#یک_شاخه_گل
برنامه شماره 456
#ایرج
#رکن_الدین_مختاری
#سلمان_ساوجی
#احمد_عبادی
#عماد_خراسانی
#فروغی_بسطامی
#جهانگیر_ملک
#مجید_نجاحی
#فیروزه_امیرمعز
نور چشمی و به مردم نظری نیست تو را
آفتابی و به خاکم گذری نیست تو را
عالم از قصه من پر شد و آنگه تو چنان
مست حسنی که ز عالم خبری نیست تو را
صبح پیرم اثری کرد و شبم روز نشد
ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را
ناله در سنگ اثر می کند اما چه کنم
چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را
نه دست آنکه بگیرم زلف ماهی را
نه روز روشنی از پی شب سیاهی را
فغان که بر در ماهی است دادخواهی من
که از ستم ندهد داد دادخواهی را
به راه عشق به حدی است ناامیدی ما
که ناامید کند هر امیدگاهی را
به یک نگاه ز رحمت بکش فروغی را
مکن دریغ ز مشتاق خود نگاهی را
سالها قدر تو را خامه تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید
بعد چشم تو مصور چو به ابرو پرداخت
شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید
امشب چو لاله داغ تو بر جان نهاده ایم
دیوانه وار سر به بیابان نهاده ایم
عشق تو زندگانی ما را خراب کرد
چون جغد آشیانه به ویران نهاده ایم
از ما ندید خنده دندان نما کسی
زان شب که لب بر آن لب و دندان نهاده ایم
گفتی عماد، دین و دل دانش ت چه شد؟
در کوی می فروش گروگان نهاده ایم
دل دیوانه که آزار خلایق می جست
عاقبت زلف تو اش خوب به زنجیر کشید
گر خرابم کنی ای عشق چنان کن
باری که نباید دگرم منت تعمیر کشید
لاغری بین که در اندیشه نقشم نقاش
آنقدر ماند که تصویر مرا پیر کشید