
Sign up to save your podcasts
Or


هر شهری یه پاتوق داره، جایی که آدمها دور هم جمع میشن، حرف میزنن، بحث میکنن، خاطره تعریف میکنن و گاهی هم سر چیزایی که فکر میکردن خیلی واضح و مشخصه، به نتیجههای عجیبی میرسن.
ما هم اینجا توی چاتانوگا دور هم جمع میشیم تا درباره چیزایی حرف بزنیم که یه جایی از زندگیمون باهاشون برخورد کردیم؛ از خاطره و آدم و شهر گرفته تا عادتها، رابطهها و چیزهایی که شاید خیلی وقتها بدون اینکه حواسمون باشه، روی رفتارمون اثر گذاشتن.
امروز میخوایم درباره یه عبارت خیلی آشنا حرف بزنیم؛ «حرمت نگه داشتن».
از همون بچگی یادمون دادن که باید حرمت بزرگتر رو نگه داریم. جواب ندی، بحث نکنی، حرفش رو قطع نکنی… چون بزرگتره.
ولی واقعاً بزرگتر بودن یعنی چی؟ یعنی هرچی گفت باید قبول کنیم؟ مخالفت کردن میشه بیاحترامی؟ و اصلاً این چیزی که ما بهش میگیم حرمت، کجاش احترامه و کجاش اطاعته؟
امروز ما دوباره کنار هم نشستیم تا درباره همین مرز باریک حرف بزنیم؛ اینکه حرمت نگه داشتن از کجا یه رفتار سالم و محترمانهست و از کجا ممکنه تبدیل بشه به چیزی که دیگه اسمش احترام نیست.
به قسمت پونزدهم چاتانوگا خوش اومدین
هر شهری یه پاتوق داره؛ جایی که آدمها مدام بهش برمیگردن، چون اونجا براشون آشناست، حالشون رو بهتر میکنه یا کمکشون میکنه برای چند ساعت از شلوغی بیرون فاصله بگیرن. انگار توی زندگی هرکدوممون هم یهسری پاتوق درونی هم وجود داره؛ پاتوقها همون کارهایی هستن که بارها بهشون برمیگردیم و کمکم بخشی از روزمرهمون میشن.
مثلاً یکی تا موسیقی پلی نکنه، نمیتونه کارش رو شروع کنه. یکی باید موقع غذاخوردن حتماً یه فیلم، سریال یا ویدیوی یوتیوب جلوش باشه. یکی هر چند دقیقه یکبار گوشیش رو چک میکنه، حتی وقتی میدونه هیچ پیام تازهای نداره. برای بعضیهامون هم خوابیدن، رانندگیکردن یا حتی فکرکردن، بدون یه کار مشخص کنار اون سخت میشه.
شاید اولش این کارها رو فقط برای لذت بیشتر انجام میدادیم. موسیقی باعث میشده کارکردن قابلتحملتر بشه، سریال نمیذاشته موقع غذاخوردن حوصلهمون سر بره یا چککردن گوشی برای چند لحظه ذهنمون رو از چیزی که درگیرمون کرده دور میکرده. ولی یه جایی ممکنه مرز بین «دوست دارم انجامش بدم» و «باید انجامش بدم» کمرنگ بشه.
حالا سؤال اینه که میشه اسم این رفتارها رو وسواس گذاشت؟ یا اینها فقط عادتهایی هستن که با زندگی روزمرهمون گره خوردن؟ از کجا میفهمیم یه کار هنوز انتخاب خودمونه و از کجا تبدیل شده به چیزی که نبودنش کلافهمون میکنه؟ اصلاً چیزی به اسم وسواس سالم وجود داره؟ و چه زمانی رفتاری که برای خودمون کاملاً عادیه، از نگاه بقیه وسواسگونه به نظر میرسه؟
توی این قسمت میخوایم دربارهی پاتوقهای شخصی خودمون حرف بزنیم؛ عادتهایی که حالمون رو بهتر میکنن، کارهایی که بدون اونها تحمل بعضی موقعیتها برامون سخت میشه و رفتارهایی که شاید خودمون باهاشون مشکلی نداشته باشیم، اما شاید اطرافیانمون رو حسابی کلافه کرده باشن.
