جاده بی پایان با معین

جاده بی پایان با معین

By Moein Taghvaei | معین تقواییArtsBooksHistory
Download on the App Store

جاده بی پایان با معین episodes

  • ارنست همینگوی | مردی که می خواست شکست ناپذیر به نظر برسد

    در این قسمت از «پشت کلمات» سراغ زندگی ارنست همینگوی می رویم؛ نویسنده ای که در طول قرن بیستم فقط با کتاب هایش شناخته نشد، بلکه خودش هم به یک اسطوره تبدیل شد.

    از کودکی در اوک پارک و تجربه روزنامه نگاری شروع می کنیم، به جنگ جهانی اول و زخمی شدن او می رسیم، بعد وارد پاریس دهه ۱۹۲۰، نسل گمشده، عشق ها و ازدواج هایش، جنگ داخلی اسپانیا، کوبا، «پیرمرد و دریا»، جایزه پولیتزر و نوبل ادبیات می شویم.

    اما داستان اصلی این قسمت چیز دیگری است.

    پشت تصویر مردی قوی، ما با انسانی روبه رو می شویم که در سال های پایانی زندگی با درد، مشکلات جسمی، افسردگی، اختلال حافظه و از دست دادن توانایی نوشتن دست و پنجه نرم کرد.

    همینگوی تمام عمرش تلاش کرد شکست ناپذیر به نظر برسد.

    اما شاید زندگی او بیش از هر چیز داستان انسانی باشد که فهمید حتی قوی ترین آدم ها هم شکننده اند.

    «پشت کلمات»؛ مجموعه زندگی نویسندگانی که پشت کتاب هایشان، زندگی هایی به اندازه داستان هایشان عجیب و انسانی داشته اند.

    30 min
  • لیسبون | روزی که زمین لرزید

    در اول نوامبر ۱۷۵۵، لیسبون یکی از مهم‌ترین شهرهای اروپا بود.

    صبحی معمولی بود.

    تا اینکه زمین شروع به لرزیدن کرد.

    زلزله، سونامی و آتش‌سوزی بخش بزرگی از شهر را ویران کردند و هزاران نفر جان باختند.

    اما داستان لیسبون از لحظه ویرانی تمام نمی‌شود.

    بعد از فاجعه، انسان‌ها مجبور شدند دوباره درباره شهر، علم، دین، مرگ و زندگی فکر کنند.

    در اپیزود ۶۰ «جاده بی پایان» به لیسبون سال ۱۷۵۵ می‌رویم؛ به روزی که زمین لرزید، آب وارد شهر شد و آتش روزها ادامه پیدا کرد.

    اما سؤال اصلی این قسمت فقط این نیست که چه اتفاقی افتاد.

    سؤال این است:

    وقتی چیزی که ساخته‌ای فرو می‌ریزد، چه کار می‌کنی؟

    تاریخ لیسبون، داستان یک فاجعه است؛ اما همزمان داستان انسان‌هایی است که بعد از ویرانی، دوباره شروع کردند به ساختن.

    این قسمت روایتی تاریخی از زلزله بزرگ لیسبون و پیامدهای انسانی و فکری آن است.

    28 min
  • چرا گاهی از خوشبخت شدن می‌ترسیم؟

    گاهی چیزی را سال‌ها می‌خواهیم.

    برای به دست آوردنش تلاش می‌کنیم، خیال‌پردازی می‌کنیم و منتظر می‌مانیم.

    اما درست وقتی به آن نزدیک می‌شویم، عقب می‌کشیم.

    چرا؟

    در اپیزود ۵۹ «جاده بی پایان» درباره ترسی حرف می‌زنیم که کمتر درباره‌اش صحبت می‌شود: ترس از تغییر، ترس از ناشناخته و شاید حتی ترس از اینکه بالاخره به چیزی که می‌خواستیم برسیم.

    چرا به زندگی‌های آشنا، حتی وقتی از آنها راضی نیستیم، می‌چسبیم؟

    چرا گاهی آرامش برایمان غریبه‌تر از آشوب است؟

    و چرا «بعداً» می‌تواند یکی از خطرناک‌ترین کلمات زندگی باشد؟

    این قسمت درباره خوشبختی به عنوان یک زندگی بی‌نقص نیست.

