بوران دخت با لشکر ایرانیان در پای شارستان آدم خواران اند و با آنها در حال جنگ. بوران دخت آنها را به داخل شارستان به عقب می راند.
وقتی که بوران دخت برای یافتن آذوقه به مرغزاری در آن حوالی می رود، آدم خواران به رهبری امیرشان، شنگل، حمله می آورند و اسکندر و همارپال و ارسطاطالیس را می گیرند.
شنگل به مردانش دستور می دهد که دیگها بر پا بدارند و چند تن از اسیران را در آن بیاندازند و وقتی که بوران دخت آمد به او چنان بنمایند که اینها اسکندر و دو حکیم اند.
چون چنین می شود، بوران دخت بر می آشوبد و به آنها حمله می برد و آنها را به عقب می راند. شنگل می سوزد و می افتد و اسیر می شود و بعد می میرد.
شب، از دریا روشنایی پدید می آید. مردان بوران دخت اند که با سپاهیان و سلاحها می آیند. آنها همچنین اسکندر و دو حکیم را که مردم خواران به دریا انداخته بودند، نجات داده با خود می آورند.