بوران دخت و همارپال و ارسطاطالیس به لشگرگاه اسکندر می رسند. اسکندر از همارپال چاره جویی می کند برای دفع مارانی که از زیر زمین بیرون آمده اند. همارپال می گوید این ماران از حفرۀ جهنم بیرون می آیند. خدای تعالی یک بار در زمان حضرت آدم برای ترساندن آدمیان آنها رابیرون آورده بود و اکنون که برج کهوانه تخریب شده، دوباره سر بر آورده اند.
او وردی می خواند و ماران به سوراخ باز می گردند.
همه به سمت شارستان اندهیره به راه می افتند. اندهیره دختر حضرت آدم بوده و برای خود در میان دریایی با آب شفاف بر سر کوهی بلند قصری ساخته است. موجودات دریایی که در آن آب هستند شیفتۀ افرادی اند که فره ایزدی دارند از جمله اندهیره. چون اسکندر و بوران دخت را می بینند شیفتۀ آنها هم می شوند که آنها هم فره ایزدی دارند.
بوران دخت می خواهد به آن قصر برود. جادوگران هم در آنجا هستند و جادو می کنند.