
Sign up to save your podcasts
Or


#یک_شاخه_گل
برنامه شماره 441
#گلپایگانی
#رهی_معیری
#حریف_جندقی
#کمال_خجندی
#محمد_موسوی
#جهانگیر_ملک
#جواد_معروفی
#جلیل_شهناز
#روشنک
دانی که کدامین شب و روز است که عاشق
خشنود دلی دارد و خوشبوی مشامی
شامی که شمال آورد از دوست نسیمی
صبحی که صبا آورد از یار پیامی
تا که من معتکف گوشه میخانه شدم
همدم جام می و ساغر و پیمانه شدم
دوش در کوی خرابات به صد شور و نشاط
می زده رقص کنان وارد میخانه شدم
تا که افسونگر چشمان تو افسونم کرد
به سر کوی تو از عشق تو افسانه شدم
بهر آراستان زلف پریشان تو دوش
چین شدم حلقه شدم ابر شدم شانه شدم
آن شب که نگه بر نگهش دوخته بودم
از دیده وی راز دل آموخته بودم
در چشم سیه داشت نهان برق نگاهی
کز گرمی آن تا سحر افروخته بودم
گر به چشم دل جانا جلوه های ما بینی
در حریم اهل دل جلوه خدا بینی
راز آسمانها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند
صد شربت شیرین ز لب خسته دلان را
نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم
نعره زدن و جامه دریدن نگذارند
مگریز کمال از سر زلفش که در این دام
مرغی که در افتاد پریدن نگذارند
رفتی که به روی من نگاهی نکنی
شادم به نگاه گاه گاهی نکنی
گفتی که مگر به اشتباهت بینم
ای وای به من گر اشتباهی نکنی
By حسین#یک_شاخه_گل
برنامه شماره 441
#گلپایگانی
#رهی_معیری
#حریف_جندقی
#کمال_خجندی
#محمد_موسوی
#جهانگیر_ملک
#جواد_معروفی
#جلیل_شهناز
#روشنک
دانی که کدامین شب و روز است که عاشق
خشنود دلی دارد و خوشبوی مشامی
شامی که شمال آورد از دوست نسیمی
صبحی که صبا آورد از یار پیامی
تا که من معتکف گوشه میخانه شدم
همدم جام می و ساغر و پیمانه شدم
دوش در کوی خرابات به صد شور و نشاط
می زده رقص کنان وارد میخانه شدم
تا که افسونگر چشمان تو افسونم کرد
به سر کوی تو از عشق تو افسانه شدم
بهر آراستان زلف پریشان تو دوش
چین شدم حلقه شدم ابر شدم شانه شدم
آن شب که نگه بر نگهش دوخته بودم
از دیده وی راز دل آموخته بودم
در چشم سیه داشت نهان برق نگاهی
کز گرمی آن تا سحر افروخته بودم
گر به چشم دل جانا جلوه های ما بینی
در حریم اهل دل جلوه خدا بینی
راز آسمانها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند
صد شربت شیرین ز لب خسته دلان را
نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم
نعره زدن و جامه دریدن نگذارند
مگریز کمال از سر زلفش که در این دام
مرغی که در افتاد پریدن نگذارند
رفتی که به روی من نگاهی نکنی
شادم به نگاه گاه گاهی نکنی
گفتی که مگر به اشتباهت بینم
ای وای به من گر اشتباهی نکنی