
Sign up to save your podcasts
Or


#گلهای_رنگارنگ
برنامه شماره 152 ب
#مرضیه
#سعدی
#شاه_نعمت_الله_ولی
#عراقی
#معینی_کرمانشاهی
#ابوالحسن_صبا
#لطف_الله_مجد
#روشنک
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
چون ساخته دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته عشقم در نار نخواهم شد
به دست غم گرفتارم بیا ای یار دستم گیر
به رنج دل سزاوارم مرا مگذار دستم گیر
همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ و روی تو از آنم زار دستم گیر
چو کردی حلقه در گوشم مکن آزار و مفروشم
مکن جانا فراموشم ز من یاد آر و دستم گیر
نیابم در جهان یاری نبینم غیر غمخواری
ندارم هیچ دلداری تویی دلدار دستم گیر
شنیدی آه و فریادم ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم مرا بردار و دستم گیر
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند کین سخن با خام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی
او کجا داند که دردآشام نیست
نبودم اگر من کجا بود بخت سیاهم
نبودی اگر تو هدر میشد این اشک و آهم
غمم را تو دانی تو هستی پناهم
چو هجرانت دیدم ز هرکس پرسیدم
نشانت چو گم کرده راهی
به اشکت پروردم به بارت آوردم
که جز من یاری را نبینی نخواهی
نتابد در بزمم نه مهری نه ماهی
نگاهی بر من کن
فدای چشمانت شود این دو چشمم الهی
دارم به تو پندی یارا
ارزان مفروشی ما را
که در روزگاری عزیز آید خواری
چو افتاده یوسف به چاهی
گر همه خلق جهان مستی ما دانستند
گو بدانند که مستیم خدا میداند
By حسین#گلهای_رنگارنگ
برنامه شماره 152 ب
#مرضیه
#سعدی
#شاه_نعمت_الله_ولی
#عراقی
#معینی_کرمانشاهی
#ابوالحسن_صبا
#لطف_الله_مجد
#روشنک
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
چون ساخته دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته عشقم در نار نخواهم شد
به دست غم گرفتارم بیا ای یار دستم گیر
به رنج دل سزاوارم مرا مگذار دستم گیر
همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ و روی تو از آنم زار دستم گیر
چو کردی حلقه در گوشم مکن آزار و مفروشم
مکن جانا فراموشم ز من یاد آر و دستم گیر
نیابم در جهان یاری نبینم غیر غمخواری
ندارم هیچ دلداری تویی دلدار دستم گیر
شنیدی آه و فریادم ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم مرا بردار و دستم گیر
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند کین سخن با خام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی
او کجا داند که دردآشام نیست
نبودم اگر من کجا بود بخت سیاهم
نبودی اگر تو هدر میشد این اشک و آهم
غمم را تو دانی تو هستی پناهم
چو هجرانت دیدم ز هرکس پرسیدم
نشانت چو گم کرده راهی
به اشکت پروردم به بارت آوردم
که جز من یاری را نبینی نخواهی
نتابد در بزمم نه مهری نه ماهی
نگاهی بر من کن
فدای چشمانت شود این دو چشمم الهی
دارم به تو پندی یارا
ارزان مفروشی ما را
که در روزگاری عزیز آید خواری
چو افتاده یوسف به چاهی
گر همه خلق جهان مستی ما دانستند
گو بدانند که مستیم خدا میداند