دعا کرد. بعد برخاست در بستر به روی طفل دراز کشید و دهان، چشمان و دستهای خود را بر دهان، چشمان و دستهای طفل گذاشت و درحالیکه روی او خمیده، دراز کشیده بود، بدن او گرم شد. سپس از بستر پایین آمد و در اتاق یکبار بالا و پایین قدم زد. بعد دوباره آمد و به روی کودک خم شد. آنگاه کودک هفت بار عطسه زد و چشمان خود را باز کرد. الیشع جیحزی را خواند و گفت: «این زن شونمی را بخوان.» پس او را خواند و هنگامیکه نزد او آمد الیشع گفت: «پسرت را بردار.» آن زن آمد و به پاهای او افتاد و در روی زمین تعظیم کرد. سپس پسرش را برداشت و بیرون رفت.
منبع اپیزود: دوم پادشاهان باب ۴٫۵٫۶
توضیح: کیفیت پادکست ها رو بالا بردیم و در تدوین اپیزودها سعی کردیم فضای سینمایی به کار بدیم که این داستان ها خیلی خوب به یاد بماند.
متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
#کتاب_مقدس #پادکست #داستان #داستانهای_مقدس #کتاب_صوتی #داستان_صوتی #دوم_پادشاهان
ایلیا به آسمان می رود
2 زمان آن رسیده بود که خداوند ایلیا را در گردباد به آسمان ببرد. ایلیا وقتی با الیشع از شهر جلجال خارج می شد،
ولی الیشع جواب داد: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمی شوم!»
پس باهم به بیت ئیل رفتند. 3 گروهی از انبیا که در بیت ئیل بودند به استقبال آنان آمده، به الیشع گفتند: «آیا می دانی که امروز خداوند قصد دارد مولای تو را از تو بگیرد؟»
الیشع جواب داد: «بلی، می دانم. ساکت باشید!»
4 سپس ایلیا به الیشع گفت: «همین جا بمان، چون خداوند به من فرموده است به شهر اریحا بروم.»
اما الیشع باز جواب داد: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمی شوم.» پس باهم به اریحا رفتند.
5 در آنجاهم گروه انبیای اریحا نزد الیشع آمده، از او پرسیدند: «آیا خبر داری که خداوند می خواهد امروز مولایت را از تو بگیرد؟»
او گفت: «بلی، می دانم. ساکت باشید!»
6و7 آنگاه ایلیا به الیشع گفت: «در اینجا بمان، زیرا خداوند فرموده است بطرف رود اردن بروم.»
منبع این اپیزود: اول پادشاهان بخشی از باب 22 و دوم پادشاهان باب 1 و 2 و 3
مرگ اخاب
31 پادشاه سوریه به فرماندهان سی ودو عرابة خود دستور داده بود که به دیگران زیاد توجه نکنند بلکه فقط با خود اخاب بجنگند. 32و33 پس وقتی آنها یهوشافاط را در لباس شاهانه دیدند گمان کردند که او همان اخاب، پادشاه اسرائیل است و برگشتند تا به او حمله کنند. اما وقتی یهوشافاط فریاد زد، آنها فهمیدند که او اخاب نیست بنابراین از او دور شدند. 34 اما تیر یکی از سربازان بطور تصادفی از میان شکاف زرة اخاب، به او اصابت کرد. اخاب به عرابه ران خود گفت: «مجروح شده ام. عرابه را برگردان و مرا از میدان بیرون ببر.»
35 جنگ به اوج شدت خود رسیده بود و اخاب نیمه جان به کمک عرابه ران خود رو به سوریها در عرابة خود ایستاده بود و خون از زخم او به کف عرابه می ریخت تا سرانجام هنگام غروب جان سپرد.
توضیح:
اپیزود چهل و هشتم: شکست بنهدد
پادشاه گفت: «تو مقصری و خودت مجازات خود را تعیین کردی.»
