
Sign up to save your podcasts
Or


ادامۀ حوادث دوران غزنویان از زمان مرگ محمود غزنوی تا آخر حکومت غزنویان به نقل از مجمع الاخبار نقل می شود.
حوادث به اختصار نقل می شود،و در میان متن اشعاری از شاعران از جمله سعدی و حافظ و نظامی می آورد.
اسکندر و بوران دخت و سپاهیان برای زیارت خاک حضرت آدم به سوی سراندیب به راه می افتند.
در راه بر روی دریا به پیری می رسند که از شدت آفتاب تکیده شده است. معلوم می شود او بقراط شاگرد افلاطون است که هجده سال است بر روی دریا اسطرلاب به دست به دنبال افلاطون و دانش می گردد. اسکندر او را با خود می برد. به شیری مرده می رسند و در زیر آن صندوقی می بینند با سری بزرگ در آن نهاده. بقراط راز آن را می داند ولی نمی گوید و در سوراخی در زمین ناپیدا می شود.
در راه سراندیب به پیری می رسند. پیر وقتی که می فهمد او اسکندر است، او را به دیدن پدرش می برد که بسیار جوان تر از او است. و بعد پدر آن پدر از دریا بر می آید که مردی جوان می نماید و بسیار قوی است. آنها راز این جوان ماندن را به اسکندر می گویند!
در این قطعه، قسمتهایی از کتاب مجمع الاخبار، نوشتۀ یکی از تاریخ نویسان هند به نام هرسکهه رای، ذکر می شود. این کتاب در بین سالهای 1214 تا 1220 هجری نوشته شده است.
نثر این کتاب نسبت به دیگر کتابهایی که مطالبی از آنها در اینجا نقل شد، پیچیده تر است. حوادثی که نقل می شود همان حوادثی است که در دیگر کتابها آورده شده بود هر چند تفاوتهایی در آنها وجود دارد.
در این قسمت به اختصار حوادث دوران سبکتگین و بعد محمود غزنوی آورده می شود. سفرهای محمود به هند، جنگ با ترکان ماوراءالنهر، و گرفتن عراق عجم نقل می شود. همچنین داستانهایی از عدالت محمود که در متون دیگر هم هست، و احتمالاً ساخته و پرداخته نویسندگان بعدی است، با تغییراتی گفته می شود.
نویسنده با فردوسی و داستانهایی که در مورد او و محمود وجود داشته و یا بعداً ساخته شده، آشنا بوده و به کرات از او و دیگر شاعران یاد می کند و شعر می آورد.
بوران دخت و اسکندر در جنگ با آدم خواران شارستان مهندوس پیروز می شوند. ولی آدم خواران بیست و نه شارستان دیگر درشارستانی به نام پهناوه جمع شده اند.
اسکندر با پنجاه هزار سپاهی به آنجا می رود. گروهی از آدم خواران به جنگ بیرون می آیند و کشتی های اسکندر را آتش می زنند و گروهی را می کشند. بار دیگر که بیرون می آیند، اسکندر از پشت آنها در می آید و گروهی را می کشد و اسیر می کند. راهی برای گرفتن آن شارستان نیست.
مردی حکیم به نام کویلهون، که به دین حق است، اسیر شده است و به اسکندر از درختی عجیب خبر می دهد که حضرت حوا کاشته است (تا به نبیره هایش که مدام از آدم و حوا خوردنی می خواستند، خوراکی بدهد!) و آدمیان در میان درخت می روند و از هر گونه جنس که بخواهند بر می دارند و بهای آن را می گذارد.
بر آن درخت مرغی است که پاسخ هر سوالی را می داند. اسکندر به یاری آن مرغ بر آدم خواران پیروز می شود.
حوادث اواخر دوران غزنویان به نقل از تاریخ حیدری آورده می شود.
این دوران با حکومت بهرامشاه آغاز می شود. در این دوران به جز سلجوقیان که خراسان را گرفته بودند، غوریان که از مدتها پیش در شهر غور (شهر فیروزکوه در افغانستان کنونی) حکومتی محدود داشتند، قدرت گرفتند و غزنویان را تهدید کردند.
علاءالدین حسین غوری با بهرامشاه وارد جنگ شد. بهرامشاه به هند گریخت. علاءالدین وارد غزنین شد و برادرش سیف الدین را در غزنین گذاشت و خود به غور برگشت. اهالی غزنین به بهرامشاه کمک کردند و سیف الدین را دستگیر و تحقیر کردند و کشتند. علاءالدین به غزنین برگشت و فرمان قتل عام داد. شدت قتل و خرابی آنچنان بود که او را علاءالدین جهانسوز نامیدند.
بهرامشاه به هند گریخت و در آنجا درگذشت و حکومت به پسرش خسروشاه رسید که در لاهور بر تخت نشست. در نهایت لاهور هم توسط غوریان فتح شد و خسروشاه به غور فرستاده شد و در آنجا کشته شد.
بوران دخت با لشکر ایرانیان در پای شارستان آدم خواران اند و با آنها در حال جنگ. بوران دخت آنها را به داخل شارستان به عقب می راند.
وقتی که بوران دخت برای یافتن آذوقه به مرغزاری در آن حوالی می رود، آدم خواران به رهبری امیرشان، شنگل، حمله می آورند و اسکندر و همارپال و ارسطاطالیس را می گیرند.
