
Sign up to save your podcasts
Or


لشکر روم به کرانۀ فرات آمده است. داراب هم با هزار مرد به آنجا آمده است که یکی از سرداران اسکندر، فیلاقون، بر او حمله می برد و او را می گیرد.
فیلاقون او را محترم می دارد. داراب می خواهد اسکندر را از نزدیک ببیند. فیلاقون او را به نزد اسکندر می برد و او را خواهر زادۀ خود معرفی می کند. بعد به او می گوید اسکندر برادر توست و نمی خواهد با تو جنگ کند و او را دعوت به صلح می کند و بعد آزاد می کند.
داراب بعد از رهایی همچنان اسکندر را به برادری نمی پذیرد و با او از در جنگ می آید.
جنگ در می گیرد. شب که سپاهیان به اردوگاه باز می گیردند، دو تن از امیران داراب شخصی را به نزد اسکندر می فرستند و می گویند در ازای مال و منال می توانند داراب را بکشند.
فردا که لشکریان صف آرایی می کنند، آن دو سردار به داراب نزدیک می شوند و او را زخم می زنند.
داراب بر زمین می افتد و اسکندر به کنار او می رود و زاری می کند که این چه کاری بود که با من و خود کردی. داراب می گوید قضای الهی بود.
اسکندر داراب مجروح را با احترام به ایران می فرستد و داراب در ایران جان می دهد.
By Hossein Abbasiلشکر روم به کرانۀ فرات آمده است. داراب هم با هزار مرد به آنجا آمده است که یکی از سرداران اسکندر، فیلاقون، بر او حمله می برد و او را می گیرد.
فیلاقون او را محترم می دارد. داراب می خواهد اسکندر را از نزدیک ببیند. فیلاقون او را به نزد اسکندر می برد و او را خواهر زادۀ خود معرفی می کند. بعد به او می گوید اسکندر برادر توست و نمی خواهد با تو جنگ کند و او را دعوت به صلح می کند و بعد آزاد می کند.
داراب بعد از رهایی همچنان اسکندر را به برادری نمی پذیرد و با او از در جنگ می آید.
جنگ در می گیرد. شب که سپاهیان به اردوگاه باز می گیردند، دو تن از امیران داراب شخصی را به نزد اسکندر می فرستند و می گویند در ازای مال و منال می توانند داراب را بکشند.
فردا که لشکریان صف آرایی می کنند، آن دو سردار به داراب نزدیک می شوند و او را زخم می زنند.
داراب بر زمین می افتد و اسکندر به کنار او می رود و زاری می کند که این چه کاری بود که با من و خود کردی. داراب می گوید قضای الهی بود.
اسکندر داراب مجروح را با احترام به ایران می فرستد و داراب در ایران جان می دهد.