41 آنگاه آن نبی دستمال را از صورتش برداشت و پادشاه او را شناخت که یکی از انبیاست. 42 او به پادشاه گفت: «خداوند می فرماید:
43 پس اخاب غمگین و ناراحت به کاخ سلطنتی خود که در شهر سامره بود، بازگشت.
منبع: اول پادشاهان باب 20
توضیح:
متن هر اپیزود بر اساس ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل آن در کانال تلگرام موجود
#داستان_صوتی #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #اول_پادشاهان #ایلیا #بنی_اسرائیل #مسیح #پادکست #کتاب_صوتی #اخاب #بنهدد
اپیزود چهل و هفتم: ایلیا و انبیاء بعل
36 هنگام عصر که وقت قربانی کردن بود، ایلیا کنار قربآنگاه ایستاد و اینطور دعا کرد: «ای خداوند، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، امروز آشکار کن که تو خدای اسرائیل هستی و من خدمتگزار تو می باشم.
38 آنگاه خداوند آتشی از آسمان فرستاد و قربانی و هیزم و حتی خاک و سنگ قربآنگاه را سوزانید و آب گودال را نیز خشک کرد.
39 وقتی بنی اسرائیل این را دیدند، همگی روی خاک افتادند و فریاد زدند: «خداوند، خداست! خداوند، خداست!»
40 آنوقت ایلیای نبی به آنها گفت: «این انبیای بعل را بگیرید و نگذارید یکی از ایشان نیز فرار کند.»
پس همة آنها را گرفتند و ایلیا آنها را به کنار رود قیشون برد و آنها را در آنجا کشت.
منبع: اول پادشاهان باب 18 و 19
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل آن در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، روان سازی و از حالت کتابی خارج شده است.
#داستان_صوتی #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #اول_پادشاهان #ایلیا #بنی_اسرائیل #مسیح
اپیزود چهل و ششم: ایلیا و خشکسالی
8 آنگاه خداوند به ایلیا فرمود: 9 «برخیز و به شهر صرفه که نزدیک شهر صیدون است برو در آنجا ساکن شو. من در آنجا به بیوه زنی دستور داده ام خوراک تو را فراهم سازد.»
10 پس ایلیا از آنجا به صرفه رفت. وقتی به دروازة شهر رسید، بیوه زنی را دید که مشغول جمع کردن هیزم است. ایلیا از او کمی آب خواست.
12 اما بیوه زن گفت: «به خداوند، خدای زنده ات قسم که در خانه ام حتی یک تکه نان هم پیدا نمی شود! فقط یک مشت آرد در ظرف و مقدار کمی روغن در ته کوزه مانده است. الان هم کمی هیزم جمع کردم تا ببرم نان بپزم و با پسرم بخورم. این آخرین غذای ما خواهد بود و بعد از آن گرسنگی خواهيم مرد.»
13 ایلیا به او گفت: «نگران نباش! برو و آن را بپز. =اما اول، از آن آرد نان کوچکی برای من بپز و پیش من بیاور، بعد با بقیة آن برای خودت و پسرت نان بپز. 14 زیرا خداوند، خدای اسرائیل می فرماید: تا وقتی که باران بر زمین نبارانم، آرد و روغن تو تمام نخواهد شد.»
15و16 بیوه زن رفت و مطابق گفتة ا ویلیا عمل کرد. از آن به بعد، آنهاهر چقدر از آن آرد و روغن مصرف می کردند تمام نمی شد، همانطور که خداوند توسط ایلیا فرموده بود.
منبع: اول پادشاهان باب 15، 16 و 17
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
#پادکست #پادکست_فارسی #پادکست_فارسی_گوش_کنیم #صدا #نریشن #داستان_صوتی #داستان_کوتاه #پادکستر #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #سلیمان #دوم_پادشاهان #بنی_اسرائیل #مسیحیت #مسیح #داوود
From the publisher's feed