
Sign up to save your podcasts
Or


ونیز، تابستونِ ۱۹۷۴. یه پلِ سنگیِ کوچیک، یه پنجره با کرکرههای آبی، و پشتش زن و شوهری که اومدن ماهعسل. مرد بیستونه سالشه و با هیجان از مغازهش حرف میزنه: از وام، از شعبهی دوم، از شعبهی سوم.
امروز کنارِ یه نفرِ دیگه روی اون پل وایمیستم: خودِ همون مرد، اینبار مرده. ویلبر باد، مسافرِ قطاری که بعد از مرگ آدمو برمیگردونه به لحظههای زندگیِ خودش، فقط به یه شرط: تماشا کنه و به هیچی دست نزنه.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که ویلبر کجای زندگیش رو خراب کرد.
اینه: اگه یه شب قطارِ نیمهشب جلوی پای تو هم نگه داره، کدوم ایستگاه پیاده میشی؟
اگه «کتابخانهی نیمهشب» دربارهی زندگیهایی بود که میشد داشت، این قطار برمیگرده سراغِ همونی که داشتیم. این کتاب نشون میده یه دردِ قدیمی چطور بیسروصدا مسیرِ یه زندگی رو عوض میکنه: ویلبر برادرش رو از دست داد و خودشو توی کار غرق کرد، اونقدر که عشقِ زندگیش رو هم باخت. به نظرِ من ویلبر کار رو به عشق ترجیح نداد؛ به عزا ترجیح داد.
«قطار نیمهشب»، مت هیگ، ۲۰۲۶
(اصل: The Midnight Train)
⚠️ تا دقیقهی ۰۹:۲۶ داستان لو نمیره. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
⚠️ توی این قسمت دربارهی مرگ، سوگِ از دست دادنِ برادر و یه تصادفِ مرگبار حرف میزنیم.
00:00 کشاندن
01:50 شناساندن
02:56 شناختن
06:30 معنا کردن
09:26 شکافتن
یه گورستان توی وینِ ۱۸۸۲. برفِ تازه، آفتابی که از روبهرو میخوره توی چشم، و دو ردِ پا جلوی پامون: یکی عمیق و منظم، یکی سبک و بریدهبریده.
امروز با دو مرد قدم میزنم که توی تاریخ هیچوقت همو ندیدن. یوزف برویر، پزشکی که قرار بود نیچه رو یواشکی درمان کنه. و خودِ نیچه، که توی کلِ این مسیر یه کلمه هم باهام حرف نمیزنه.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که نیچه چرا گریه کرد.
اینه: رها شدن یعنی آزاد شدن، یا تنها گذاشته شدن؟
چون توی این کتاب هر کدوم خیال میکنه داره اون یکی رو نجات میده، و تنها راهِ نجاتشون یه دروغه. نیچه یه جمله دربارهی امید داره که خیلیها عاشقشن: امید بدترینِ بلاهاست، چون عذاب رو کش میده. ولی خودش هم با یه امید زنده بود.
«وقتی نیچه گریست»، اروین د. یالوم، ۱۹۹۲
(اصل: When Nietzsche Wept)
⚠️ تا دقیقهی ۰۷:۵۰ هیچ اسپویلی نیست. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
⚠️ توی این قسمت دربارهی مرگ، وسواسِ عاشقانه و فروپاشیِ روانیِ یه آدم حرف میزنیم.
00:00 کشاندن
01:15 شناساندن
02:00 شناختن
05:05 معنا کردن
07:50 شکافتن
پنجِ صبح است. یک نفر روی تخت دراز کشیده، چشمهایش باز است، و بدنش جواب نمیدهد. زنگِ دوم هم خورده و قطار دارد میرود. و اولین فکرش این نیست که «چه بلایی سرم اومده»؛ این است که «قطارو از دست دادم».
امشب میروم بالای سه طبقه، پشتِ سه در که همهشان از داخل قفلاند، پیشِ کسی که یک شب از خواب بیدار شده و دیده به یک حشرهی عظیم تبدیل شده. گرگور سامسا.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چرا حشره شد.
اینه: چرا وقتی حشره شد، هیچکس یک بار نپرسید حالش خوبه؟
چون توی این خانه از همان روزِ اول حرف فقط سرِ پول است، سرِ رئیس، سرِ مستأجر. بزرگترین اتفاقِ ممکن در زندگیِ یک آدم افتاده و کتاب دارد دربارهی اجارهخانه حرف میزند. خواهرش اول تنها کسی بود که غذا میآورد؛ آخرش تنها کسی بود که گفت باید از شرش خلاص شوند، چون هفده سالش بود و فقط او جرأتِ گفتنش را داشت.
«مسخ» — فرانتس کافکا، ۱۹۱۵
(اصل: Die Verwandlung)
⚠️ تا دقیقهی ۰۷:۵۰ داستان لو نمیره. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
⚠️ توی این قسمت دربارهی مرگِ ناشی از بیتفاوتی، آسیبِ جسمی و رهاشدنِ یه آدم از طرفِ خانوادهش حرف میزنیم.