در کنار آرمان و ارشیا
میریم سراغ بخش دومِ دیده شدن؛
از میل به دیده شدن،
از تصویری که از خودمون به دنیا نشون میدیم،
و از چیزهایی که پشت این میل پنهان میمونه.
از کجا شروع میشه و وقتی تمام تلاشمون رو میکنیم که دیده بشیم،
دقیقاً دوست داریم چه کسی، چه چیزی رو در ما ببینه…
و این بار،
فقط صدای ما چندنفر نیست.
صدای شما هم بخشی از این گفتوگوست؛
تجربههاتون،
نگاههاتون،
و شاید حتی چیزهایی که گفتنشون
برای خودتون هم ساده نبوده.
چون شاید دیده شدن فقط این نباشه که
چند نفر ما رو ببینن.
شاید گاهی، دیده شدن یعنی یکی برای چند دقیقه بایسته، گوش بده و بگه:
میفهمم چی میگی.
به قسمت سیزدهم چاتانوگا خوش اومدین.
دیده شدن، شاید یکی از سادهترین خواستههای آدمیزاد باشه؛
اما گاهی رسیدن بهش، سختترین کار دنیاست.
دقیقا شبیه به صدای آمبیانسی که در ابتدا از بازار شنیدیم ؛ ما هر روز از کنار آدمهای زیادی رد میشیم و به این هیاهوی شهری گوش میدیم.
آدمهایی که میبینیم، اما نمیشناسیم.
و آدمهایی که شاید سالها کنارمون زندگی میکنن اما واقعاً نمیبینیمشون و اونجوری که باید بهشون گوش نمیدیم …
این موضوع در دو قسمت منتشر میشه، چون دیدیم بعضی حرفها را توی این زمان جا نمیشه از طرفی هم دوست داشتیم برای قسمت دوم،
صدای شما را هم بشنویم.
اگر بعد از شنیدن این اپیزود چیزی دربارهی موضوع اینبار توی ذهنتونه که دوست دارید با ما و بقیهی شنوندهها به اشتراک بذارید،
یک ویس ۲ تا ۳ دقیقهای برای ما بفرستید؛
مثل همیشه از طریق دایرکت یا تلگرام.
از تجربهتون بگید، از چیزی که هیچوقت دربارهش حرف نزدید،
یا حتی فقط از اینکه «دیده شدن» برای شما چه معنایی داره.
قراره قسمت سیزدهم چاتانوگا، با صدای شما کاملتر بشه.
هر شهری یه پاتوق داره؛
یه گوشه دنج که آدمها چند ساعتی از شلوغی شهر پناه میارن بهش. پشت هر میز، یه داستان جریان داره. یکی بعد از یه روز سخت کاری اومده فقط چند دقیقه سکوت کنه، یکی اولین قرار عاشقانهش رو گذاشته، یکی داره با دوستش آشتی میکنه، یکی تصمیم گرفته برای همیشه خداحافظی کنه…
و شاید همین حالا، پشت یکی از همین میزها، کسی نشسته که چند دقیقه دیگه قراره مرزی رو رد کنه؛ مرزی که بعداً اسمش رو میذارن «خیانت».
ما معمولاً وقتی به گذشته نگاه میکنیم، بعضی از انتخابهامون رو «اشتباه» صدا میزنیم.
اما شاید سؤال این نباشه که اون انتخاب درست بود یا غلط…
شاید سؤال این باشه که…
اون روز، با آدمی که بودیم و چیزهایی که میدونستیم، اصلاً میتونستیم انتخاب دیگهای بکنیم؟
این بار میخوایم درباره چیزی حرف بزنیم که احتمالاً همه فکر میکنیم خوب میشناسیمش، اما وقتی از خودمون میپرسیم «آخرین باری که واقعاً تفریح کردم کی بود؟»، جواب دادن بهش اونقدرها هم ساده نیست.