    درباره این سؤال است:

    «آیا زندگی‌ای که داریم، واقعاً زندگی‌ای است که خودمان انتخاب کرده‌ایم؟»

    19 min
  • مرگ ایوان ایلیچ | وقتی فهمید زندگی نکرده بود

    در این قسمت از «جاده بی پایان» سراغ یکی از تکان دهنده ترین آثار لئو تولستوی می رویم: «مرگ ایوان ایلیچ».

    ایوان ایلیچ مردی است که در ظاهر، زندگی موفق و محترمی دارد؛ شغل، خانواده، موقعیت اجتماعی و تمام چیزهایی که جامعه از یک زندگی «درست» انتظار دارد.

    اما یک بیماری، او را مجبور می کند برای اولین بار به زندگی خودش نگاه کند.

    آیا واقعا زندگی کرده است؟

    یا فقط همان طور زندگی کرده که تصور می کرده باید زندگی کند؟

    در این اپیزود، داستان ایوان ایلیچ را از ابتدا تا پایان روایت می کنیم و بعد به پرسش هایی می رسیم که تولستوی بیش از یک قرن پیش مطرح کرد و هنوز برای ما زنده اند:

    اگر بفهمیم فرصت زیادی باقی نمانده، چه چیزی در زندگی مان واقعا ارزشمند است؟

    چند تا از انتخاب هایمان واقعا انتخاب خودمان بوده؟

    و اگر امروز بفهمیم مسیر اشتباهی را آمده ایم، آیا هنوز برای تغییر دیر شده؟

    این قسمت اسپویل کامل داستان «مرگ ایوان ایلیچ» دارد.

    29 min
  • مردی که گفت این حمله واقعی نیست!

    در این قسمت از «جاده بی‌پایان» به یکی از عجیب‌ترین لحظات جنگ سرد می‌رویم؛ شبی در سال ۱۹۸۳ که سیستم هشدار هسته‌ای شوروی اعلام کرد آمریکا موشک‌های هسته‌ای شلیک کرده است.

    استانیسلاو پتروف، افسر حاضر در مرکز فرماندهی، باید در چند دقیقه تصمیم می‌گرفت که این هشدار را یک حمله واقعی بداند یا یک خطای فنی.

    او تصمیم گرفت عجله نکند.

    اما آیا واقعاً یک نفر به تنهایی جهان را نجات داد؟

    در این قسمت، علاوه بر روایت آن شب، درباره‌ی ترس، تصمیم‌گیری، اعتماد به تکنولوژی و فاصله‌ی میان «اطلاعات» و «حقیقت» حرف می‌زنیم.

    گاهی خطرناک‌ترین لحظه، زمانی نیست که کسی تصمیم به جنگ می‌گیرد؛

    زمانی است که یک اشتباه، شبیه حقیقت به نظر می‌رسد.

    25 min
  • فرانتس کافکا: مردی که می‌خواست فراموش شود! (داستان شاهکارهایی که قرار بود خاکستر شوند)

    «تمام نوشته‌هایم را نخوانده بسوزان و نابود کن.»

    این آخرین جمله فرانتس کافکا روی تخت بیماری به صمیمی‌ترین دوستش، ماکس برود بود. اما چرا برود به این خواسته عمل نکرد و دست به خیانتی زد که جهان ادبیات را برای همیشه مدیون خود ساخت؟

    در این اپیزود از پادکست «جاده بی‌پایان» همراه با دکتر معین، به کوچه پس‌کوچه‌های مه گرفته پراگ در دوران امپراتوری اتریش-مجارستان می‌رویم تا پرده از زندگی عجیب، روابط شخصی تاریک و ذهن نبوغ‌آمیز فرانتس کافکا برداریم. مردی که با بیگانگی، ترس از قضاوت و پوچی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، اما آثارش تبدیل به آینه تمام‌نمای انسان مدرن شدند.

    اگر می‌خواهید بدانید خالق آثاری چون «مسخ»، «محاکمه» و «قصر» چطور زیست، چطور از شهرت فرار کرد و چطور یک سرپیچی دوستانه او را به جاودانگی رساند، این اپیزود برای شماست.