00:00 کشاندن
501:3 شناساندن
02:12 شناختن
04:37 معنا کردن
06:29 شکافتن
ساعتِ چهارِ صبح، توی ایستگاهِ آتشنشانیِ شهری که خونههاش ضدِ آتشن. اینجا آتشنشان آتش رو خاموش نمیکنه؛ روشنش میکنه.
امشب میرم روبهروی کسی میشینم که همهی کتابای دنیا رو خونده و همهشون رو میسوزونه. کاپیتان بیتی. و بدترین قسمتش اینه که احمق نیست. از من و تو بیشتر خونده.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چرا کتابا رو میسوزونن.
اینه: چرا دیگه کسی برنمیداردشون؟
چون توی این کتاب هیچ حکومتی مردم رو مجبور نکرد. هیچ بخشنامهای نیومد. مردم فقط کمکم حوصلهشون سر رفت، کتابا کوتاه شدن، بعد خلاصه شدن، بعد خلاصهی خلاصه، و آتش آخر از همه رسید که کارِ تمومشده رو تمیز کنه.
و یه زنی هست به اسمِ میلدرد که به آدمای توی دیوارِ تلویزیون میگه «فامیل»، شب با هدفون توی گوشش میخوابه، و میگه خوشحاله. سؤالِ من از اون اینه: اگه خوشحال بودی، چرا تمامِ بطری رو خوردی؟
«فارنهایت ۴۵۱» — ری برادبری، ۱۹۵۳
(اصل: Fahrenheit 451)
⚠️ تا دقیقهی ۱۲:۴۳ داستان لو نمیره. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
⚠️ توی این قسمت دربارهی خودکشی، مرگ و سوختنِ یه آدم حرف میزنیم.
فصلها
00:00 کشاندن
01:55 شناساندن
02:48 شناختن
07:24 معنا کردن
12:43 شکافتن
یه اتاقِ نصفهشب توی یه شهرِ کوچکِ مرتب. یه دیوار که تازه خالی شده و هنوز جای پونزها روشه. و یه دخترِ هفدهساله که وسطِ سرما پنجره رو باز گذاشته.
پنج سال پیش یه دختر گم شد و پرونده خیلی زود بسته شد. نه چون حقیقت پیدا شد؛ چون همه دلشون میخواست بسته شه.
امشب میرم به دیدنِ کسی که اون پرونده رو دوباره باز کرد، با یه تکلیفِ مدرسه، و تهش هرچی داشت پاش داد.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که قاتل کی بود.
اینه: چند نفر باید کاری نکنن تا یه نفر کشته بشه؟
چون توی این کتاب تقریباً هیچکس با انجام دادنِ کاری آدم نمیکشه. همه با انجام ندادنش میکشن. پلیس پرونده رو نبست، فقط بازش نکرد. شهر تهمت نزد، فقط سریع باور کرد. چهار تا دوست دروغِ بزرگ نگفتن، فقط هرکدوم نیم ساعت رو جابهجا کردن. و یه نفر فقط سرِ خواهرش رو برنگردوند.
اون ایرادی هم که همه میگیرن، که آخه چرا یه بچه پرونده رو حل میکنه و پلیس اینقدر بیخیاله، جوابش همینه: پلیس بیخیال نبود. راضی بود.
«راهنمای کشف قاتل از یک دختر خوب» — هالی جکسون، ۲۰۱۹ (اصل: A Good Girl's Guide to Murder)
⚠️ تا دقیقهی ۱۱:۵۷ داستان لو نمیره. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
⚠️ توی بخشِ شکافتن دربارهی قتل، خودکشی و تجاوزِ جنسی حرف میزنیم.
00:00 کشاندن
01:22 معرفی کردن
02:10 شناختن
05:40 معنا کردن
09:32 شکافتن
یه سلولِ سنگی توی پاریسِ ۱۸۲۹. یه پنجرهی میلهدار که فقط نور میده و بیرون رو نشون نمیده. و یه مرد که پشتِ یه میزِ سهپایه ایستاده و داره مینویسه.
ساعت یکِ بعدازظهره. ساعتِ چهار اعدامش میکنن.
امشب میرم به دیدنِ کسی که اسم نداره، سنّش معلوم نیست، و هیچجای این کتاب نمیگن چیکار کرده. اولین جملهای هم که به من میگه اینه: «ببخشید. صندلی ندارم.»
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چه حسی داره.
اینه: چرا هوگو رفت سراغِ کاری که آشکارا نشدنیه — که یه محکوم بشینه صد و خردهای صفحه بنویسه؟
چون همین نشدنی بودن، خودش استدلالِ اصلیِ کتابه. این کتاب یه شهادت نیست. یه جای خالیه.
و توی این ساختمون هیچکس بدجنس نیست. کشیش کارشو میکنه، ژاندارم شیفتشو میگذرونه، معمار دیوارها رو برای تعمیراتِ نفرِ بعدی متر میکنه. از مجموعِ این آدمهای خوب، یه چیزی درمیاد که هیچکدومشون تنهایی توانشو نداشتن.