تفریح برای هرکسی یه معنی داره؛ برای یکی سفره، برای یکی چند ساعت نشستن با دوستاش توی یه کافه، برای یکی کتاب خوندنه و برای یکی فقط اینکه چند ساعت هیچ کاری نکنه. اما انگار هرچی جلوتر اومدیم، تفریح هم تبدیل شده به چیزی که باید براش وقت پیدا کنیم، پول کنار بذاریم، برنامه بچینیم و گاهی حتی آخرش بیشتر از قبل خسته برگردیم.
توی این اپیزود میخوایم درباره این حرف بزنیم که اصلاً تفریح چه نقشی توی زندگی داره، چقدر تحت تأثیر شرایط اقتصادی قرار گرفته، آیا بدون خرج کردن هم میشه ازش لذت برد، و اینکه چرا بعضی وقتها احساس میکنیم حتی خوش گذروندن هم از یادمون رفته.
این بار تنها نیستیم؛ آرمان و ارشیا کنارمون هستن و قراره هرکدوم از زاویه نگاه خودشون وارد این گفتوگو بشن و تجربهها و نظرهاشون رو با ما و شما به اشتراک بذارن.
هشت ماه گذشته…
هشت ماهی که خیلی چیزها عوض شد.
آدمهایی رفتن، آدمهایی اومدن، بعضی رابطهها عمیقتر شدن و بعضیها هم بیسروصدا از زندگیمون فاصله گرفتن.
اما یه سؤال، بیشتر از هر سؤال دیگهای توی ذهنمون موند…
چقدر واقعاً همدیگه رو میشناسیم؟
توی این قسمت درباره موضوعی صحبت کردیم که خودمون اسمش رو گذاشتیم «توهم دانایی»، بیشتر درباره مواقعی صحبت کردیم که قضاوتهامون، باعث تغییر شناختمون از آدمها میشه
ممنونیم که دوباره و بعد از ۸ ماه ما رو میشنوید
نوش گوشهاتون
نظراتتون رو برامون بنویسین و توی بحثمون باهامون همفکری کنین...
از بچگی یادمون دادن مؤدب باشیم، آدمِ خوب باشیم،
رضایت بقیه رو نگه داریم، حتی اگه دلمون میخواست فریاد بزنیم «نه».
اما یه جایی توی مسیرِ بزرگشدن،
میفهمی اون “نه” که نگفتی،
تبدیل میشه به خستگی، به دلگیری، به فاصله و گاهی حتی به خشمی مخرب…
نه گفتن همیشه رد کردن نیست ؛ گاهی یعنی احترام به خودت، به زمانت، به آرامشت و این یک رهاییه یه آزادی باارزش…
نه گفتن تمرینِ مرز داشتنِ بیعذر و بیتوضیحه.
تمرینِ یاد گرفتنِ اینکه لازم نیست همیشه همهچیزو برای همه توضیح بدی و شاید جادویِ نه گفتن،
اونجاست که بالاخره یاد میگیری انتخاب کنی.
خودت رو، مسیرت رو، حالِ دلت رو…
بیا واژهی نه گفتن رو از گنار برچسب هایی عدمسازگاری و خودخواهی و بیاحترامی تمیزش بدیم ؛ میتونی سازگار همراه و همدل و بااحترام باشی و بلد باشی به موقع و به جا نه بگی...
اسم این اپیزود رو گذاشتیم «باهام حرف بزن».
این جمله وقتی توی ذهنمون تکراز میشه که بین دو نفر یه دیوار از سکوت کشیده میشه…
میخوایم ببینیم چرا حرف زدن تو رابطه گاهی سخت میشه،
و چطور گفتوگو میتونه هم درمان باشه، هم نجات.
امشب، من و سپهر، پشت میز خیالی چاتانوگا، آمادهایم برای یه گفتوگو دربارهی راحتترین و در عین حال سختترین بخش رابطه؛ حرف زدن…
From the publisher's feed