شنگل به مردانش دستور می دهد که دیگها بر پا بدارند و چند تن از اسیران را در آن بیاندازند و وقتی که بوران دخت آمد به او چنان بنمایند که اینها اسکندر و دو حکیم اند.
چون چنین می شود، بوران دخت بر می آشوبد و به آنها حمله می برد و آنها را به عقب می راند. شنگل می سوزد و می افتد و اسیر می شود و بعد می میرد.
شب، از دریا روشنایی پدید می آید. مردان بوران دخت اند که با سپاهیان و سلاحها می آیند. آنها همچنین اسکندر و دو حکیم را که مردم خواران به دریا انداخته بودند، نجات داده با خود می آورند.
اسکندر و سپاهیانش از مزار حضرت آدم سوار بر شانزده هزار کشتی به سمت شارستان هنکاوش و لکهر میان زنگبار و مشرق به راه می افتند.
در راه به دریایی می رسند که در روز بر آن کفک جمع می شود و در شب از میان می رود. به زحمت از آن عبور می کنند ولی حیوانات خود را از دست می دهند.
حکما با بادبانهای کشتی و گردونه ها وسایلی می سازند که مانند کشتی است و در روی زمین می رود و اسباب و وسایل را با آنها حمل می کنند.
به شارستان ها می رسند. ساکنان این شارستانها فقط ماهی می خورند. آنها رعد را خدای خود می دانند و به درگاه او دعا می کنند که به آنها ماهی و آب بدهد.
هنکاوش و لکهر که دو برادر حکیمند، و هر یک رئیس یکی از این دو شارستان، علم نجوم می دانند و در می یابند که این اسکندر است که به آنجا آمده است.
این قطعه با حوادث دوران فرخزاد بن مسعود آغاز می شود که بعد از کشته شده طغرل، غلامی که با کشتن عبدالارشید بر تخت نشسته بود، به حکومت رسید. او در ابتدا چند بار با سلجوقیان جنگ کرد و پیروز شد. در نهایت در جنگ با آلپ ارسلان شکست خود. طرفین قصد ادامۀ جنگ نداشتند و هر یک به مرکز خود رفتند.
بعد از او، برادرش ابراهیم به تخت نشست و با سلجوقیان از در صلح درآمد و این صلح را با ازدواج با سلجوقیان مستحکم کرد. او با پیروی از سنت غزنویان چند بار به هند لشکر کشید.
ابراهیم دورانی طولانی سلطنت کرد. بعد پسرش مسعود بر تخت نشست و بعد سلطنت به پسر او ارسلانشاه رسید. . او با برادرش بهرامشاه اختلاف پیدا کرد. بهرامشاه با کمک سلطان سنجر سلجوقی که دایی اش بود، بر تخت نشست.
بوران دخت و اسکندر به همراه دو حکیم و هزاران سپاهی در هندوستان به دنبال آدم خواران هستند تا آنها را نابود کنند.
به کنارۀ دریایی از ریگ می رسند که آدمیان را غرق می کند. کشتی ای پیدا می شود و مردی حکیم، شنگل نام، از آن پیاده می شود و راز آن دریا را برای آنها می گوید و از آنها دعوت می کند که به سرزمین او بروند.
بخش کوچکی از سپاهیان به آنجا می روند و متوجه می شوند که فریب خورده اند و شنگل رئیس آدم خواران است.
آدم خواران به آنها حمله می کنند و بوران دخت با آنها جنگ می کند و آنها را وادار به عقب نشینی به شهرشان می کند. ولی وقتی سپاهیان ایران به جستجوی خوردنی رفته اند، آدم خواران دوباره حمله می کنند. فقط بوران دخت و اسکندر در آنجا مانده اند و با آدم خواران جنگ آغاز می کنند.
بعد از کشته شدن مسعود، برادرش محمد برای بار دوم به تخت می نشیند. مودود بن مسعود، به خونخواهی پدر لشکر می کشد و محمد را شکست می دهد و او و فرزندان و یارانش را می کشد.
مودود به تصرف مناطقی از هندوستان که در دست برادرش بود اقدام می کند. بعد هم با برخی از راجه های هند وارد جنگ می شود و بر آنها پیروز می شود.
مودود در یکی از لشکرکشی ها به سمت خراسان بیمار شده و می میرد. ابتدا فرزندش به تخت می نشیند. بعد عبدالارشید بن محمود، عموی او، به تدبیر وزیر مودود، از قلعه ای که در آن حبس بوده بیرون آمده بر تخت می نشیند.
در میان سرداران عبدالارشید، غلامی است به نام طغرل که عبدالرشید او را برای فتح سیستان می فرستد. طغرل آنجا را فتح می کند و قدرت می گیرد. بعد به سمت غزنین حرکت می کند و با کشتن عبدالارشید به تخت می نشیند.
یکی از امرای غزنویه که با سپاهی به سمت هند فرستاده شده بود باز می گردد و امرای غزنین را هم تحریک به قتل طغرل می کند. طغرل را می کشند و فزخزاد بن مسعود را از قلعه ای که در آن زندانی بوده در آورده بر تخت می نشانند.
From the publisher's feed