
Sign up to save your podcasts
Or


بوران دخت با نام بهرام در اردوگاه اسکندر در زیر بارۀ حلب است که سپاهیانش در آنجا امان گرفته اند. به عنوان رسول به داخل باره می رود و خود را به نزدیکانش در آنجا معرفی می کند. فرمان می دهد اعلام کنند که رسولان اسکندر را گرفته اند و آمادۀ جنگند.
میلاد، یار بوران دخت به رسولی به باره می رود و بوران دخت را می بیند. بوران دخت به او می گوید که به اسکند بگو ما ایرانیان حلب به رهبری آذرماهان، از نوادگان گودرز بهرام را گرفته ایم و با ایرانیان سپاه اسکندر سر جنگ داریم.
فردا روز، جنگ آغاز می شود و بوران دخت خود را در به شکل مردی با ریشی سپید تا زانو می آراید و بیرون می آید و می گوید من آذرماهانم. از آن سو، شادروز، امیر مردان سپاهان و خوزستان به جنگ می آید. این دو جنگ می کنند و بوران دخت شادروز را از پای در می آورد. همه آمادۀ جنگ بزرگ می شوند.
By Hossein Abbasiبوران دخت با نام بهرام در اردوگاه اسکندر در زیر بارۀ حلب است که سپاهیانش در آنجا امان گرفته اند. به عنوان رسول به داخل باره می رود و خود را به نزدیکانش در آنجا معرفی می کند. فرمان می دهد اعلام کنند که رسولان اسکندر را گرفته اند و آمادۀ جنگند.
میلاد، یار بوران دخت به رسولی به باره می رود و بوران دخت را می بیند. بوران دخت به او می گوید که به اسکند بگو ما ایرانیان حلب به رهبری آذرماهان، از نوادگان گودرز بهرام را گرفته ایم و با ایرانیان سپاه اسکندر سر جنگ داریم.
فردا روز، جنگ آغاز می شود و بوران دخت خود را در به شکل مردی با ریشی سپید تا زانو می آراید و بیرون می آید و می گوید من آذرماهانم. از آن سو، شادروز، امیر مردان سپاهان و خوزستان به جنگ می آید. این دو جنگ می کنند و بوران دخت شادروز را از پای در می آورد. همه آمادۀ جنگ بزرگ می شوند.