
Sign up to save your podcasts
Or


#یک_شاخه_گل برنامه شماره 333 #پروین #سالک #جواد_معروفی #مجید_نجاحی #عبدالحسین_برازنده #حسن_بیک_عتابی خیالت به چشمم چو همدم نشیند چو عکس اندر آیینه یک دم نشیند دلم در سیه خانه چشم شوخت چو مسکین که بر خوان حاتم نشیند اخلاص به چاک پیرهن نیست اینجا دل پاره می پسندند مرا به دلق مرقع مبین و خار مدار که باده نشئه دهد گرچه در سفال بود بیا ساقی آن دشمن رنج را بده تا درآرم به دل گنج را بده ساقی اول می روشنم که از فیض می بیخ غم برکنم بده می که رخساره گلگون کنم چو نی ناله از سینه بیرون کنم بده ساقی ایینه عقل و هوش که چون عکس تا چند باشم خموش چو عکس رخ ساقی افتد به می توان دید نور الهی ز وی می آتشین شمع بزم بقاست سراهی می آب آتش نماست مقنی بگو تا چه گفتی به نی که شد استخوانم فروزان چو می در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد هیچ صبحدم نشد فلک چون شفق ز خون دل مرا لاله گون نکرد ز روی خود ای گل پرده برگشا به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پابند به طره ات جان پیوند لب تو با یک لبخند به جانم آتش افکند چو هجر رویت یک چند بیا نگارا جمال خو بنما ز رنگ و بویت خجل نما گل را رو در طرف چمن بین بنشسته چو من دل خون بست ز غم یاری غنچه دهن گل درخشنده گل درخشنده چهره تابنده غنچه در خنده بلبل نعره زنان هر که جوینده باشد یابنده دل دارد زنده بس کن آه و فغان ز جور مه رویان شکوه گر سازی ز گردش گردون شکوه آغازی دور از آن رخ نغمه پردازی همچون سالک نقد جان بازی
By حسین#یک_شاخه_گل برنامه شماره 333 #پروین #سالک #جواد_معروفی #مجید_نجاحی #عبدالحسین_برازنده #حسن_بیک_عتابی خیالت به چشمم چو همدم نشیند چو عکس اندر آیینه یک دم نشیند دلم در سیه خانه چشم شوخت چو مسکین که بر خوان حاتم نشیند اخلاص به چاک پیرهن نیست اینجا دل پاره می پسندند مرا به دلق مرقع مبین و خار مدار که باده نشئه دهد گرچه در سفال بود بیا ساقی آن دشمن رنج را بده تا درآرم به دل گنج را بده ساقی اول می روشنم که از فیض می بیخ غم برکنم بده می که رخساره گلگون کنم چو نی ناله از سینه بیرون کنم بده ساقی ایینه عقل و هوش که چون عکس تا چند باشم خموش چو عکس رخ ساقی افتد به می توان دید نور الهی ز وی می آتشین شمع بزم بقاست سراهی می آب آتش نماست مقنی بگو تا چه گفتی به نی که شد استخوانم فروزان چو می در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد هیچ صبحدم نشد فلک چون شفق ز خون دل مرا لاله گون نکرد ز روی خود ای گل پرده برگشا به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پابند به طره ات جان پیوند لب تو با یک لبخند به جانم آتش افکند چو هجر رویت یک چند بیا نگارا جمال خو بنما ز رنگ و بویت خجل نما گل را رو در طرف چمن بین بنشسته چو من دل خون بست ز غم یاری غنچه دهن گل درخشنده گل درخشنده چهره تابنده غنچه در خنده بلبل نعره زنان هر که جوینده باشد یابنده دل دارد زنده بس کن آه و فغان ز جور مه رویان شکوه گر سازی ز گردش گردون شکوه آغازی دور از آن رخ نغمه پردازی همچون سالک نقد جان بازی