    همراه ما در جاده بی‌پایان باشید.

    21 min
  • چرا از آدمی که می‌توانستیم باشیم، می‌ترسیم؟

    در قسمت سوم «جاده بی‌پایان» درباره‌ی ترسی حرف می‌زنیم که شاید خیلی از ما آن را با تنبلی، بی‌انگیزگی یا آماده نبودن اشتباه گرفته‌ایم: ترس از شروع کردن.

    ترس از اینکه تلاش کنیم و شکست بخوریم؛ ترس از قضاوت دیگران؛ ترس از اینکه بفهمیم آن‌قدرها که تصور می‌کردیم توانمند نیستیم؛ و حتی ترس از اینکه موفق شویم و مجبور شویم زندگی‌مان را تغییر دهیم.

    شاید یکی از دردناک‌ترین حسرت‌های زندگی، شکست خوردن نباشد؛ بلکه زندگی کردن با این سؤال باشد که «اگر امتحانش می‌کردم، چه می‌شد؟»

    این قسمت درباره‌ی «آدمی که می‌توانستیم باشیم» است؛ و درباره‌ی قدمی که شاید لازم نباشد تمام مسیر را مشخص کند.

    فقط یک سؤال برای پایان:

    اگر مطمئن بودی که شکست نمی‌خوری، امروز چه کاری را شروع می‌کردی؟

    24 min
  • چرا بعضی آدم‌ها را با اینکه دوست داریم، ترک می‌کنیم؟

    چرا بعضی آدم‌ها را با اینکه دوست داریم، ترک می‌کنیم؟

    گاهی یک نفر را واقعاً دوست داریم، اما ماندن دیگر ممکن نیست. نه به خاطر نبود عشق، بلکه به خاطر اینکه یک رابطه همیشه فقط با دوست داشتن ساخته نمی‌شود.

    در قسمت دوم «جاده بی پایان» درباره عشق، جدایی، دلتنگی، ترس از تنهایی و آدم‌هایی حرف می‌زنیم که وارد زندگی ما می‌شوند اما قرار نیست تا آخر جاده کنارمان بمانند.

    آیا دوست داشتن همیشه به معنی ماندن است؟

    یا گاهی باید کسی را دوست داشته باشیم و در عین حال، رهایش کنیم؟

    شاید بعضی آدم‌ها برای ماندن نیامده‌اند؛ برای تغییر دادن ما آمده‌اند.

    و شاید تمام شدن یک داستان، همیشه به معنی شکست نیست.

    16 min
  • شاید ما گم نشده‌ایم | درباره ترس از عقب ماندن از زندگی

    گاهی احساس می‌کنیم از زندگی عقب مانده‌ایم.

    آدم‌هایی را می‌بینیم که جلوتر از ما به نظر می‌رسند؛ یکی موفق شده، یکی عاشق شده، یکی خانه ساخته، یکی مهاجرت کرده و یکی به چیزی رسیده که ما سال‌ها آرزویش را داشته‌ایم.

    و بعد، آرام و بی‌صدا از خودمان می‌پرسیم: «پس من چی؟»

    اما اگر مسئله این نباشد که ما عقب مانده‌ایم؟ اگر فقط در حال مقایسه مسیر خودمان با مسیری باشیم که شخص دیگری برای خودش انتخاب کرده؟

    در قسمت اول «جاده بی پایان» درباره همین ترس حرف می‌زنیم؛ درباره بزرگ شدن، مقایسه کردن خودمان با دیگران، تصمیم‌هایی که دیگر نمی‌خواهیم، گذشته‌ای که رهایمان نمی‌کند و این سؤال که آیا واقعاً برای شروع دوباره دیر شده است یا نه.

    شاید ما گم نشده‌ایم. شاید فقط هنوز راه خودمان را پیدا نکرده‌ایم.

    این جاده هنوز تمام نشده.

    16 min

About جاده بی پایان با معین

From the publisher's feed

جاده بی پایان جایی برای روایت داستان‌هایی‌ست که ارزش شنیده شدن دارند.

اینجا قرار نیست فقط درباره یک موضوع خاص حرف بزنیم.

گاهی به سراغ تاریخ می‌رویم؛ به جنگ‌ها، آدم‌ها،…