«آخرین روز محکوم» — ویکتور هوگو، ۱۸۲۹ (اصل: Le Dernier Jour d'un condamné)
⚠️ تا دقیقهی ۱۳:۲۸ داستان لو نمیره. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
00:00 کشاندن
01:50 معرفی کردن
02:33 شناختن
06:18 معنا کردن
10:18 شکافتن
یه اتاقِ ساده. یه صندلیِ چوبی، یه پرچم، و یه باریکه نور که از روزنهی بالای دیوار میافته روی فرش.
امشب میرم به دیدنِ کسی که ۴۰۰ صفحه دربارهی سختترین سالهای زندگیش نوشته — زندان، انفرادی، تبعید — و توی هیچکدومش یه بار هم شکایت نکرده.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چی کشید.
اینه: چرا اینها رو نوشت و بقیه رو ننوشت؟ معیارش چی بود؟
چون این خاطرهای نیست که اتفاقاً درس داره. درسیه که اتفاقاً به شکلِ خاطره نوشته شده.
امشب چهار تا درس رو باز میکنیم: صبر که فضیلتِ درجهدو نیست و ضرورته، اقتصادِ نور توی یه سلولِ بسته، تواضع که یعنی ردهبندی رو قبول نکنی — و اون یه جملهای که قویترین جای کتابه.
«خون دلی که لعل شد» — سیدعلی خامنهای (اصلِ کتاب به عربی نوشته شده: «إنَّ مع الصبر نصراً»)
00:00 کشاندن
01:35 معرفی کردن
02:16 شناختن
05:30 معنا کردن
09:05 شکافتن
یه شب کشیک توی بخشِ قفلشدهی روانپزشکی. یه دانشجوی پزشکی که هشت سال پیش بهترین دوستشو لو داد. و همون دختر، که هنوز اینجاست.
امشب میریم طبقهی نهم. توی یه راهرو به طولِ دوازده قدم — تنها فاصلهای که هست بینِ کسی که روپوشِ سفید تنشه و کسی که دستبندِ پلاستیکی دورِ مچشه.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که کی مقصر بود.
اینه: تو چطوری ثابت میکنی حالت خوبه، وقتی هر دلیلی که بیاری خودش میشه علامتِ بیماری؟
ترسناکترین آدمِ زندگیِ تو اونی نیست که سرت داد میزنه. اونیه که نگرانته.
«بخش دی» — فریدا مکفادن
⚠️ تا دقیقهی ۱۱:۰۰ داستان لو نمیره و از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
00:00 کشاندن
01:37 معرفی کردن
02:24 شناختن
07:19 معنا کردن
11:10 شکافتن
تا حالا شده نصفهشب بیدار باشی و توی سرت با کسی بحث کنی که چند ساعت پیش بهت گفته: «تو دیوانه شدی، من هرگز همچین حرفی نزدم»؟
در این قسمت از «درون شمش»، به سراغ یکی از تاریکترین و پیچیدهترین اتاقهای روان انسان میرویم. مانی با دکتر رامانی دورواسلا ملاقات میکند تا معماری یک جهنم خاموش را کالبدشکافی کند: رابطه با یک خودشیفته (Narcissist).
ما در این قسمت از «توهم کنترل» میگوییم؛ از اینکه چرا حاضریم تقصیرها را گردن بگیریم تا امید واهی به تغییر طرف مقابل را زنده نگه داریم. مفهوم «پذیرش رادیکال»، چهار چهرهی پنهان خودشیفتگی، مکانیزم کشندهی «گزلایتینگ» و سلاحهای بقا مثل «سنگ خاکستری» را بررسی میکنیم.
این قسمت یک سیلی بیدارکننده است برای هر کسی که سالهاست دارد بابت خونی که خودش نریخته، عذرخواهی میکند. اگر این قسمت بهت کمک کرد، حتماً کانال رو دنبال کن، ویدیو رو پسند کن و نظرت رو برام بنویس.
00:00 شناساندن
01:12 معرفی کردن
01:52 شناختن
06:30 معنا کردن
10:14 شکافتن
ترسناکترین جای دنیا، صندلیِ رانندهی یه ماشینِ پارکشدهست. ️
یه مرد با کتوشلوار اتوکشیده، نشسته تو مه و به هیچجا نگاه میکنه. اسمش ژانکلود رومنه.
۱۸ سال به همه گفت پزشکه، هر روز رفت سرِ «کارِ» جعلیاش، و یه زندگیِ کاملاً دروغی ساخت. وقتی دروغها رو به فروپاشی رسیدن، به جای اعتراف، کلِ خانوادهاش رو محو کرد.
تو این قسمت، با کتابِ «خصم» اثرِ امانوئل کارر، این پرونده رو قضاوت نمیکنیم؛ میشکافیمش.
اگه دلش رو داری، بشین تو ماشین. کنارِ خصم.
کتاب: خصم — امانوئل کارر
00:00 کشاندن
01:18 شناساندن
01:38 شناختن
07:20 معنا کردن
13:20 شکافتن
From the publisher's feed